مالِ من
مالِ من
پارت ۵ | قانون اول
صبح...
ژولیت با صدای باز شدن پردهها از خواب پرید.
نور آفتاب مستقیم روی صورتش افتاده بود.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید...
دیگر خانهی خودش نیست.
...
در اتاق بهآرامی باز شد.
زنی حدوداً پنجاه ساله وارد شد.
لباس خدمتکارها را پوشیده بود.
سینی صبحانه را روی میز گذاشت.
«صبح بخیر، دوشیزه.»
ژولیت چیزی نگفت.
فقط به پنجره نگاه میکرد.
...
زن لبخند کمرنگی زد.
«رئیس گفتن بعد از صبحانه پایین برید.»
...
ژولیت اخم کرد.
«من جایی نمیام.»
...
زن فقط آهی کشید.
«این تصمیم با من نیست.»
...
چند دقیقه بعد...
ژولیت با بیحوصلگی از اتاق بیرون آمد.
راهروهای عمارت آنقدر بزرگ بودند که هنوز هم احساس میکرد هر لحظه ممکن است گم شود.
...
وقتی وارد سالن شد...
لینو روی مبل نشسته بود.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود.
فنجان قهوهای در دست داشت.
حتی سرش را هم بلند نکرد.
...
ژولیت همانجا ایستاد.
«با من کار داشتید؟»
...
لینو فنجان را روی میز گذاشت.
«بشین.»
...
ژولیت همانجا ماند.
«نه.»
...
چند ثانیه سکوت.
...
لینو دوباره گفت:
«بشین.»
...
ژولیت این بار دستهایش را روی سینه گره زد.
«گفتم نه.»
...
چند خدمتکار با استرس به هم نگاه کردند.
انگار منتظر انفجار بودند.
...
اما لینو فقط خیلی آرام از جایش بلند شد.
به سمت ژولیت آمد.
ژولیت ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
...
لینو روبهرویش ایستاد.
«از امروز...»
«یه قانون داری.»
...
ژولیت با اخم نگاهش کرد.
«چه قانونی؟»
...
لینو بدون تغییر حالت صورت گفت:
«وقتی من چیزی میگم...»
«دو بار تکرارش نمیکنم.»
...
ژولیت خندید.
«چه بد.»
«منم عادت ندارم دستور بگیرم.»
...
لینو چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد...
بیهیچ حرفی برگشت.
...
ژولیت با تعجب نگاهش کرد.
«همین؟»
...
لینو به دست راستش گفت:
«صبحونهش رو جمع کنید.»
...
خدمتکارها فوراً سینی صبحانهی دستنخورده را برداشتند.
...
ژولیت گیج شد.
«هی!»
«من هنوز نخوردم!»
...
لینو بدون اینکه برگردد گفت:
«وقتی تصمیم گرفتی...»
«دستور گوش بدی...»
«غذا هم میخوری.»
...
ژولیت با ناباوری نگاهش کرد.
«تو...»
«جدی بودی؟!»
...
هیچ جوابی نگرفت.
...
چند دقیقه بعد...
در آشپزخانه...
ژولیت یواشکی سرش را داخل برد.
هیچکس نبود.
لبخند کوچکی زد.
«خب...»
«خودم برمیدارم.»
...
همین که دستش را به سمت یک سیب دراز کرد...
صدای آرام لینو از پشت سرش آمد.
«اون...»
«صبحونه نیست.»
...
ژولیت از ترس نزدیک بود سیب از دستش بیفتد.
آهسته برگشت.
لینو با تکیه به چارچوب در ایستاده بود.
همان نگاه سرد...
همان صورت بیاحساس...
...
ژولیت زیر لب غر زد:
«تو اصلاً راه رفتنت صدا نداره؟»
...
لینو فقط گفت:
«قانون اول رو یادت نره.»
...
و دوباره رفت.
...
ژولیت همانجا ایستاد.
به سیب نگاه کرد.
بعد به در.
بعد دوباره به سیب.
...
زیر لب زمزمه کرد:
«از همین الان...»
«اعصابمو خورد کرده...»
...
اما خودش هم نمیدانست...
این تازه...
اولین قانون بود.
پارت ۵ | قانون اول
صبح...
ژولیت با صدای باز شدن پردهها از خواب پرید.
نور آفتاب مستقیم روی صورتش افتاده بود.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید...
دیگر خانهی خودش نیست.
...
در اتاق بهآرامی باز شد.
زنی حدوداً پنجاه ساله وارد شد.
لباس خدمتکارها را پوشیده بود.
سینی صبحانه را روی میز گذاشت.
«صبح بخیر، دوشیزه.»
ژولیت چیزی نگفت.
فقط به پنجره نگاه میکرد.
...
زن لبخند کمرنگی زد.
«رئیس گفتن بعد از صبحانه پایین برید.»
...
ژولیت اخم کرد.
«من جایی نمیام.»
...
زن فقط آهی کشید.
«این تصمیم با من نیست.»
...
چند دقیقه بعد...
ژولیت با بیحوصلگی از اتاق بیرون آمد.
راهروهای عمارت آنقدر بزرگ بودند که هنوز هم احساس میکرد هر لحظه ممکن است گم شود.
...
وقتی وارد سالن شد...
لینو روی مبل نشسته بود.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود.
فنجان قهوهای در دست داشت.
حتی سرش را هم بلند نکرد.
...
ژولیت همانجا ایستاد.
«با من کار داشتید؟»
...
لینو فنجان را روی میز گذاشت.
«بشین.»
...
ژولیت همانجا ماند.
«نه.»
...
چند ثانیه سکوت.
...
لینو دوباره گفت:
«بشین.»
...
ژولیت این بار دستهایش را روی سینه گره زد.
«گفتم نه.»
...
چند خدمتکار با استرس به هم نگاه کردند.
انگار منتظر انفجار بودند.
...
اما لینو فقط خیلی آرام از جایش بلند شد.
به سمت ژولیت آمد.
ژولیت ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
...
لینو روبهرویش ایستاد.
«از امروز...»
«یه قانون داری.»
...
ژولیت با اخم نگاهش کرد.
«چه قانونی؟»
...
لینو بدون تغییر حالت صورت گفت:
«وقتی من چیزی میگم...»
«دو بار تکرارش نمیکنم.»
...
ژولیت خندید.
«چه بد.»
«منم عادت ندارم دستور بگیرم.»
...
لینو چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد...
بیهیچ حرفی برگشت.
...
ژولیت با تعجب نگاهش کرد.
«همین؟»
...
لینو به دست راستش گفت:
«صبحونهش رو جمع کنید.»
...
خدمتکارها فوراً سینی صبحانهی دستنخورده را برداشتند.
...
ژولیت گیج شد.
«هی!»
«من هنوز نخوردم!»
...
لینو بدون اینکه برگردد گفت:
«وقتی تصمیم گرفتی...»
«دستور گوش بدی...»
«غذا هم میخوری.»
...
ژولیت با ناباوری نگاهش کرد.
«تو...»
«جدی بودی؟!»
...
هیچ جوابی نگرفت.
...
چند دقیقه بعد...
در آشپزخانه...
ژولیت یواشکی سرش را داخل برد.
هیچکس نبود.
لبخند کوچکی زد.
«خب...»
«خودم برمیدارم.»
...
همین که دستش را به سمت یک سیب دراز کرد...
صدای آرام لینو از پشت سرش آمد.
«اون...»
«صبحونه نیست.»
...
ژولیت از ترس نزدیک بود سیب از دستش بیفتد.
آهسته برگشت.
لینو با تکیه به چارچوب در ایستاده بود.
همان نگاه سرد...
همان صورت بیاحساس...
...
ژولیت زیر لب غر زد:
«تو اصلاً راه رفتنت صدا نداره؟»
...
لینو فقط گفت:
«قانون اول رو یادت نره.»
...
و دوباره رفت.
...
ژولیت همانجا ایستاد.
به سیب نگاه کرد.
بعد به در.
بعد دوباره به سیب.
...
زیر لب زمزمه کرد:
«از همین الان...»
«اعصابمو خورد کرده...»
...
اما خودش هم نمیدانست...
این تازه...
اولین قانون بود.
- ۱۳
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط