دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا119
لبخندی زدم و از سرجام پاشدم که سریع پاشد و گفت:
_ کجا؟
_ نازنینم که بیدار نشد، باید برم کار دارم
_ کم موندید
_ بازم میام سر میزنم بهتون
_ زود به زود بیایید، نه که بگم چیزی بخرید بیاریدا، کلاً بیایید ببینیمتون
_ باشه چشم
از اتاق بیرون رفتم و بعد از اینکه از هر دوشون خداحافظی کردم و امیرحسین هم یه بار دیگه بغلم کرد؛ از خونه بیرون زدم.
به ساعت روی دستم نگاه کردم، ده و نیم بود و نمیتونستم تا یازده خودم رو به خونه سامان برسونم.
یعنی اصلا روم نمیشد برم اونجا و دنبال یه بهونه بودم تا بپیچونم و نرم پس گوشیم رو از داخل کیفم درآوردم و شماره اش رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده.
_ بله؟
_ سلام خوبی؟
_ مرسی تو چطوری مهسا؟
_ منم خوبم، زنگ زدم که بگم امروز یه جایی کار داشتم برای همین سر ساعت یازده نمیتو...
حرفم رو قطع کرد و با لحن کاملاً جدی گفت:
_ دیگه لازم نیست بیایی مهسا
_ چرا؟
_ الان وضعیت دست و پات زیاد خوب نیست، نمیتونی کاری بکنی
_ خب...خب یعنی بعد از اینکه خوب شدم بیام؟
یه چندلحظه مکث کرد و بعد گفت:
_ آخه اون قضیه مالِ زمانی بود که با هم لج بودیم، الان که دیگه مشکلی نداریم پس به نظرم کلاً اون قضیه منتفیه
نمیدونم چرا ناراحت شدم و یه بغضِ افتضاح گلوم رو گرفت!
من که خودم روم نمیشد و نمیخواستم برم پس چرا الان ناراحت شدم؟
شاید...شاید انتظار نداشتم باهام اینطوری رفتار کنه و بگه نیا...
_ الو مهسا چرا هیچی نمیگی؟
_ چی بگم
_ نمیدونم، من باید برم کاری نداری؟
_ نه
_ پس خداحافظ
حتی منتظر نشد که من بخوام خداحافظی کنم و تلفن رو قطع کرد.
گوشی رو پایین آوردم و با بغض به روبروم نگاه کردم و زیرلب گفتم:
_ خراب کردی مهسا، بد خراب کردی!
دلم میخواست راه برم اما وضعیت پام هنوز انقدر خوب نشده که بتونم زیاد راه برم پس همونجا ایستادم و یه تاکسی گرفتم.
سوار تاکسی که شدم به یلدا زنگ زدم که بعد از کلی بوق خوردن جواب داد:
_ جانم مهسا؟
_ کجایی یلدا؟
_ خونه، فردا یه امتحان خیلی مهم دارم مشغول درس خوندنم
_ آهان خب پس هیچی
_ حالا وقتم که آزاد شد بهت زنگ میزنم، بای
اینم بدون اینکه صبرکنه من خداحافظی کنم عین گاو قطع کرد، با حرص به گوشی نگاه کردم و زیرلب گفتم:
_ عین پسرخالتی دیگه چیکارت کنم!
لبخندی زدم و از سرجام پاشدم که سریع پاشد و گفت:
_ کجا؟
_ نازنینم که بیدار نشد، باید برم کار دارم
_ کم موندید
_ بازم میام سر میزنم بهتون
_ زود به زود بیایید، نه که بگم چیزی بخرید بیاریدا، کلاً بیایید ببینیمتون
_ باشه چشم
از اتاق بیرون رفتم و بعد از اینکه از هر دوشون خداحافظی کردم و امیرحسین هم یه بار دیگه بغلم کرد؛ از خونه بیرون زدم.
به ساعت روی دستم نگاه کردم، ده و نیم بود و نمیتونستم تا یازده خودم رو به خونه سامان برسونم.
یعنی اصلا روم نمیشد برم اونجا و دنبال یه بهونه بودم تا بپیچونم و نرم پس گوشیم رو از داخل کیفم درآوردم و شماره اش رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده.
_ بله؟
_ سلام خوبی؟
_ مرسی تو چطوری مهسا؟
_ منم خوبم، زنگ زدم که بگم امروز یه جایی کار داشتم برای همین سر ساعت یازده نمیتو...
حرفم رو قطع کرد و با لحن کاملاً جدی گفت:
_ دیگه لازم نیست بیایی مهسا
_ چرا؟
_ الان وضعیت دست و پات زیاد خوب نیست، نمیتونی کاری بکنی
_ خب...خب یعنی بعد از اینکه خوب شدم بیام؟
یه چندلحظه مکث کرد و بعد گفت:
_ آخه اون قضیه مالِ زمانی بود که با هم لج بودیم، الان که دیگه مشکلی نداریم پس به نظرم کلاً اون قضیه منتفیه
نمیدونم چرا ناراحت شدم و یه بغضِ افتضاح گلوم رو گرفت!
من که خودم روم نمیشد و نمیخواستم برم پس چرا الان ناراحت شدم؟
شاید...شاید انتظار نداشتم باهام اینطوری رفتار کنه و بگه نیا...
_ الو مهسا چرا هیچی نمیگی؟
_ چی بگم
_ نمیدونم، من باید برم کاری نداری؟
_ نه
_ پس خداحافظ
حتی منتظر نشد که من بخوام خداحافظی کنم و تلفن رو قطع کرد.
گوشی رو پایین آوردم و با بغض به روبروم نگاه کردم و زیرلب گفتم:
_ خراب کردی مهسا، بد خراب کردی!
دلم میخواست راه برم اما وضعیت پام هنوز انقدر خوب نشده که بتونم زیاد راه برم پس همونجا ایستادم و یه تاکسی گرفتم.
سوار تاکسی که شدم به یلدا زنگ زدم که بعد از کلی بوق خوردن جواب داد:
_ جانم مهسا؟
_ کجایی یلدا؟
_ خونه، فردا یه امتحان خیلی مهم دارم مشغول درس خوندنم
_ آهان خب پس هیچی
_ حالا وقتم که آزاد شد بهت زنگ میزنم، بای
اینم بدون اینکه صبرکنه من خداحافظی کنم عین گاو قطع کرد، با حرص به گوشی نگاه کردم و زیرلب گفتم:
_ عین پسرخالتی دیگه چیکارت کنم!
- ۷.۳k
- ۱۹ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط