دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا118
رفتم داخل و همینطور که به اطراف نگاه میکردم، گفتم:
_ پس نازنین کجاست
_ خوابه
_ ای بابا میخواستم ببینمش که
_ خیلی وقته خوابیده، یکم دیگه بیدارش میکنم
_ خب خوبه پس
روی فرش قدیمیشون نشستم که مادرش گفت:
_ من برم یه چیزی بیارم
_ نه نه اصلا، من تازه صبحونه خوردم
_ ولی آخه...
_ آخه نداره بیا بشین
درسته که هیچی نخورده بودم و گرسنه ام بود ولی میدونستم که تو یخچالشون چیز درست حسابی ندارن و اینطور شرمنده میشدن.
_ دیروز پولِ این ماه به حسابتون ریخته شد؟
_ بله خدا شما و موسسه تون رو خیر بده
لبخندی زدم که با نگرانی نگاه کرد و گفت:
_ راستی فضولی نباشه، سرتون و دستتون چیشده؟
_ تصادف کردم برای همین یه مدت نیومدم سر بزنم، شرمنده
دستش رو آروم به صورتش زد و گفت:
_ خدا بد نده، ایشالا همیشه سالم باشید
_ ممنونم
پلاستیک کنارم رو باز کردم و کادوهای امیرحسین رو از داخلش درآوردم، به سمتش گرفتم و گفتم:
_ بفرمایید
با ذوق کادوهارو از دستم گرفت و گفت:
_ تولدمه مگه؟
_ نه عزیزم، بازشون کن
براش یه قطار اسباب بازی و یه توپ فوتبال و دفترنقاشی و مداد رنگی خریده بودم.
برای خواهرشم یه چندتا عروسک و جغجغه خریده بودم.
یه سری خوراکی و میوه ایناهم واسه خونه شون خریده بودم.
_ خاله تو خیلی خوبی
اینو گفت و سریع پرید با ذوق بغلم کرد؛ منم با اینکه یکم دستم درد گرفت اما به روی خودم نیاوردم و بغلش کردم و گفتم:
_ قربونت برم، حالا برو با توپت یکم بازی کن و ببین چطوریاست
_ باشه
وقتی از اتاق بیرون رفت به سمت مادرش برگشتم و گفتم:
_ از اون پول هرجا که احتیاج دارید استفاده کنید، نگران نباشید که یه روزی قطع بشه و اینا، هیچوقت قطع نمیشه و هرماه واریز میشه
با گوشه ی روسریش اشک چشمش رو پاک کرد و گفت:
_ خدا خیرت بده خانم، ایشالا هرچی میخوای به دست بیاری
لبخندی زدم که دستم رو گرفت و با بغض گفت:
_ من نمیدونم چطور محبتای شما رو جبران کنم
_ همین که واسه روح پدر و مادرم فاتحه بفرستید کافیه
_ خدا بیامرزتشون
_ ممنونم
پلاستیک خوراکی ها و میوه هارو جلوش گذاشتم و گفتم:
_ اینام بده به بچه ها که بخورن، نذار حسرت خوراکی هاب خوشمزه به دلشون بمونه
_ چشم، بازم خدا خیرت بده
رفتم داخل و همینطور که به اطراف نگاه میکردم، گفتم:
_ پس نازنین کجاست
_ خوابه
_ ای بابا میخواستم ببینمش که
_ خیلی وقته خوابیده، یکم دیگه بیدارش میکنم
_ خب خوبه پس
روی فرش قدیمیشون نشستم که مادرش گفت:
_ من برم یه چیزی بیارم
_ نه نه اصلا، من تازه صبحونه خوردم
_ ولی آخه...
_ آخه نداره بیا بشین
درسته که هیچی نخورده بودم و گرسنه ام بود ولی میدونستم که تو یخچالشون چیز درست حسابی ندارن و اینطور شرمنده میشدن.
_ دیروز پولِ این ماه به حسابتون ریخته شد؟
_ بله خدا شما و موسسه تون رو خیر بده
لبخندی زدم که با نگرانی نگاه کرد و گفت:
_ راستی فضولی نباشه، سرتون و دستتون چیشده؟
_ تصادف کردم برای همین یه مدت نیومدم سر بزنم، شرمنده
دستش رو آروم به صورتش زد و گفت:
_ خدا بد نده، ایشالا همیشه سالم باشید
_ ممنونم
پلاستیک کنارم رو باز کردم و کادوهای امیرحسین رو از داخلش درآوردم، به سمتش گرفتم و گفتم:
_ بفرمایید
با ذوق کادوهارو از دستم گرفت و گفت:
_ تولدمه مگه؟
_ نه عزیزم، بازشون کن
براش یه قطار اسباب بازی و یه توپ فوتبال و دفترنقاشی و مداد رنگی خریده بودم.
برای خواهرشم یه چندتا عروسک و جغجغه خریده بودم.
یه سری خوراکی و میوه ایناهم واسه خونه شون خریده بودم.
_ خاله تو خیلی خوبی
اینو گفت و سریع پرید با ذوق بغلم کرد؛ منم با اینکه یکم دستم درد گرفت اما به روی خودم نیاوردم و بغلش کردم و گفتم:
_ قربونت برم، حالا برو با توپت یکم بازی کن و ببین چطوریاست
_ باشه
وقتی از اتاق بیرون رفت به سمت مادرش برگشتم و گفتم:
_ از اون پول هرجا که احتیاج دارید استفاده کنید، نگران نباشید که یه روزی قطع بشه و اینا، هیچوقت قطع نمیشه و هرماه واریز میشه
با گوشه ی روسریش اشک چشمش رو پاک کرد و گفت:
_ خدا خیرت بده خانم، ایشالا هرچی میخوای به دست بیاری
لبخندی زدم که دستم رو گرفت و با بغض گفت:
_ من نمیدونم چطور محبتای شما رو جبران کنم
_ همین که واسه روح پدر و مادرم فاتحه بفرستید کافیه
_ خدا بیامرزتشون
_ ممنونم
پلاستیک خوراکی ها و میوه هارو جلوش گذاشتم و گفتم:
_ اینام بده به بچه ها که بخورن، نذار حسرت خوراکی هاب خوشمزه به دلشون بمونه
_ چشم، بازم خدا خیرت بده
- ۶.۵k
- ۱۹ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط