「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 10
✦.................................
آیلین یه نگاه به جایی که ماشینِ تهیونگ تا چند لحظه پیش پارک بود انداخت، یه پُفِ بلند کرد و با موهاش که توی بادِ شب تاب میخورد، شروع کرد به قدم زدن سمت خونه. هنوز قلبش تند تند میزد، ولی سعی میکرد بهش فکر نکنه.
درِ خونه رو که باز کرد، سلین مثل یه موشک از روی مبل پرید بالا.
سلین:حالت خوبه؟ زهره ترک شدم! کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟
آیلین اول یه نگاه به اطراف انداخت که مامان و بابا نباشن، بعد با صدای اهسته گفت:
+من خوبم... یه مشکل کوچولو پیش اومد. بقیه کجان؟ همه چی خوب بود؟
سلین، با آسودگیِ نسبی، توضیح داد که همه چیز مرتب بوده و فقط نگرانِ دیر کردنِ آیلین شده، تا جایی که به والدینش گفته بود رفته خونهیِ «انیا» تا کمتر نگران بشن.
آیلین لبخند زد و یه شست بالا بهش نشون داد:
+دمت گرم بابا
——
[ نیم ساعت بعد، توی اتاق آیلین ]
بعد از اینکه سلین سوالاتِ بیپایانش رو پرسید و آخرش رفت، آیلین بالاخره تونست بره توی اتاقش. در رو بست و خودش رو با یه «وای» بلند، ول کرد روی تخت. نفس عمیقی کشید. خیابونِ خلوت، ماشینِ سیاه، اون فرماندهی سرد و اخمو... هنوز توی ذهنش بود.
دست کرد توی جیبش که گوشیش رو دربیاره... خالی.
دوباره دست زد بازم خالی.
یهو چهارچشمی شد و نشست روی تخت سفید رنگش
+شت... گوشیم! کیفم!
همینطور که وایساد، کیف و گوشیش یادش اومد. توی ماشینِ اون مرد جا مونده بودن. با ناامیدی زد به پیشونیاش و گفت:
+آیلینِ احمق...این وقت شب چه غلطی کنممم
...
[ ساعت ۲:۳۴ بامداد - محفل تهیونگ ]
تهیونگ ماشینش رو پارک کرد کلیدشو برداشت
خواست پیاده بشه که چشمش افتاد به چیزی که رویِ صندلیِ کنارش برق میزد. یه کیفِ کوچیکِ مشکی، با جلایِ خاصی که زیرِ نورِ چراغِ ماشین دیده میشد. کیفِ آیلین
برش داشت. سنگینیش، یه حسِ ناآشنا رو تویِ دستش ایجاد کرد. واردِ خونه شد و در رو بست. سکوتِ خونه، انگار که سنگینتر از همیشه بود. رویِ مبلِ چرمیِ هال نشست، کیفِ کوچولویِ آیلین هنوز تویِ دستش بود.
کیف رو توی دستش چرخوند. یه کیف ساده ولی خوشگل
با یه زنجیر طلاییِ نازک و یه عالمه استیکرِ ریزِ ستاره و قلب چسبونده بود بهش.
مردی که همیشه دنبالِ منطق و نظم بود، با کنجکاوی شروع کرد به باز کردنِ زیپِ براقش. محتویاتش، مثلِ یه نمایشِ کوچیک از دنیایِ یه دختر بود:
> یه بالم لبِ طعم توتفرنگی.
> یه عطر کوچولو که روش نوشته بود «Love Spell».
> کیف پولش که شامل کارت های بانکی، کارت ناهار خوری مدرسه و عکس پرسنلی بامزه میشد.
> یه گل سر صورتی با یه پاپیون کوچولو.
و گوشیش...دستگاهی که حالا تویِ دستش بود.
تهیونگ یه ابرو بالا انداخت. با این همه وسیلهیِ ظریف و رنگی، ناخودآگاه زیر لب گفت:
ــ دختر حساسی به نظر میرسه...
چشمش به گوشی افتاد. روشنش کرد. رمز نداشت.
صفحه قفل که باز شد... عکس آیلین بود.
کنار استخر با یه مایوی آبیِ ساده. موهاش خیس بودن و با یه لبخند بامزه و کیوت، دوربین رو نگاه میکرد. چال گونههاش توی عکس معلوم بود.
انگشت شصت بیاختیار رفت رو عکس و زوم کرد رو صورتش.
ناخودآگاه، صدادار بذاقش رو قورت داد. یه حسِ گرگرفتگیِ ناگهانی، از بینِ پاهایش شروع شد و تا صورتش کشیده شد
انگار که تمامِ عضلاتش، بدونِ دستورِ قبلی، منقبض شدن و سفت شدن.
اخمِ غلیظی صورتش رو پوشوند. انگار که از این واکنشِ غیرمنتظرهیِ بدنش شرمنده شده باشه. گوشی رو خاموش کرد و سریع تویِ کیفِ آیلین گذاشت. کیف رو هم کنارش رویِ مبل انداخت.
سرش رو به عقب، رویِ بالشِ مبل تکیه داد. گوشهیِ لبش رو با دندونهاش فشار داد. سعی کرد بخوابه. سعی کرد تصویرِ اون لبخندِ لعنتی رو از ذهنش پاک کنه. اما انگار که تصویرِ آیلین، با اون مایو و اون نگاهِ جسورانه، تویِ تاریکیِ ذهنش حک شده بود و هر چقدر هم تلاش میکرد، نمیتونست پاکش کنه.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 10
✦.................................
آیلین یه نگاه به جایی که ماشینِ تهیونگ تا چند لحظه پیش پارک بود انداخت، یه پُفِ بلند کرد و با موهاش که توی بادِ شب تاب میخورد، شروع کرد به قدم زدن سمت خونه. هنوز قلبش تند تند میزد، ولی سعی میکرد بهش فکر نکنه.
درِ خونه رو که باز کرد، سلین مثل یه موشک از روی مبل پرید بالا.
سلین:حالت خوبه؟ زهره ترک شدم! کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟
آیلین اول یه نگاه به اطراف انداخت که مامان و بابا نباشن، بعد با صدای اهسته گفت:
+من خوبم... یه مشکل کوچولو پیش اومد. بقیه کجان؟ همه چی خوب بود؟
سلین، با آسودگیِ نسبی، توضیح داد که همه چیز مرتب بوده و فقط نگرانِ دیر کردنِ آیلین شده، تا جایی که به والدینش گفته بود رفته خونهیِ «انیا» تا کمتر نگران بشن.
آیلین لبخند زد و یه شست بالا بهش نشون داد:
+دمت گرم بابا
——
[ نیم ساعت بعد، توی اتاق آیلین ]
بعد از اینکه سلین سوالاتِ بیپایانش رو پرسید و آخرش رفت، آیلین بالاخره تونست بره توی اتاقش. در رو بست و خودش رو با یه «وای» بلند، ول کرد روی تخت. نفس عمیقی کشید. خیابونِ خلوت، ماشینِ سیاه، اون فرماندهی سرد و اخمو... هنوز توی ذهنش بود.
دست کرد توی جیبش که گوشیش رو دربیاره... خالی.
دوباره دست زد بازم خالی.
یهو چهارچشمی شد و نشست روی تخت سفید رنگش
+شت... گوشیم! کیفم!
همینطور که وایساد، کیف و گوشیش یادش اومد. توی ماشینِ اون مرد جا مونده بودن. با ناامیدی زد به پیشونیاش و گفت:
+آیلینِ احمق...این وقت شب چه غلطی کنممم
...
[ ساعت ۲:۳۴ بامداد - محفل تهیونگ ]
تهیونگ ماشینش رو پارک کرد کلیدشو برداشت
خواست پیاده بشه که چشمش افتاد به چیزی که رویِ صندلیِ کنارش برق میزد. یه کیفِ کوچیکِ مشکی، با جلایِ خاصی که زیرِ نورِ چراغِ ماشین دیده میشد. کیفِ آیلین
برش داشت. سنگینیش، یه حسِ ناآشنا رو تویِ دستش ایجاد کرد. واردِ خونه شد و در رو بست. سکوتِ خونه، انگار که سنگینتر از همیشه بود. رویِ مبلِ چرمیِ هال نشست، کیفِ کوچولویِ آیلین هنوز تویِ دستش بود.
کیف رو توی دستش چرخوند. یه کیف ساده ولی خوشگل
با یه زنجیر طلاییِ نازک و یه عالمه استیکرِ ریزِ ستاره و قلب چسبونده بود بهش.
مردی که همیشه دنبالِ منطق و نظم بود، با کنجکاوی شروع کرد به باز کردنِ زیپِ براقش. محتویاتش، مثلِ یه نمایشِ کوچیک از دنیایِ یه دختر بود:
> یه بالم لبِ طعم توتفرنگی.
> یه عطر کوچولو که روش نوشته بود «Love Spell».
> کیف پولش که شامل کارت های بانکی، کارت ناهار خوری مدرسه و عکس پرسنلی بامزه میشد.
> یه گل سر صورتی با یه پاپیون کوچولو.
و گوشیش...دستگاهی که حالا تویِ دستش بود.
تهیونگ یه ابرو بالا انداخت. با این همه وسیلهیِ ظریف و رنگی، ناخودآگاه زیر لب گفت:
ــ دختر حساسی به نظر میرسه...
چشمش به گوشی افتاد. روشنش کرد. رمز نداشت.
صفحه قفل که باز شد... عکس آیلین بود.
کنار استخر با یه مایوی آبیِ ساده. موهاش خیس بودن و با یه لبخند بامزه و کیوت، دوربین رو نگاه میکرد. چال گونههاش توی عکس معلوم بود.
انگشت شصت بیاختیار رفت رو عکس و زوم کرد رو صورتش.
ناخودآگاه، صدادار بذاقش رو قورت داد. یه حسِ گرگرفتگیِ ناگهانی، از بینِ پاهایش شروع شد و تا صورتش کشیده شد
انگار که تمامِ عضلاتش، بدونِ دستورِ قبلی، منقبض شدن و سفت شدن.
اخمِ غلیظی صورتش رو پوشوند. انگار که از این واکنشِ غیرمنتظرهیِ بدنش شرمنده شده باشه. گوشی رو خاموش کرد و سریع تویِ کیفِ آیلین گذاشت. کیف رو هم کنارش رویِ مبل انداخت.
سرش رو به عقب، رویِ بالشِ مبل تکیه داد. گوشهیِ لبش رو با دندونهاش فشار داد. سعی کرد بخوابه. سعی کرد تصویرِ اون لبخندِ لعنتی رو از ذهنش پاک کنه. اما انگار که تصویرِ آیلین، با اون مایو و اون نگاهِ جسورانه، تویِ تاریکیِ ذهنش حک شده بود و هر چقدر هم تلاش میکرد، نمیتونست پاکش کنه.
- ۲.۸k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط