مالِ من
مالِ من
پارت ۴ | قانونِ رئیس
شب...
ساعت از نه گذشته بود.
ژولیت آرام وارد سالن غذاخوری شد.
میزی بزرگ...
با غذاهایی که حتی اسم نصفشان را هم نمیدانست.
خدمتکارها بیصدا کنار دیوار ایستاده بودند.
لینو از قبل سر میز نشسته بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«بیا.»
ژولیت چند قدم جلو آمد.
بعد نگاهش به صندلی کنار لینو افتاد.
چند ثانیه ساکت ماند.
سرش را آرام تکان داد.
«نه.»
بعد...
رفت...
و پنج صندلی آنطرفتر نشست.
...
همهی خدمتکارها:
👁👄👁
...
یکی خیلی آرام زیر لب گفت:
«جرئتشو ببین...»
...
لینو قاشقش را روی بشقاب گذاشت.
آرام سرش را بلند کرد.
به ژولیت نگاه کرد.
هیچ اخمی نکرد.
فقط گفت:
«اونجا دوره.»
ژولیت خیلی جدی جواب داد:
«همین خوبه.»
...
لینو:
«گفتم...»
«بیا اینجا.»
ژولیت دوباره سرش را تکان داد.
«نه.»
...
یکی از خدمتکارها نفسش را حبس کرد.
همه منتظر انفجار رئیس بودند.
اما...
لینو فقط شانهای بالا انداخت.
شروع کرد غذایش را خوردن.
ژولیت هم با خیال راحت غذایش را برداشت.
زیر لب گفت:
«فکر کنم کوتاه اومد...»
...
یکی از خدمتکارها نزدیک بود خفه شود.
...
بعد از شام...
ژولیت خیلی آرام از روی صندلی بلند شد.
داشت دنبال راه خروج میگشت.
که ناگهان...
لینو از کنارش رد شد.
دستش را گرفت.
«بیا.»
ژولیت با وحشت دستش را کشید.
«کجا؟!»
لینو بدون اینکه بایستد، جواب داد:
«اتاق.»
ژولیت رنگش پرید.
«مـ... من؟!»
«با شما؟!»
دستش را محکمتر کشید.
«ولم کنید!»
«من نمیام!»
لینو ایستاد.
برگشت طرفش.
«کی گفت اتاق من؟»
ژولیت:
😶
...
لینو خیلی خونسرد ادامه داد:
«اتاقت...»
«کنار اتاق منه.»
...
ژولیت چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«آهان...»
...
دو ثانیه بعد...
از خجالت صورتش قرمز شد.
...
یکی از خدمتکارها خیلی آرام صورتش را برگرداند که نخندد.
آن یکی زیر لب گفت:
«خانم خودش از رئیس جلوتر فکر کرد...»
...
ژولیت با اخم گفت:
«من...»
«من فقط...»
«اشتباه فهمیدم!»
لینو برای اولین بار...
خیلی خیلی کم...
گوشهی لبش تکان خورد.
«معلومه.»
بعد دوباره راه افتاد.
«بیا.»
این بار...
ژولیت بدون حرف...
با فاصلهی سه متری...
دنبالش راه افتاد.
و خدمتکارها...
همان لحظه فهمیدند...
این دختر...
تنها کسی است که جرئت میکند دو بار پشت سر هم به رئیس «نه» بگوید.
پارت ۴ | قانونِ رئیس
شب...
ساعت از نه گذشته بود.
ژولیت آرام وارد سالن غذاخوری شد.
میزی بزرگ...
با غذاهایی که حتی اسم نصفشان را هم نمیدانست.
خدمتکارها بیصدا کنار دیوار ایستاده بودند.
لینو از قبل سر میز نشسته بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«بیا.»
ژولیت چند قدم جلو آمد.
بعد نگاهش به صندلی کنار لینو افتاد.
چند ثانیه ساکت ماند.
سرش را آرام تکان داد.
«نه.»
بعد...
رفت...
و پنج صندلی آنطرفتر نشست.
...
همهی خدمتکارها:
👁👄👁
...
یکی خیلی آرام زیر لب گفت:
«جرئتشو ببین...»
...
لینو قاشقش را روی بشقاب گذاشت.
آرام سرش را بلند کرد.
به ژولیت نگاه کرد.
هیچ اخمی نکرد.
فقط گفت:
«اونجا دوره.»
ژولیت خیلی جدی جواب داد:
«همین خوبه.»
...
لینو:
«گفتم...»
«بیا اینجا.»
ژولیت دوباره سرش را تکان داد.
«نه.»
...
یکی از خدمتکارها نفسش را حبس کرد.
همه منتظر انفجار رئیس بودند.
اما...
لینو فقط شانهای بالا انداخت.
شروع کرد غذایش را خوردن.
ژولیت هم با خیال راحت غذایش را برداشت.
زیر لب گفت:
«فکر کنم کوتاه اومد...»
...
یکی از خدمتکارها نزدیک بود خفه شود.
...
بعد از شام...
ژولیت خیلی آرام از روی صندلی بلند شد.
داشت دنبال راه خروج میگشت.
که ناگهان...
لینو از کنارش رد شد.
دستش را گرفت.
«بیا.»
ژولیت با وحشت دستش را کشید.
«کجا؟!»
لینو بدون اینکه بایستد، جواب داد:
«اتاق.»
ژولیت رنگش پرید.
«مـ... من؟!»
«با شما؟!»
دستش را محکمتر کشید.
«ولم کنید!»
«من نمیام!»
لینو ایستاد.
برگشت طرفش.
«کی گفت اتاق من؟»
ژولیت:
😶
...
لینو خیلی خونسرد ادامه داد:
«اتاقت...»
«کنار اتاق منه.»
...
ژولیت چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«آهان...»
...
دو ثانیه بعد...
از خجالت صورتش قرمز شد.
...
یکی از خدمتکارها خیلی آرام صورتش را برگرداند که نخندد.
آن یکی زیر لب گفت:
«خانم خودش از رئیس جلوتر فکر کرد...»
...
ژولیت با اخم گفت:
«من...»
«من فقط...»
«اشتباه فهمیدم!»
لینو برای اولین بار...
خیلی خیلی کم...
گوشهی لبش تکان خورد.
«معلومه.»
بعد دوباره راه افتاد.
«بیا.»
این بار...
ژولیت بدون حرف...
با فاصلهی سه متری...
دنبالش راه افتاد.
و خدمتکارها...
همان لحظه فهمیدند...
این دختر...
تنها کسی است که جرئت میکند دو بار پشت سر هم به رئیس «نه» بگوید.
- ۳۹
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط