{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نبضیدرتاریکی

#نبضی_در_تاریکی

part:4

جونگ‌کوک:اما خون روی لباست داره داد میزنه که تو کی هستی!

اشک تو چشمام حلقه زده بود این چه سرنوشتی بود که من داشتم ازاولش بدبختی بود.
کمی خودمو عقب کشیدم و سرمو بلند کردم و توی چشماش زل زدم:خب که چی آره من عروس فراریشم مثلاً می‌خوای چیکار کنی؟(بغض
با همون پوزخند روی لبش کمی جلو تر اومد و کنار گوشم لب زد:هوم چه کارا که نمیتونم بکنم؟
الان تورو قاتل میدونن میتونم تورو باهاشون معامله کنم!

بغضمو قورت دادم و لب زدم:ک کی گفته من قاتلم؟

جونگ‌کوک:خب پس چرا فرار کردی؟
الان همه مدارک بر علیه توئه و الان همه تورو قاتل میدونن.

دستمو سمت صورتم بردم و اشکای مزاحمم رو پس زدم و با داد گفتم:داری دروغ میگی!

جونگ‌کوک: دروغ؟
گوشیشو از جیبش درآورد و صفحشو باز کرد و گوشی داد دستم.

جونگ‌کوک:بخونش!

نگاهی به صفحه گوشی انداختم و شروع کردم به خوندن خبر:
«دیشب در ساعت یک بامداد کیم جه یونگ مدیر شرکت W در شب ازدواجش در منزل شخصی اش به قتل رسید و تمام شواهد نشان میدهد که قتل کار همسر ایشون بود و پلیسان همچنان به دنبال پیدا کردن همسر ایشون هستد»

جونگ‌کوک:هنوزم فکر می‌کنی دروغ میگم؟

بی حس نگاهش کردم و لب زدم:زنده نگه داشتن من چه سودی برای تو داره آخرش قراره بمیرم!

جونگ‌کوک:نه خانوم کوچولو داری اشتباه فکر می‌کنی تو به من کمک می‌کنی و من هم نمی‌زارم پلیسا دستگیرت کنن.

ا.ت:من چه کمکی میتونم به تو کنم؟

جونگ‌کوک: وقتی رفتیم عمارت میفهمی!
کای ببرش تو ماشین!

کای:چشم ارباب!

ا.ت:دست بهم نزن خودم میتونم راه برم!

ادامه دارد.............∆
دیدگاه ها (۱)

#نبضی_در_تاریکpart:5سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و نگاهمو به...

#نبضی_در_تاریکیpart:3با احساس خیسی صورتم از خواب پریدم.نگاهی...

#نبضی_در_تاریکیpart:2آروم از فاصله گرفتم و به سمت در دوییدم!...

part.13.-..بزار من حسابشو می رسم مگه بهت نگفتم که دیگه بهم ن...

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط