مالِ من
مالِ من
پارت ۳ | عمارت رئیس
ماشین مشکی...
بعد از حدود یک ساعت رانندگی...
وارد جادهای خلوت شد.
ژولیت تمام این مدت...
بیصدا کنار در نشسته بود.
دستهایش هنوز از ترس میلرزید.
حتی جرئت نگاه کردن به مرد کنار دستش را هم نداشت.
...
چند دقیقه بعد...
دروازهی عظیم آهنی با صدایی سنگین باز شد.
ماشین آرام وارد محوطه شد.
ژولیت با ناباوری از پنجره بیرون را نگاه کرد.
باغی بزرگ...
فوارههایی که زیر نور چراغها میدرخشیدند...
و عمارتی که بیشتر شبیه یک قصر بود تا خانه.
چند مرد مسلح اطراف محوطه قدم میزدند.
همین که ماشین توقف کرد...
چند خدمتکار با لباسهای رسمی جلو آمدند.
همگی با احترام سر خم کردند.
«خوش اومدید، رئیس.»
ژولیت آرام سرش را برگرداند.
برای اولین بار...
فهمید همه از او میترسند.
...
در ماشین باز شد.
لینو بدون اینکه چیزی بگوید...
پیاده شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«پیاده شو.»
ژولیت همانجا خشکش زد.
نه توان حرکت داشت...
نه جرئت.
فقط آرام سرش را تکان داد.
«...نمیام.»
چند ثانیه سکوت شد.
لینو نفس کوتاهی کشید.
بعد خیلی آرام...
دستش را به سمت کمر ژولیت برد.
ژولیت با تمام قدرت جیغ کشید.
«جــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
همهی نگهبانها:
👁👄👁
خدمتکارها:
😳
یکی از نگهبانها ناخودآگاه اسلحهاش را کشید.
...
لینو بدون هیچ واکنشی...
دستگیرهی در ماشین را گرفت.
در را باز کرد.
بعد کاملاً خونسرد از ماشین پیاده شد.
...
ژولیت چند ثانیه همانطور مانده بود.
بعد فهمید...
اصلاً قرار نبود به او دست بزند.
صورتش از خجالت قرمز شد.
یکی از خدمتکارها خیلی آرام زیر لب گفت:
«فکر کنم رئیس این دفعه رکورد زد...»
آن یکی آروم جواب داد:
«نه...»
«فکر کنم خانم رکورد زد.»
...
لینو حتی برنگشت نگاهش کند.
فقط خیلی آرام گفت:
«ده ثانیه.»
«اگر تا ده ثانیه دیگه پایین نیای...»
«این بار واقعاً بغلت میکنم.»
ژولیت با وحشت چشمهایش گرد شد.
«نـ... نه!»
با عجله از ماشین پایین پرید.
صندل سفیدش نزدیک بود از پایش دربیاید.
همهی خدمتکارها سرشان را پایین انداختند تا نخندند.
...
ژولیت با اخم به لینو نگاه کرد.
«از اول هم میتونستی در رو باز کنی...»
لینو بدون اینکه حتی نگاهش کند...
به سمت عمارت راه افتاد.
«ولی این روش...»
«سریعتر بود.»
ژولیت با ناباوری دهانش باز ماند.
«این آدم...»
«دیوونس...»
و با فاصلهای امن...
دنبالش وارد عمارت شد.
پارت ۳ | عمارت رئیس
ماشین مشکی...
بعد از حدود یک ساعت رانندگی...
وارد جادهای خلوت شد.
ژولیت تمام این مدت...
بیصدا کنار در نشسته بود.
دستهایش هنوز از ترس میلرزید.
حتی جرئت نگاه کردن به مرد کنار دستش را هم نداشت.
...
چند دقیقه بعد...
دروازهی عظیم آهنی با صدایی سنگین باز شد.
ماشین آرام وارد محوطه شد.
ژولیت با ناباوری از پنجره بیرون را نگاه کرد.
باغی بزرگ...
فوارههایی که زیر نور چراغها میدرخشیدند...
و عمارتی که بیشتر شبیه یک قصر بود تا خانه.
چند مرد مسلح اطراف محوطه قدم میزدند.
همین که ماشین توقف کرد...
چند خدمتکار با لباسهای رسمی جلو آمدند.
همگی با احترام سر خم کردند.
«خوش اومدید، رئیس.»
ژولیت آرام سرش را برگرداند.
برای اولین بار...
فهمید همه از او میترسند.
...
در ماشین باز شد.
لینو بدون اینکه چیزی بگوید...
پیاده شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«پیاده شو.»
ژولیت همانجا خشکش زد.
نه توان حرکت داشت...
نه جرئت.
فقط آرام سرش را تکان داد.
«...نمیام.»
چند ثانیه سکوت شد.
لینو نفس کوتاهی کشید.
بعد خیلی آرام...
دستش را به سمت کمر ژولیت برد.
ژولیت با تمام قدرت جیغ کشید.
«جــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
همهی نگهبانها:
👁👄👁
خدمتکارها:
😳
یکی از نگهبانها ناخودآگاه اسلحهاش را کشید.
...
لینو بدون هیچ واکنشی...
دستگیرهی در ماشین را گرفت.
در را باز کرد.
بعد کاملاً خونسرد از ماشین پیاده شد.
...
ژولیت چند ثانیه همانطور مانده بود.
بعد فهمید...
اصلاً قرار نبود به او دست بزند.
صورتش از خجالت قرمز شد.
یکی از خدمتکارها خیلی آرام زیر لب گفت:
«فکر کنم رئیس این دفعه رکورد زد...»
آن یکی آروم جواب داد:
«نه...»
«فکر کنم خانم رکورد زد.»
...
لینو حتی برنگشت نگاهش کند.
فقط خیلی آرام گفت:
«ده ثانیه.»
«اگر تا ده ثانیه دیگه پایین نیای...»
«این بار واقعاً بغلت میکنم.»
ژولیت با وحشت چشمهایش گرد شد.
«نـ... نه!»
با عجله از ماشین پایین پرید.
صندل سفیدش نزدیک بود از پایش دربیاید.
همهی خدمتکارها سرشان را پایین انداختند تا نخندند.
...
ژولیت با اخم به لینو نگاه کرد.
«از اول هم میتونستی در رو باز کنی...»
لینو بدون اینکه حتی نگاهش کند...
به سمت عمارت راه افتاد.
«ولی این روش...»
«سریعتر بود.»
ژولیت با ناباوری دهانش باز ماند.
«این آدم...»
«دیوونس...»
و با فاصلهای امن...
دنبالش وارد عمارت شد.
- ۵۱
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط