نبضیدرتاریکی
#نبضی_در_تاریکی
part:3
با احساس خیسی صورتم از خواب پریدم.
نگاهی به بالای سرم انداختم که قطره های آب از روی برگ های درخت سر میخورد و روی سرم میریخت.
هوا روشن شده بود و دیگه بارون نمی بارید.
نه گوشی پیشم بود و نه چیز دیگه ای از اونجا بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و معلوم نبود که به کجا میرسم.
حدوداً چهل دقیقه ای میشد که داشتم راه میرفتم دستمو به یه درخت گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
نگاهم دوخته شد به یه کلبه درختی که دورش کلی آدم بود که انگار بادیگارد بودن.
چند قدم جلو رفتم و از پشت درخت بهشون نگاه کردم.
میخواستم چند قدم برم عقب که پام روی شاخه درختی رفت و شاخه شکست و همون لحظه صدای یکیشون بلند شد.
¥کی اونجاس؟
منو دیده بود برای همین پا به فرار گذاشتم ولی بخواطر لباسم نمیتونستم درست فرار کنم.
داشتن دنبالم میومدن و همون موقع پام به سنگ گیر کرد و افتادم.
همشون دورم جمع شده بودن و تفنگاشون سمت من بود.
¥تو کی هستی؟
با گریه لب زدم:من نمیدونم شما کی هستین فقط توی جنگل گم شدم(گریه
¥که اینطور نظرت چیه همینجا بکشمت تا راحت بشی؟
ا.ت:ن نه نکن لطفاً کاری بهم نداشته باش!
تفنگو روی سرم گذاشت و ماشه رو کشید.
جونگکوک:تفنگتو بردار!
کای:چ چشم رئیس!
آروم چشامو باز کردم و نگاهی به مردی که روبه روم بود انداختم معلوم بود رئیسشونه.
نگاهی به دخترک انداخت و با پوزخند روی لبش گفت:
جونگکوک:پس تو عروس فراری خانواده کیم هستی؟
ا.ت:نه من....
جونگکوک:اما خون روی لباست....
ادامه دارد.........∆
part:3
با احساس خیسی صورتم از خواب پریدم.
نگاهی به بالای سرم انداختم که قطره های آب از روی برگ های درخت سر میخورد و روی سرم میریخت.
هوا روشن شده بود و دیگه بارون نمی بارید.
نه گوشی پیشم بود و نه چیز دیگه ای از اونجا بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و معلوم نبود که به کجا میرسم.
حدوداً چهل دقیقه ای میشد که داشتم راه میرفتم دستمو به یه درخت گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
نگاهم دوخته شد به یه کلبه درختی که دورش کلی آدم بود که انگار بادیگارد بودن.
چند قدم جلو رفتم و از پشت درخت بهشون نگاه کردم.
میخواستم چند قدم برم عقب که پام روی شاخه درختی رفت و شاخه شکست و همون لحظه صدای یکیشون بلند شد.
¥کی اونجاس؟
منو دیده بود برای همین پا به فرار گذاشتم ولی بخواطر لباسم نمیتونستم درست فرار کنم.
داشتن دنبالم میومدن و همون موقع پام به سنگ گیر کرد و افتادم.
همشون دورم جمع شده بودن و تفنگاشون سمت من بود.
¥تو کی هستی؟
با گریه لب زدم:من نمیدونم شما کی هستین فقط توی جنگل گم شدم(گریه
¥که اینطور نظرت چیه همینجا بکشمت تا راحت بشی؟
ا.ت:ن نه نکن لطفاً کاری بهم نداشته باش!
تفنگو روی سرم گذاشت و ماشه رو کشید.
جونگکوک:تفنگتو بردار!
کای:چ چشم رئیس!
آروم چشامو باز کردم و نگاهی به مردی که روبه روم بود انداختم معلوم بود رئیسشونه.
نگاهی به دخترک انداخت و با پوزخند روی لبش گفت:
جونگکوک:پس تو عروس فراری خانواده کیم هستی؟
ا.ت:نه من....
جونگکوک:اما خون روی لباست....
ادامه دارد.........∆
- ۵۱۱
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط