{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 11
✦.................................

زیرِ لب، با صدایی بم و خش‌دار که از حنجره‌یِ خشکش بیرون می‌اومد، زمزمه کرد:

ــ چطور این‌قدر راحت، تمامِ دیواره‌هایِ منو فرو ریختی؟


او دیگه فرمانده‌یِ مقتدرِ ارتش نبود؛ حالا فقط مردی بود که تویِ حصارِ سکوتِ شب، درگیرِ رویایی شده بود که می‌دونست بیدار شدن ازش، بهایِ سنگینی داره.

یه نشانه‌یِ ممنوعه رویِ ذهنش حک شده بود. با حرصِ پنهانی، کیف رو رویِ میزِ عسلی کنارِ مبل انداخت و بلند شد. راه رفتنش دیگه اون قدم‌هایِ منظم و حساب‌شده‌یِ همیشگی رو نداشت؛ یه جور آشفتگیِ کنترل‌شده تویِ حرکاتش بود.

به سمتِ پنجره‌یِ قدیِ اتاق رفت و پرده‌یِ سنگین رو کنار زد. نورِ کم‌فروغِ ماه، صورتش رو روشن کرده بود؛ چهره‌ای که حالا بیشتر از همیشه، انگار تویِ یه مبارزه‌یِ درونی گیر افتاده بود. دستش رو مشت کرد و به شیشه‌یِ سردِ پنجره تکیه داد.

ــ لعنـت...

زیرِ لب غرید. صداش از حرص و یه حسِ غریبِ دیگه، گرفته بود

ــ چطور ممکنه..!

نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرکزش رو بازیابی کنه. ولی هر چی بیشتر سعی می‌کرد، تصویرِ آیلین واضح‌تر می‌شد. اون حسِ گرما که از پایین‌تنه‌اش شروع شده بود، حالا تویِ تمامِ وجودش پخش شده بود. یه حسِ ناآشنا و در عین حال، خطرناک.

آهی کشید که بیشتر شبیه به یه غرشِ خفه بود. دستش رو رویِ شکمش گذاشت، انگار که می‌خواست اون حسِ ناخوشایندِ تحریک رو کنترل کنه.

ــ این بچه... داره دیوونه‌ام می‌کنه.

چشم‌هاش رو بست و سعی کرد به چهره‌یِ سرد و بی‌احساسِ خودش برگرده. اما تصویرِ آیلین، با اون لبخندِ مسحورکننده‌اش، مثلِ یه طلسمِ، تویِ ذهنش تکرار می‌شد.

ناخودآگاه، انگشت‌ شستش رو روی لـبش کشید..این لمسِ کوتاه، انگار که جرقه‌ای بود برایِ شعله‌ور شدنِ آتشِ زیرِ خاکستر.

تهیونگ سریع دستش رو عقب کشید، اما دیگه دیر شده بود. حسِ قویِ تحریک، حالا دیگه قابلِ انکار نبود. با صورتی که از حرارتِ درونیِ بدنش سرخ شده بود، به سمتِ اتاقش رفت. باید خودش رو از این وضعیتِ نابه‌سامان نجات می‌داد. باید..باید فکر میکرد

به اتاقِ خوابش پناه برد، جایی که باید دژِ امنِ او می‌بود، اما حالا تبدیل به میدانِ نبردی شده بود که در اون، تنها دشمنِ موجود، عطشِ خودش بود. چراغ‌ها رو روشن نکرد. تاریکیِ اتاق، آینه‌ای برایِ آشوبِ درونی‌اش بود.

اون رویِ تخت نشست و سرش رو میانِ دست‌هایِ لرزانش گرفت. تصویرِ آیلین در ذهنش به وضوحِ یک حضورِ فیزیکی بود؛ اون لب‌هایِ نیمه‌باز و نگاهی که انگار به روحش نفوذ می‌کرد. هر بار که پلک می‌بست، صدایِ نفس‌هایِ آیلین رو در ماشین می‌شنید و گرمایِ وجودِ اون دختر رو کنارِ خودش حس می‌کرد.

تضادِ بینِ دیسیپلینِ نظامی‌اش و عطشی که حالا تمامِ رگ‌هایِ بدنش رو به تپش انداخته بود، اون رو به مرزِ جنون می‌کشوند.

دستِ لرزانش رو به سمتِ پایین‌تنه‌اش برد؛ جایی که بندهایِ شلوارش حالا برایِ محدود کردنِ اون حجم از نیاز، بیش از حد تنگ به نظر می‌رسید. اون با خش*ونتِ تحسین‌برانگیزی که ریشه در کلافگی و نیازِ مبرم داشت، خودش رو رها کرد. صدایِ نفس‌هایِ بریده‌بریده‌اش تویِ سکوتِ مطلقِ اتاق می‌پیچید.

هر بار که آیلین رو در ذهنش تصور می‌کرد، شدتِ حرکاتش بیشتر می‌شد.

(خیلی غیر مستقیم دارم مینویسم امیدوارم بفهمید)

اون دختر با تمامِ وقاحت و شیرینی‌اش، حالا صاحبِ تمامِ لحظاتِ او شده بود. تهیونگ دندون‌هاش رو رویِ هم فشرد، عضلاتِ بازوهاش از فرطِ فشار سفت شده بودن و رگ‌هایِ گردنش متورم شد.

ــ آیلینِ..لعنت بهت..!

(شاید بگید اسمش رو از کجا میدونه خب روی عکس پس زمینش اسمش نوشته بود)

این زمزمه، نه از سرِ خشم، که از سرِ اعتراف به شکست بود. وقتی به اوجِ رسید، نامِ اون دختر مثلِ یک وردِ جادویی از لبش رها شد. تمامِ اون کنترلِ آهنین، تمامِ اون دیواره‌هایِ دفاعی، در یک لحظه‌یِ انفجاری فرو ریخت.

نفس‌هاش به شماره افتاده بود و بدنش رویِ ملافه‌ها رها شد. اتاق دوباره در سکوت فرو رفت، اما این بار سکوتی سنگین‌تر. تهیونگ به سقف خیره شد، در حالی که ضربانِ قلبش کم‌کم به ریتمِ عادی برمی‌گشت. (از تو بعید بود فرمانده کیم😔😂💔)

روز بعد..
۶:۵٠صبح.

...

اقا اگه واقعا میخواید پارت بزارم توی همه پست هایی که پارت میزارم کامنت بزارید چون فقط با کامنت هاتون انرژی میگیرم..
اگرم که نه فیکو کلا دیگه ادامه ندم و به درسو مشقم برسم.
دیدگاه ها (۳)

فالوشه : @aren2008

@hana_575 : 💗فالوشه

خیلی از آدم ها تو زندگیشون ؛یه نقطه تاریك درد دارن... كه بعد...

chapter 2p29با هر تماسی که بدنِ ا.ت با بدنِ تهیونگ داشت، با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط