#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:8
جیمین: یونی توجاس؟
رانگ: جناب مین کار دارن فعلا باید منتظرشون بمونید.
جیمین بغض کرده لـ//ب زد
جیمین: میگم یونی توجاس؟
رانگ: گفتم که
جیمین: اصن حالا که نمیگی حودم میلم پیداش تونم.
پسرک مو صورتی از پشت میز بلند شد و شروع کرد به گشتن خونه. غافل از اینکه مافیای خشن ما اصلا خونه نیست.
جیمین در تک تک اتاقارو باز میکرد و چند باری یونگی رو صدا میکرد وقتی میدید خبری از یونگی نیست ناامیدانه در اتاقو میبست، ساعت ها بدون اینکه کوچیک ترین استراحتی بکنه به این کار ادامه داد در اخر با صدای بسته شدن در اصلی با سرعت سرشو به سمت در چرخوند. وقتی با هیکل یونگی تو چهار چوب در مواجه شد. خوشحال دویید و خودشو تو بغل یونگی انداخت و پاهاشو دور کـ//مر یونگی حلقه کرد.
جیمین: یونی توجا یفته بودی.؟
یونگی از یه طرف دلش میخواست پسرک رو روی زمین بندازه از یه طرفم دوست داشت اون رو تو آغوشش ذوب کنه، اما خودش هم میدونست هر وقت هوش و حواس جیمین برگرده سر جاش هیچوقت یونگیو نمیبخشه.
اصلا قرار نبوده این جوری بشه قرار بود یونگی جیمینو ز//جر کش کنه نه اینکه الان مثل یه بچه باهاش رفتار کنه
جیمین: نینی همه جالو دنبالت دشت، اما تو نینیو ول تردی.
یونگی: خب لابد نمیخواستم ببرمت.
جیمین با دقت به یونگی و اطرافش نگاه میکرد
یونگی: چیزی میخوای؟
جیمین: هیچی، فک کلدم بلا نینی پاستیل اولدی.
یونگی: نوچ نیاوردم، حالا از بغلم بیا پایین.
جیمین: حالا که اینطول شود منم میدم نوچ نیمیام.
یونگی نفسو کلافه بیرون داد و به سمت اتاقش حرکت کرد.
یونگی: راستی.
جیمین: بلی
یونگی: شب رو کاناپه میخوابی.
جیمین: اما نینی سلدش میشه. نینی دوش داله پیشه یونی بخوابه
یونگی: اول اینکه من دوس ندارم دوم بهت پتو میدم.
(ساعت 00:00)
جیمین با پتویی کشون کشون به سمت کاناپه رفت و روش دراز کشید.
جیمین: یونی بد، نینیو ول ترده سما بخوله.
از اونور یونگی وقتی به رسم همیشه دوش شبانه شو گرفت و اومد بیرون با ندیدن جیمین تعجب کرد، فکر نمیکرد به حرفش گوش کنه.
یونگی: چه بهتر
یونگی چراغارو خاموش کرد و رو تخت دراز کشید تا خوابش ببره اما، هر چند لحظه با خودش میگفت. نکنه سردش شده، نکنه ترسیده.
دستشو سمت گوشیش دراز کرد و نگاهی به ساعت گوشیش کرد(ساعت3:00)
یونگی: اصلا به درک به من چه سرما میخوره یا نه
اما دقیقا بعد از گذشت یک دقیقه از گفتن این حرف یونگی از تخت پایین اومد و به سمت کاناپه حرکت کرد، نگاهی به جیمینی که غرق در خواب بود کرد.
دستشو زیر زانوش برد و اروم بر//اید بغـ//لش کرد و وارد اتاقش شد.
#IU
PART:8
جیمین: یونی توجاس؟
رانگ: جناب مین کار دارن فعلا باید منتظرشون بمونید.
جیمین بغض کرده لـ//ب زد
جیمین: میگم یونی توجاس؟
رانگ: گفتم که
جیمین: اصن حالا که نمیگی حودم میلم پیداش تونم.
پسرک مو صورتی از پشت میز بلند شد و شروع کرد به گشتن خونه. غافل از اینکه مافیای خشن ما اصلا خونه نیست.
جیمین در تک تک اتاقارو باز میکرد و چند باری یونگی رو صدا میکرد وقتی میدید خبری از یونگی نیست ناامیدانه در اتاقو میبست، ساعت ها بدون اینکه کوچیک ترین استراحتی بکنه به این کار ادامه داد در اخر با صدای بسته شدن در اصلی با سرعت سرشو به سمت در چرخوند. وقتی با هیکل یونگی تو چهار چوب در مواجه شد. خوشحال دویید و خودشو تو بغل یونگی انداخت و پاهاشو دور کـ//مر یونگی حلقه کرد.
جیمین: یونی توجا یفته بودی.؟
یونگی از یه طرف دلش میخواست پسرک رو روی زمین بندازه از یه طرفم دوست داشت اون رو تو آغوشش ذوب کنه، اما خودش هم میدونست هر وقت هوش و حواس جیمین برگرده سر جاش هیچوقت یونگیو نمیبخشه.
اصلا قرار نبوده این جوری بشه قرار بود یونگی جیمینو ز//جر کش کنه نه اینکه الان مثل یه بچه باهاش رفتار کنه
جیمین: نینی همه جالو دنبالت دشت، اما تو نینیو ول تردی.
یونگی: خب لابد نمیخواستم ببرمت.
جیمین با دقت به یونگی و اطرافش نگاه میکرد
یونگی: چیزی میخوای؟
جیمین: هیچی، فک کلدم بلا نینی پاستیل اولدی.
یونگی: نوچ نیاوردم، حالا از بغلم بیا پایین.
جیمین: حالا که اینطول شود منم میدم نوچ نیمیام.
یونگی نفسو کلافه بیرون داد و به سمت اتاقش حرکت کرد.
یونگی: راستی.
جیمین: بلی
یونگی: شب رو کاناپه میخوابی.
جیمین: اما نینی سلدش میشه. نینی دوش داله پیشه یونی بخوابه
یونگی: اول اینکه من دوس ندارم دوم بهت پتو میدم.
(ساعت 00:00)
جیمین با پتویی کشون کشون به سمت کاناپه رفت و روش دراز کشید.
جیمین: یونی بد، نینیو ول ترده سما بخوله.
از اونور یونگی وقتی به رسم همیشه دوش شبانه شو گرفت و اومد بیرون با ندیدن جیمین تعجب کرد، فکر نمیکرد به حرفش گوش کنه.
یونگی: چه بهتر
یونگی چراغارو خاموش کرد و رو تخت دراز کشید تا خوابش ببره اما، هر چند لحظه با خودش میگفت. نکنه سردش شده، نکنه ترسیده.
دستشو سمت گوشیش دراز کرد و نگاهی به ساعت گوشیش کرد(ساعت3:00)
یونگی: اصلا به درک به من چه سرما میخوره یا نه
اما دقیقا بعد از گذشت یک دقیقه از گفتن این حرف یونگی از تخت پایین اومد و به سمت کاناپه حرکت کرد، نگاهی به جیمینی که غرق در خواب بود کرد.
دستشو زیر زانوش برد و اروم بر//اید بغـ//لش کرد و وارد اتاقش شد.
- ۳۳۱
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط