{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قورباغه به کانگورو گفت: من می توانم بپرم و تو هم.

قورباغه به کانگورو گفت: من می توانم بپرم و تو هم.
پس اگر باهم ازدواج کنيم
بچه امان می تواند از روی کوهها بپرد، يک فرسنگ بپرد،
و ما می توانيم اسمش را «قورگورو» بگذاريم.
کانگورو گفت: "عزيزم" چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم اما درباره ي قورگورو بهتر است اسمش را بگذاريم «کانباغه».
هر دو بر سر «قورگورو» و «کانباغه» بحث کردند و بحث کردند.
آخرش قورباغه گفت: برای من نه «قورگورو» مهم است و نه «کانباغه». اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم!!
کانگورو گفت: «بهتر»
قورباغه ديگر چيزی نگفت.
کانگورو جست زد و رفت.
آنها هيچوقت ازدواج نکردند، بچه ای هم نداشتند
که بتواند از کوهها بجهد و يا يک فرسنگ بپرد!!
چه بد، چه حيف
که نتوانستند فقط سر يک اسم توافق کنند!!

اين قصه ي زيبا از شل سيلور استاين بار مفهومي مديريتی جالبی دارد;
پتانسيل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانی اختلاف نظرهای کوچک می شود!!
دیدگاه ها (۴)

ﻏﻨﭽﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﮔﻠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ...ﺧﺎﺭ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮔﻞ...

ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﮐﻪ ﺭﯾﺨﺖ، ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺘﮑﺎﻥﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗ...

یادم باشه؛صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست،وقتی به خدا ...

حیفم آمد که صبح را ، با نفس خوب خدا "ها" نکنم! بیت بی معنی "...

نام:قرارداد نفرتPart:²⁴لبخند پسرها محو شد.یکی جلو آمد.«چی گف...

پارت ۱ [ بوی آشنا]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط