{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

احساس کردم مسیح آمده و مرا با خود به بهشت می برد

احساس کردم مسیح آمده و مرا با خود به بهشت می برد
شیطنت زنانه و ناز و عشوه ام گل کرد
وانمود کردم پایم درد گرفته تا بتوانم به استاد تکیه کنم
دستم را گرفت دو قدم روی بارانی استاد گذاشتم که کتش را درآورد و جلوی بارانی گذاشت به استاد تکیه میکردم و دو قدم بر میداشتم منتظر تا بارانی را بیاورد
حتی زمانی که به خانه رسیدیم تا در اپارتمان
دستانش سرخ شده بود ولی نمی لرزید پیراهنش کاملا تر شد
دعوتش کردم داخل گفتم تشریف بیاورید داخل با این وضعیت بدون شک سرما میخورید
نمیدانید چه لذتی داشت مردی بخاطر تو اینگونه فداکاری کند
مثل خواب بود باور نمیکردم خاطرات ان شبهارا آنقدر برای خودم مرور کردم نوشتم تعریف کردم و ضبط کردم تا فراموش نکنم‌.
وارد اتاق کنار کفش کن ایستاده بود
که همراهم زنگ خورد
پدر بود مکالمه طولانی شد
بحث‌با پدر مرا از استاد غافل کرد
تماس که تمام شد دیدم سر به زیر همچنان کنار کفش ها ایستاده
ناخوداگاه فریاد زدم استاد چرا نمی آیید داخل
سرما میخورید با این پیراهن تر
خندید و گفت اجازه ندادید

محال است بدون احازه شما قدم از قدم بردارم
دستش را گرفتم و کشیدم
گفتم استاد
خ‌اهش میکنم‌
مرا معذب میکنید
انقدر غافلگیر شده ام‌که نمیدانم باید چه عکس العملی نشان دهم خواهش میکنم راحت باشید خانه خودتان است
واژه ای برای تشکر پیدا نمیکنم
از لباس‌های به جا مانده پدر برایش اوردم تا لباسش را عوض کند
چای آوردم و بر روی کاناپه نشستم
خودم را مانند پادشاهی دیدم‌که جهانی را فتح کرده
تمام ارزویم بود که زمان متوقف شود
تعارف کردم به نشستن
امد و روی زمین کنار پایم نشست
سرم دوران گرفت
لکنت زبان گرفتم‌
سرخ شده بودم و از هیجان می لرزیدم‌
چکونه باور مبکردم که استاد کنار پایم روی زمین نشسته
هرچه اصرار کرذم قبول نکرد گفت لیاقتم بیشترازین نیست
کنار پای شما هم از سر من زیاداست
نمیدانستم بخندم یا گریه کنم
جنون و وانگی را میدیدم
خود مجنون بود
دو زانو و با ادب کنار پایم نشسته بود سر به زیر همه وجودش شرم و حیا
این فضا برای من خیلی سنگین بود
گفتن ان ساده است
تپش قلب گرفتم عصبی
نمیدانستم چ کنم
خودم هم روی زمین نشستم
گفتم استاد من ظریفت و تحمل این شرایط را ندارم خواهش میکنم راحت باشید عادی
تا منم ارامش پیداکنم
اینقدر سخت نگیرید
منم رژینا شاگردتان
گاهی فکر میکنم مرا با کسی اشتباه گرفته اید و یا من شما را یاد کسی می اندازم
.مگر در من چه دیده اید بدون شک باید برای خودتان دلیل داشته باشید
شما دانشجویانی دارید که از من زیباتر ثروتمندتر و‌ دارای خانواده هایی بانفوذ تر هستند
چطور حاضرید عشق یک دختر ارمنی را اینگونه بی پروا داشته باشید
من برای شما نگرانم
همکارانتان چ قضاوتی میکنند
پایان ۱۵
دیدگاه ها (۰)

پاسخ همه حرفهای من سکوت بودچای خورد و سیگاری روشن کرد و گفت...

سرم را روی پای اسنادگذاشتم و دست استاد را گرفتم روی سرم گذاش...

رامینا درحالی که خاکستر سیگار را در زیرسیگاری می ریخت و ان م...

باآنها عکس بگیرد ولی استاد نپذیرفت و این شعر را خواند ما گوش...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟓پدر و مادری که ۱۴ سال ...

من ناچار از کنارشان رفتم  تاقت نیاوردم  یک کاغذ برداشتم روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط