نبضیدرتاریکی
#نبضی_در_تاریکی
part:2
آروم از فاصله گرفتم و به سمت در دوییدم!
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و آروم پایین کشیدمش درو باز کردم و دامن لباسمو توی دستم گرفتم تا راحت تر بتونم از خونه بزنم بیرون همین که رفتم بیرون به عقب برگشتم و نگاهی به همون مرد سیاه پوش انداختم.
دوست نداشتم از اینجا برم از پیش کسی که دوستش داشتم ولی چه فایده اون کشته شده بود!
..:چرا وایسادی؟
نفسمو تو سینه حبس کردم و بعد آزادش کردم و با صدای بلند گفتم:تا نگی چرا کشتیش از اینجا نمیرم!
چند قدم جلو اومد و لب زد:
..:که اینطور اگه میخوای وایسا تا قتل بیوفته گردن تو اگه هم نندازنش گردن تو مجبوری با برادرش ازدواج کنی تو که رسم و رسوم این خانواده رو خوب میدونی!
ا.ت:لازم نیست دلت برام بسوزه!
..:من دلم بسوزه اونم برای تو؟
با خودت چی فکر میکنی دختر اگه وایستی کل نقشه هام خراب میشه پس همین الان برو تا با یه گلوله حرومت نکردم.
نگاهی به لباس خونیم انداختم راست میگفت هرکی منو میدید فکر میکرد آدم کشتم و خانوادش اصلأ از من خوششون نمیومد و همین رو بهونه میکردن تا از شر من خلاص بشن.
بارون گرفته بود اونم حالش مثل من خراب بود.
نه نگهبانی نه کس دیگه ای توی حیاط نبود آروم به سمت در حیاط رفتم و از اونجا بیرون زدم.
معلوم نبود منو کجا آورده یه عمارت که رو به روش جنگل بود.
اگه از جنگل فرار میکردم حتما گرگی چیزی منو میخورد و اگه از خیابون میرفتم حتما یکی منو پیدا میکرد و معلوم نبود باهام چیکار میکرد.
نگاهمو به جنگل روبه روم دوختم باید از همین جا میرفتم شروع کردم به راه رفتن ولی کفشهای پاشنه بلندم و لباس عروسم اجازه نمیدادن درست راه برم.
بارون شدید تر شده بود و کل لباسم خیس!
دیگه نای راه رفتن نداشتم کنار درختی نشستم و آروم اشکای روی صورتمو پاک کردم.
از بچگی هیچ وقت شانس نداشتم!
وقتی بچه بودم توی پرورشگاه زندگی میکردم چون پدر و مادرم منو نمیخواستن.
توی دبیرستان چون یتیم بودم همه مسخرم میکردن.
همه از خوشبختی شانس داشتن منم از بدبختی.
سرما داشت به بدنم نفوذ میکرد آروم سرمو روی زانو هام گذاشتم و چشامو روی هم و آروم به خواب رفتم.
ادامه دارد.............∆
part:2
آروم از فاصله گرفتم و به سمت در دوییدم!
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و آروم پایین کشیدمش درو باز کردم و دامن لباسمو توی دستم گرفتم تا راحت تر بتونم از خونه بزنم بیرون همین که رفتم بیرون به عقب برگشتم و نگاهی به همون مرد سیاه پوش انداختم.
دوست نداشتم از اینجا برم از پیش کسی که دوستش داشتم ولی چه فایده اون کشته شده بود!
..:چرا وایسادی؟
نفسمو تو سینه حبس کردم و بعد آزادش کردم و با صدای بلند گفتم:تا نگی چرا کشتیش از اینجا نمیرم!
چند قدم جلو اومد و لب زد:
..:که اینطور اگه میخوای وایسا تا قتل بیوفته گردن تو اگه هم نندازنش گردن تو مجبوری با برادرش ازدواج کنی تو که رسم و رسوم این خانواده رو خوب میدونی!
ا.ت:لازم نیست دلت برام بسوزه!
..:من دلم بسوزه اونم برای تو؟
با خودت چی فکر میکنی دختر اگه وایستی کل نقشه هام خراب میشه پس همین الان برو تا با یه گلوله حرومت نکردم.
نگاهی به لباس خونیم انداختم راست میگفت هرکی منو میدید فکر میکرد آدم کشتم و خانوادش اصلأ از من خوششون نمیومد و همین رو بهونه میکردن تا از شر من خلاص بشن.
بارون گرفته بود اونم حالش مثل من خراب بود.
نه نگهبانی نه کس دیگه ای توی حیاط نبود آروم به سمت در حیاط رفتم و از اونجا بیرون زدم.
معلوم نبود منو کجا آورده یه عمارت که رو به روش جنگل بود.
اگه از جنگل فرار میکردم حتما گرگی چیزی منو میخورد و اگه از خیابون میرفتم حتما یکی منو پیدا میکرد و معلوم نبود باهام چیکار میکرد.
نگاهمو به جنگل روبه روم دوختم باید از همین جا میرفتم شروع کردم به راه رفتن ولی کفشهای پاشنه بلندم و لباس عروسم اجازه نمیدادن درست راه برم.
بارون شدید تر شده بود و کل لباسم خیس!
دیگه نای راه رفتن نداشتم کنار درختی نشستم و آروم اشکای روی صورتمو پاک کردم.
از بچگی هیچ وقت شانس نداشتم!
وقتی بچه بودم توی پرورشگاه زندگی میکردم چون پدر و مادرم منو نمیخواستن.
توی دبیرستان چون یتیم بودم همه مسخرم میکردن.
همه از خوشبختی شانس داشتن منم از بدبختی.
سرما داشت به بدنم نفوذ میکرد آروم سرمو روی زانو هام گذاشتم و چشامو روی هم و آروم به خواب رفتم.
ادامه دارد.............∆
- ۴۰۶
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط