#اونـ_مالـ_منهـ
#اونـ_مالـ_منهـ
Part2
کوک .من خودم نمیخوام
جونگ مگه درست توعهبزور برش داشتم و رفتم
سمت تهیونگ
جونگ بیا اینم بردت ولی دیگه سراغم نیا حسابمون تموم شد
تهیونگ.برده ی خوبیه ولی اگه دلم خواست دوباره میام پس حرف نزن
تهیونگ
پسره به شدت کیوت بود ولی باید سختی بکشه به همین خیال باشه به این زپدی بیخیالش بشه
کوک.تروخدا ولم کن بزار من برم خونه
ته. تازه شروع شده کجا با این عجله
کوک تروخدا ولم کن خواهش میکنم
ته: داری زیادی رو مخمراه میری
کوک. مثلا کی باشی
ته یه سیلی زدم بهش
شاید اینمعلوم بکنه کی هستم
کوک جای سیلی هنوز درد میکرد
سوار ون شدم اونم همراهم اومد
بعد30مین رسیدیم به یه عمارت خیلی بزرگ بود
ته:اینجا قوانین خودشو داره 1با کسی گرم نمیگیری2حرف حرف منه3بدون اجازه من جایی نمیری4منو ارباب صدا میکنی از اجوما میپرسی چیکار کن
کوک:باشه
از ون پایین شدیم وارد عمارت شدیم
ته اجوما
اجوما:بله ارباب
ته:به این قوانین و بگو و اتاقش هم بهش نشون بده
اجوما:بیا بریم پسرم
کوک همراه اجوما رفتم منو وارد اتاقی کرد اتاق بزرگی بود با تم مشکی طوسی
اجوما:قوانین گفته بهت فکر کنم صبح باید ساعت 6بلند میشی کارهات. اینه که پله هارو تمیز می کنی ارباب ببدار میکنی
کوک.میشه من اینکار نکنم
اجوما.نخیر پسرم نمیشه نکنی
کوک.چشم
کوک چشم اجوما رفت و من رو تخت ولو شدم چطوری قراره این همه کار و بکنم چقدر این مرتیکه رو اعصابه تو دلم فحش نثارش کردم و خوابیدم
صبح ساعت5:45
کوک از تخ.ت پاشدم و رفتم به سمت سرویس بهداشتی کار های لازمو انجامداد
ویو کوک:
از خواب بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو کردم اومدم بیرون با اجوما برخورد کردم
آجوما: پسرم بیدار شدی؟
کوک: بله
آجوما: ارباب دستور دادن براش قهوه درست کنی و ببری
کوک: اخه...
اجوما: اخه نداره برو زود باش
کوک: چشم
ویو کوک:
رفتم قهوه درست کنم نمیدونستم اون مرتیکه چجور قهوه ای رو دوست داشت پس براش معمولی درست کردم
قهوه رو بردم سمت اتاق و در زدم
ته: بیا تو
کوک: قهوه تونو براتون آوردم
ته: بذارش اینجا (اشاره به میز جلوش)
کوک تعظیم کرد و تا میخواست بره یه چیز خیلی داغی رو روی کمرش احساس کرد برگشت سمت تهیونگ
ته: مگه نمیدونی من تلخ دوست دارم؟ ها؟(جدی)
کوک: ببخشید م..من ن.. نمی.. نمیدونستم (با لکنت)
ته: این دفعه رو میبخشم ولی دفعه ی بعدی بخششی در کار نیس حالا ام گمشو برو بیرون (اعصبانی و جدی)
کوک تعظیم کرد و رفت تو اتاقش
کوک همچنان که داشت لباسشو عوض میکرد داشت به این فکر میکر که:
من چه گناهیی کردم؟ چرا باید گیر همچین ادمایی بیوفتم؟ بخاطر اون جونگ عوضی من به این روز افتادم ازش نمیگذرم
ویو ته:
بعد از اینکه جونگکوک رفت یکی از زیر دستام بهم زنگ زد
(شروع مکالمه:)
ته: چته
: ار.. ارب.. ارباب
ته: چته چیشده
: ار.. ارباب به باند حمله کردن و چند نفری رو کشتن
ته: چیییی مگه نگفتم حواستون باشه ها؟ بیام اونجا زنده ات نمیذارم
(پایان مکالمه)
ته تلفن و قطع کرد سریع سوار ون شد رفت سمت باند...
ویو کوک:
تصمیم گرفتم برم پله هارو تمیز کنم که اون مرتیکه رو دیدم با عجله داشت میرفت بیرون کنجکاو شدم ولی بدون اهمیت دادن به کارم ادامه دادم ...
پرش زمان به ساعت« 10:30 »
کوک: کل پله هارو تمیز کردم خیلی خسته شدم رفتم سمت اتاقم رو تخت ولو شدم که یهو خوابم برد ...
Part2
کوک .من خودم نمیخوام
جونگ مگه درست توعهبزور برش داشتم و رفتم
سمت تهیونگ
جونگ بیا اینم بردت ولی دیگه سراغم نیا حسابمون تموم شد
تهیونگ.برده ی خوبیه ولی اگه دلم خواست دوباره میام پس حرف نزن
تهیونگ
پسره به شدت کیوت بود ولی باید سختی بکشه به همین خیال باشه به این زپدی بیخیالش بشه
کوک.تروخدا ولم کن بزار من برم خونه
ته. تازه شروع شده کجا با این عجله
کوک تروخدا ولم کن خواهش میکنم
ته: داری زیادی رو مخمراه میری
کوک. مثلا کی باشی
ته یه سیلی زدم بهش
شاید اینمعلوم بکنه کی هستم
کوک جای سیلی هنوز درد میکرد
سوار ون شدم اونم همراهم اومد
بعد30مین رسیدیم به یه عمارت خیلی بزرگ بود
ته:اینجا قوانین خودشو داره 1با کسی گرم نمیگیری2حرف حرف منه3بدون اجازه من جایی نمیری4منو ارباب صدا میکنی از اجوما میپرسی چیکار کن
کوک:باشه
از ون پایین شدیم وارد عمارت شدیم
ته اجوما
اجوما:بله ارباب
ته:به این قوانین و بگو و اتاقش هم بهش نشون بده
اجوما:بیا بریم پسرم
کوک همراه اجوما رفتم منو وارد اتاقی کرد اتاق بزرگی بود با تم مشکی طوسی
اجوما:قوانین گفته بهت فکر کنم صبح باید ساعت 6بلند میشی کارهات. اینه که پله هارو تمیز می کنی ارباب ببدار میکنی
کوک.میشه من اینکار نکنم
اجوما.نخیر پسرم نمیشه نکنی
کوک.چشم
کوک چشم اجوما رفت و من رو تخت ولو شدم چطوری قراره این همه کار و بکنم چقدر این مرتیکه رو اعصابه تو دلم فحش نثارش کردم و خوابیدم
صبح ساعت5:45
کوک از تخ.ت پاشدم و رفتم به سمت سرویس بهداشتی کار های لازمو انجامداد
ویو کوک:
از خواب بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو کردم اومدم بیرون با اجوما برخورد کردم
آجوما: پسرم بیدار شدی؟
کوک: بله
آجوما: ارباب دستور دادن براش قهوه درست کنی و ببری
کوک: اخه...
اجوما: اخه نداره برو زود باش
کوک: چشم
ویو کوک:
رفتم قهوه درست کنم نمیدونستم اون مرتیکه چجور قهوه ای رو دوست داشت پس براش معمولی درست کردم
قهوه رو بردم سمت اتاق و در زدم
ته: بیا تو
کوک: قهوه تونو براتون آوردم
ته: بذارش اینجا (اشاره به میز جلوش)
کوک تعظیم کرد و تا میخواست بره یه چیز خیلی داغی رو روی کمرش احساس کرد برگشت سمت تهیونگ
ته: مگه نمیدونی من تلخ دوست دارم؟ ها؟(جدی)
کوک: ببخشید م..من ن.. نمی.. نمیدونستم (با لکنت)
ته: این دفعه رو میبخشم ولی دفعه ی بعدی بخششی در کار نیس حالا ام گمشو برو بیرون (اعصبانی و جدی)
کوک تعظیم کرد و رفت تو اتاقش
کوک همچنان که داشت لباسشو عوض میکرد داشت به این فکر میکر که:
من چه گناهیی کردم؟ چرا باید گیر همچین ادمایی بیوفتم؟ بخاطر اون جونگ عوضی من به این روز افتادم ازش نمیگذرم
ویو ته:
بعد از اینکه جونگکوک رفت یکی از زیر دستام بهم زنگ زد
(شروع مکالمه:)
ته: چته
: ار.. ارب.. ارباب
ته: چته چیشده
: ار.. ارباب به باند حمله کردن و چند نفری رو کشتن
ته: چیییی مگه نگفتم حواستون باشه ها؟ بیام اونجا زنده ات نمیذارم
(پایان مکالمه)
ته تلفن و قطع کرد سریع سوار ون شد رفت سمت باند...
ویو کوک:
تصمیم گرفتم برم پله هارو تمیز کنم که اون مرتیکه رو دیدم با عجله داشت میرفت بیرون کنجکاو شدم ولی بدون اهمیت دادن به کارم ادامه دادم ...
پرش زمان به ساعت« 10:30 »
کوک: کل پله هارو تمیز کردم خیلی خسته شدم رفتم سمت اتاقم رو تخت ولو شدم که یهو خوابم برد ...
- ۲۵۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط