مالِ من
مالِ من
پارت ۱ | آخرین شرط
باران...
بیوقفه روی سقف انبار قدیمی میکوبید.
دود سیگار...
هوای اتاق را خفه کرده بود.
نور زرد چراغ، فقط وسط میز قمار را روشن میکرد.
چند مرد با کتوشلوارهای مشکی...
بیصدا اطراف میز ایستاده بودند.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
روی میز...
کارت آخر آرام چرخید.
...
آدرین مورو...
رنگش پرید.
لبهایش لرزید.
زیر لب زمزمه کرد:
«نه...»
مرد روبهرویش بدون کوچکترین تغییری در چهره...
آخرین کارتش را روی میز گذاشت.
...
برد.
سکوت...
تمام اتاق را بلعید.
آدرین با دستهای لرزان موهایش را چنگ زد.
«من...»
«من پولشو جور میکنم...»
«فقط...»
«یه فرصت دیگه...»
مرد روبهرو حتی نگاهش هم نکرد.
کت مشکی...
پیراهن زرشکی...
موهای کاملاً مشکی...
و چشمهایی که همیشه نیمهخمار بودند...
اما همان نگاه...
از هر اسلحهای ترسناکتر بود.
لینو.
رئیس یکی از خطرناکترین باندهای مافیایی کره.
او خیلی آرام لیوان قهوهاش را روی میز گذاشت.
«پول؟»
صدایش آرام بود...
اما همان آرامش...
همه را وادار به سکوت میکرد.
آدرین با عجله گفت:
«هر کاری بخوای انجام میدم...»
«فقط...»
«بهم زمان بده...»
لینو چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«زمانت...»
«شش ماه پیش تموم شد.»
آدرین نفسش برید.
«خواهش میکنم...»
«من...»
«یه دختر دارم...»
همان لحظه...
یکی از مردهای مافیا با تعجب سرش را بالا آورد.
لینو ابرویی بالا انداخت.
«دختر؟»
آدرین با عجله گفت:
«آره...»
«ژولیت...»
«هر کاری بگی میکنه...»
«فقط...»
«بذار این بدهی رو...»
صدایش آرام آرام شکست.
«...ببخشی.»
لینو به پشتی صندلی تکیه داد.
«نه.»
آدرین با ناامیدی سرش را پایین انداخت.
...
چند ثانیه بعد...
ناگهان انگار چیزی به ذهنش رسید.
با عجله سرش را بالا آورد.
«یه...»
«یه شرط دیگه.»
همه به او نگاه کردند.
آدرین با صدایی که از ترس میلرزید، گفت:
«من...»
«سر دخترم شرط میبندم.»
سکوت...
حتی صدای باران هم انگار قطع شده بود.
یکی از افراد مافیا زیر لب گفت:
«دیوانه شده...»
اما لینو...
فقط نگاهش میکرد.
نه تعجب...
نه خشم...
فقط همان نگاه سرد.
آدرین ادامه داد:
«اگه باختم...»
«ژولیت...»
«برای همیشه...»
«مال تو.»
چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید.
بعد...
لینو خیلی آرام...
آخرین کارت را روی میز گذاشت.
...
برد.
آدرین خشکش زد.
دیگر حتی توان نفس کشیدن هم نداشت.
لینو از جایش بلند شد.
کتش را مرتب کرد.
بدون اینکه حتی به آدرین نگاه کند، گفت:
«آدرس.»
آدرین با صدایی شکسته...
آدرس خانه را گفت.
لینو به یکی از افرادش نگاه کرد.
«ماشین رو آماده کن.»
مرد فقط سرش را پایین انداخت.
«چشم، رئیس.»
لینو آرام به سمت در رفت.
در لحظهی آخر...
بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
«از امشب...»
«ژولیت...»
«مالِ منه.»
پارت ۱ | آخرین شرط
باران...
بیوقفه روی سقف انبار قدیمی میکوبید.
دود سیگار...
هوای اتاق را خفه کرده بود.
نور زرد چراغ، فقط وسط میز قمار را روشن میکرد.
چند مرد با کتوشلوارهای مشکی...
بیصدا اطراف میز ایستاده بودند.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
روی میز...
کارت آخر آرام چرخید.
...
آدرین مورو...
رنگش پرید.
لبهایش لرزید.
زیر لب زمزمه کرد:
«نه...»
مرد روبهرویش بدون کوچکترین تغییری در چهره...
آخرین کارتش را روی میز گذاشت.
...
برد.
سکوت...
تمام اتاق را بلعید.
آدرین با دستهای لرزان موهایش را چنگ زد.
«من...»
«من پولشو جور میکنم...»
«فقط...»
«یه فرصت دیگه...»
مرد روبهرو حتی نگاهش هم نکرد.
کت مشکی...
پیراهن زرشکی...
موهای کاملاً مشکی...
و چشمهایی که همیشه نیمهخمار بودند...
اما همان نگاه...
از هر اسلحهای ترسناکتر بود.
لینو.
رئیس یکی از خطرناکترین باندهای مافیایی کره.
او خیلی آرام لیوان قهوهاش را روی میز گذاشت.
«پول؟»
صدایش آرام بود...
اما همان آرامش...
همه را وادار به سکوت میکرد.
آدرین با عجله گفت:
«هر کاری بخوای انجام میدم...»
«فقط...»
«بهم زمان بده...»
لینو چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«زمانت...»
«شش ماه پیش تموم شد.»
آدرین نفسش برید.
«خواهش میکنم...»
«من...»
«یه دختر دارم...»
همان لحظه...
یکی از مردهای مافیا با تعجب سرش را بالا آورد.
لینو ابرویی بالا انداخت.
«دختر؟»
آدرین با عجله گفت:
«آره...»
«ژولیت...»
«هر کاری بگی میکنه...»
«فقط...»
«بذار این بدهی رو...»
صدایش آرام آرام شکست.
«...ببخشی.»
لینو به پشتی صندلی تکیه داد.
«نه.»
آدرین با ناامیدی سرش را پایین انداخت.
...
چند ثانیه بعد...
ناگهان انگار چیزی به ذهنش رسید.
با عجله سرش را بالا آورد.
«یه...»
«یه شرط دیگه.»
همه به او نگاه کردند.
آدرین با صدایی که از ترس میلرزید، گفت:
«من...»
«سر دخترم شرط میبندم.»
سکوت...
حتی صدای باران هم انگار قطع شده بود.
یکی از افراد مافیا زیر لب گفت:
«دیوانه شده...»
اما لینو...
فقط نگاهش میکرد.
نه تعجب...
نه خشم...
فقط همان نگاه سرد.
آدرین ادامه داد:
«اگه باختم...»
«ژولیت...»
«برای همیشه...»
«مال تو.»
چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید.
بعد...
لینو خیلی آرام...
آخرین کارت را روی میز گذاشت.
...
برد.
آدرین خشکش زد.
دیگر حتی توان نفس کشیدن هم نداشت.
لینو از جایش بلند شد.
کتش را مرتب کرد.
بدون اینکه حتی به آدرین نگاه کند، گفت:
«آدرس.»
آدرین با صدایی شکسته...
آدرس خانه را گفت.
لینو به یکی از افرادش نگاه کرد.
«ماشین رو آماده کن.»
مرد فقط سرش را پایین انداخت.
«چشم، رئیس.»
لینو آرام به سمت در رفت.
در لحظهی آخر...
بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
«از امشب...»
«ژولیت...»
«مالِ منه.»
- ۱۲۹
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط