سايه ي دراز لنگر ساعت
سايه ي دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود...
مي آمد ؛ميرفت
مي آمد وميرفت
ومن روي شن هاي روشن بيابان
تصوير خواب کوتاهم را ميکشيدم ....
خوابي که گرمي دوزخ را نوشيده بود
ودر هوايش زندگي ام آب شد..
خوابي که چون پايان يافت...
من به پايان خود رسيدم...
من تصوير خوابم را ميکشيدم...
وچشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود..
چه گونه ميشد در رگ هاي بي فضاي اين تصوير
همه گرمي خواب دوشين را ريخت؟
تصويرم را کشيدم...
چيزي گم شده بود..
روي خودم خم شد...
حفرهي در هستي من دهان گشود...
سايه دراز لنگر ساعت....
روي بيابان بي پايان در نوسان بود....
ومن کنار تصوير زنده خوابم بودم
تصويري که رگ هايش در ابديت ميتپيد..
وريشه نگاهم در تارو پودش ميسوخت..
اين بار هنگامي که سايه لنگر ساعت از روي تصوير جان گرفته من گذشت
بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود....
فرياد زدم...
تصويرم را باز ده!
و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست...
سايه دراز لنگر ساعت ...
روي بيابان بي پايان در نوسان بود ....
مي آمد وميرفت
مي آمد و ميرفت
ونگاه انساني به دنبالش ميدويد...
سهراب سپهري
روي بيابان بي پايان در نوسان بود...
مي آمد ؛ميرفت
مي آمد وميرفت
ومن روي شن هاي روشن بيابان
تصوير خواب کوتاهم را ميکشيدم ....
خوابي که گرمي دوزخ را نوشيده بود
ودر هوايش زندگي ام آب شد..
خوابي که چون پايان يافت...
من به پايان خود رسيدم...
من تصوير خوابم را ميکشيدم...
وچشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود..
چه گونه ميشد در رگ هاي بي فضاي اين تصوير
همه گرمي خواب دوشين را ريخت؟
تصويرم را کشيدم...
چيزي گم شده بود..
روي خودم خم شد...
حفرهي در هستي من دهان گشود...
سايه دراز لنگر ساعت....
روي بيابان بي پايان در نوسان بود....
ومن کنار تصوير زنده خوابم بودم
تصويري که رگ هايش در ابديت ميتپيد..
وريشه نگاهم در تارو پودش ميسوخت..
اين بار هنگامي که سايه لنگر ساعت از روي تصوير جان گرفته من گذشت
بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود....
فرياد زدم...
تصويرم را باز ده!
و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست...
سايه دراز لنگر ساعت ...
روي بيابان بي پايان در نوسان بود ....
مي آمد وميرفت
مي آمد و ميرفت
ونگاه انساني به دنبالش ميدويد...
سهراب سپهري
- ۶۰۷
- ۰۴ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط