「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 12
✦.................................
آیلین همراه با کای از بازداشتگاه بیرون آمدند. هوایِ تازه بعد از آن محیطِ بسته، حسِ خوبی به او میداد، اما هنوز تلخیِ ماجرا در دلش بود. کای، با همان انرژیِ همیشگیاش، نگاهی به اطراف انداخت و با لبخندی شیطنتآمیز پرسید:
کای:مدرسه رو بپیچونیم؟
آیلین بدونِ معطلی، با نوکِ انگشتانش به پشتِ سرِ کای ضربهی آرامی زد و گفت:
+بهتره فقط ساکت شی. اعصابم به اندازه کافی خورده
لحنش کمی تند بود، اما کای که آیلین را خوب میشناخت، متوجهِ لایههایِ پنهانِ کلامش شد.
کای، که انگار انتظارِ چنین واکنشی را داشت، ابروهایش را بالا انداخت و با حالتی که انگار دلش میخواست آیلین را بـغل کند، از پشتِ او جلو آمد و او را محکم در آغوش گرفت.
آیلین، که انتظارِ این حرکت را نداشت، برای لحظهای غافلگیر شد، اما بعد خندهی کوتاهی از سرِ ناچاری کرد و گفت:
+باشه بابا... خودتو لوس نکن.
سعی کرد لحنش را آرام کند، اما هنوز اثری از ناراحتی در صدایش بود.
کای، آیلین را محکمتر بـغل کرد، انگار که میخواست تمامِ نگرانیهایش را از او دور کند.
کای:بابا من که کاری نکردم... فقط یکم حواسم پرت شد.
صدایش کمی دلخور بود، اما سعی میکرد آرامش را به آیلین برگرداند.
آیلین، نفسِ عمیقی کشید و با طعنهای که سعی در پنهان کردنش نداشت، گفت:
+کاری نکردی؟ میدونی بخاطرِ تو کیفمو گوشیم تو ماشین اون فرمانده جا موندن؟
کای، که انگار حرفِ آیلین برایش بسیار عجیب بود، سریع از او جدا شد و با تعجبِ محض به صورتِ آیلین خیره شد و پرسید:
کای:اون یارو؟ کیفِ تو پیشِ اون جا مونده؟ چطوری؟
لحنش کمی تیز شده بود، انگار که حسِ ناخوشایندی در دلش جوانه زده بود.
آیلین، نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی آهسته که کمی لرزش داشت، ادامه داد:
+آره... موتورم خراب شده بود، اون وقتِ شب هم کسی نبود منو برسونه... اون بهم کمک کرد. تا دمِ خونه رسوندم... فکر نمیکردم اینطوری بشه.
وقتی این را گفت، ناخودآگاه یادِ لحنِ آرام و صدایِ بمِ آن مرد افتاد.
کای، دستش را به موهایش کشید و گفت:
کای:یعنی با یه غریبه... اونم اون موقع شب؟ تنها؟
صدایش کمی گرفته بود و ردِ حسادتی کوچک در آن موج میزد.
کای:و اون... اون فقط کمکت کرد؟ همین؟
آیلین، سرش را به علامتِ تایید تکان داد.
+آره... فقط همین
ناگهان متوجهِ تغییرِ چهرهی کای شد و ادامه داد:
+ولی خب، چون موتورم خراب بود مجبور شدم ازش کمک بگیرم، وگرنه که...
کای، حرفش را قطع کرد و با لحنی که سعی میکرد عادی جلوه دهد، گفت:
کای:باشه، فهمیدم. مهم اینه که الان سالمی. بیا بریم مدرسه، دیرمون شد.
اما در عمقِ نگاهش، چیزی شبیه به تردید و کمی ناراحتی دیده میشد.
آیلین، سرش را تکان داد و با هم به سمتِ مدرسه راه افتادند. هوایِ سردِ صبحگاهی، صورتشان را نوازش میداد و سکوتِ بینشان، پر از حرفهایِ ناگفته و حسی جدید بود که به تازگی در دلِ آیلین جوانه زده بود؛ حسی مبهم نسبت به آن "فرمانده"
همین که واردِ حیاطِ شلوغِ مدرسه شدند، نگاهِ آیلین به دنبالِ چهرهی آشنایی گشت. جایی که همیشه بود؛ کنارِ نیمکتِ همیشگیشان، زیرِ درختِ چنارِ کهنسال. انیا، با موهایِ بافته شده و لبخندِ همیشگیاش، منتظرِ آنها بود.
با دیدنِ انیا، بارِ سنگینی از رویِ دوشِ آیلین برداشته شد. لبخندی زد و دستِ کای را کمی فشرد و هر دو به سمتِ او رفتند.
+سلام خوشگله!
انیا، با دیدنِ آیلین و کای، لبخندش عمیقتر شد.
آنیا:سلام قشنگایِ من! کجا بودین؟ نگرانتون بودم.
نگاهش بینِ آیلین و کای میچرخید، انگار که متوجهِ حالِ نه چندان عادیِ آیلین شده بود.
کای، زودتر از آیلین جواب داد و سعی کرد خود را عادی نشان دهد.
کای:سلام انیا! هیچی بابا، یه کم با در و دیوار کلنجار میرفتیم...
آیلین، با چشمغرهای به کای نگاه کرد، اما لبخندِ کمرنگی رویِ لبانش نشست.
+آره، یه کم دیر شد. ولی مهم اینه که الان اینجاییم.
سپس نگاهش را به انیا دوخت و پرسید:
+خب، چه خبر؟ کلاسِ امروز چطور بود؟
انیا، با کنجکاوی گفت:
آنیا:خوب بود... ولی راستش رو بخواید، تو کلاسِ تاریخ یه اتفاقِ جالب افتاد.. معلممون داشت در موردِ اتفاقاتِ اخیری که تویِ شهر افتاده بود حرف میزد... و یهو اسمِ یه نفر اومد وسط...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 12
✦.................................
آیلین همراه با کای از بازداشتگاه بیرون آمدند. هوایِ تازه بعد از آن محیطِ بسته، حسِ خوبی به او میداد، اما هنوز تلخیِ ماجرا در دلش بود. کای، با همان انرژیِ همیشگیاش، نگاهی به اطراف انداخت و با لبخندی شیطنتآمیز پرسید:
کای:مدرسه رو بپیچونیم؟
آیلین بدونِ معطلی، با نوکِ انگشتانش به پشتِ سرِ کای ضربهی آرامی زد و گفت:
+بهتره فقط ساکت شی. اعصابم به اندازه کافی خورده
لحنش کمی تند بود، اما کای که آیلین را خوب میشناخت، متوجهِ لایههایِ پنهانِ کلامش شد.
کای، که انگار انتظارِ چنین واکنشی را داشت، ابروهایش را بالا انداخت و با حالتی که انگار دلش میخواست آیلین را بـغل کند، از پشتِ او جلو آمد و او را محکم در آغوش گرفت.
آیلین، که انتظارِ این حرکت را نداشت، برای لحظهای غافلگیر شد، اما بعد خندهی کوتاهی از سرِ ناچاری کرد و گفت:
+باشه بابا... خودتو لوس نکن.
سعی کرد لحنش را آرام کند، اما هنوز اثری از ناراحتی در صدایش بود.
کای، آیلین را محکمتر بـغل کرد، انگار که میخواست تمامِ نگرانیهایش را از او دور کند.
کای:بابا من که کاری نکردم... فقط یکم حواسم پرت شد.
صدایش کمی دلخور بود، اما سعی میکرد آرامش را به آیلین برگرداند.
آیلین، نفسِ عمیقی کشید و با طعنهای که سعی در پنهان کردنش نداشت، گفت:
+کاری نکردی؟ میدونی بخاطرِ تو کیفمو گوشیم تو ماشین اون فرمانده جا موندن؟
کای، که انگار حرفِ آیلین برایش بسیار عجیب بود، سریع از او جدا شد و با تعجبِ محض به صورتِ آیلین خیره شد و پرسید:
کای:اون یارو؟ کیفِ تو پیشِ اون جا مونده؟ چطوری؟
لحنش کمی تیز شده بود، انگار که حسِ ناخوشایندی در دلش جوانه زده بود.
آیلین، نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی آهسته که کمی لرزش داشت، ادامه داد:
+آره... موتورم خراب شده بود، اون وقتِ شب هم کسی نبود منو برسونه... اون بهم کمک کرد. تا دمِ خونه رسوندم... فکر نمیکردم اینطوری بشه.
وقتی این را گفت، ناخودآگاه یادِ لحنِ آرام و صدایِ بمِ آن مرد افتاد.
کای، دستش را به موهایش کشید و گفت:
کای:یعنی با یه غریبه... اونم اون موقع شب؟ تنها؟
صدایش کمی گرفته بود و ردِ حسادتی کوچک در آن موج میزد.
کای:و اون... اون فقط کمکت کرد؟ همین؟
آیلین، سرش را به علامتِ تایید تکان داد.
+آره... فقط همین
ناگهان متوجهِ تغییرِ چهرهی کای شد و ادامه داد:
+ولی خب، چون موتورم خراب بود مجبور شدم ازش کمک بگیرم، وگرنه که...
کای، حرفش را قطع کرد و با لحنی که سعی میکرد عادی جلوه دهد، گفت:
کای:باشه، فهمیدم. مهم اینه که الان سالمی. بیا بریم مدرسه، دیرمون شد.
اما در عمقِ نگاهش، چیزی شبیه به تردید و کمی ناراحتی دیده میشد.
آیلین، سرش را تکان داد و با هم به سمتِ مدرسه راه افتادند. هوایِ سردِ صبحگاهی، صورتشان را نوازش میداد و سکوتِ بینشان، پر از حرفهایِ ناگفته و حسی جدید بود که به تازگی در دلِ آیلین جوانه زده بود؛ حسی مبهم نسبت به آن "فرمانده"
همین که واردِ حیاطِ شلوغِ مدرسه شدند، نگاهِ آیلین به دنبالِ چهرهی آشنایی گشت. جایی که همیشه بود؛ کنارِ نیمکتِ همیشگیشان، زیرِ درختِ چنارِ کهنسال. انیا، با موهایِ بافته شده و لبخندِ همیشگیاش، منتظرِ آنها بود.
با دیدنِ انیا، بارِ سنگینی از رویِ دوشِ آیلین برداشته شد. لبخندی زد و دستِ کای را کمی فشرد و هر دو به سمتِ او رفتند.
+سلام خوشگله!
انیا، با دیدنِ آیلین و کای، لبخندش عمیقتر شد.
آنیا:سلام قشنگایِ من! کجا بودین؟ نگرانتون بودم.
نگاهش بینِ آیلین و کای میچرخید، انگار که متوجهِ حالِ نه چندان عادیِ آیلین شده بود.
کای، زودتر از آیلین جواب داد و سعی کرد خود را عادی نشان دهد.
کای:سلام انیا! هیچی بابا، یه کم با در و دیوار کلنجار میرفتیم...
آیلین، با چشمغرهای به کای نگاه کرد، اما لبخندِ کمرنگی رویِ لبانش نشست.
+آره، یه کم دیر شد. ولی مهم اینه که الان اینجاییم.
سپس نگاهش را به انیا دوخت و پرسید:
+خب، چه خبر؟ کلاسِ امروز چطور بود؟
انیا، با کنجکاوی گفت:
آنیا:خوب بود... ولی راستش رو بخواید، تو کلاسِ تاریخ یه اتفاقِ جالب افتاد.. معلممون داشت در موردِ اتفاقاتِ اخیری که تویِ شهر افتاده بود حرف میزد... و یهو اسمِ یه نفر اومد وسط...
- ۱۹۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط