درخواستی شماچوی هیون ووک
درخواستی شما(چوی هیون ووک)
توی سالن غذاخوری دانشگاه بودم که برای اولین بار چوی هیونووک رو دیدم. پشت میزی تنها نشسته بود و کتابی جلوش باز بود، اما انگار حواسش به صفحات نبود. موهایش کمی آشفته بود و عینک تهاستکانی روی چشمهاش نشسته بود. یه نگاه گذرا بهم انداخت و سریع چشمهاشو برگردوند به کتاب. منم از ترس خجالت، رفتم سر میز دیگهای.
از اون روز، مدام توی کتابخونه، حیاط، یا سر کلاسهای مشترک میدیدمش. همیشه تنها بود. یه بار توی صف خرید ناهار پشت سر هم ایستاده بودیم. میخواستم یه چیزی بگم، ولی دهنم باز نشد. اون هم فقط یه نگاه سریع بهم انداخت و دوباره سرش رو پایین انداخت. دستهاشو توی جیبش کرده بود و پا به پا میشد.
یه روز بارون شدیدی گرفت. من زیر سقف ورودی دانشکده ایستاده بودم و منتظر بودم بارون کم بشه. دیدم اونم اومد و کنارم ایستاد. فاصلهمون کم بود. بوی خوشی ازش میاومد — بوی صابون ساده و کمی کتاب کهنه.
یه لحظه گفت: «فکر کنم تا فردا هم ادامه داره.»
من از تعجب یه لحظه مکث کردم. بعد گفتم: «آره، بهتره برم کتابخونه رو نگاه کنم.»
همونجا، توی سکوت بارون، کنار هم نشستیم. من مشغول درس خواندن بودم، اونم همینطور. اما هر از گاهی چشمم به دستهاش میافتاد که با دقت ورق میزد. یه بار نگاهمون به هم افتاد. هر دو سریع نگاهمونو برگردوندیم، ولی ته دل خندیدم.
از اون روز، گاهی توی کتابخونه کنار هم مینشستیم. کمکم شروع کردیم به صحبتهای کوتاه: «امتحان فلان درس چه تاریخیه؟»، «این کتاب رو از کجا آوردی؟»، «هوا دوباره داره سرد میشه.»
هر بار که حرف میزد، گوشهی لبش یه ذره بالا میرفت. منم یاد گرفتم که چطور بدون خجالت به چشمانش نگاه کنم — البته نه برای مدت طولانی. یه روز، موقع خداحافظی، یه دفترچهی کوچیک از تو کیفش افتاد. من برداشتم و بهش دادم. دستمون به هم خورد. هر دو سریع دستمونو عقب کشیدیم، ولی اون لحظه برق عجیبی توی قلبم دوید
تابستون اومد. دانشگاه خلوت شده بود. یه عصر که داشتیم از کتابخونه بیرون میاومدیم، تو راهرو ایستاد و گفت: «میتونی فردا بیای کافهی کنار دانشگاه؟ میخوام یه چیزی بهت بگم.»
من فقط سری تکان دادم. اون شب نتونستم بخوابم. فرداش، توی کافه، هر دو مدام با لیوان چایمون بازی میکردیم. بعد از ده دقیقه سکوت، بالاخره گفت: «من... خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم.»
منم گفتم: «منم همینطور.»
دیگه لازم نبود چیز دیگهای بگیم. دستشو اومد روی میز و من دستم رو گذاشم روش. همین کافی بود.
یه ماه بعد، توی پارک دانشگاه نشسته بودیم. هوا خنک بود و برگها شروع کرده بودند به ریختن. هیونووک دستش رو دور شانهم گذاشت و من سرم رو تکیه دادم بهش. صورتش نزدیک شد — نزدیکتر از هر وقت دیگه. نفسش گرم بود و چشمهاش پر از چیزی بود که هیچکدوم نمیتونستیم با کلمات توصیف کنیم. لحظهای درنگ کردیم، فقط نفسهاشون رو حس کردیم که با هم یکی شده بود. بعد، به آرامی صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و یه تماس نرم و پر از احساس بین ما شکل گرفت
#چوی_هیون_ووک #درخواستی
توی سالن غذاخوری دانشگاه بودم که برای اولین بار چوی هیونووک رو دیدم. پشت میزی تنها نشسته بود و کتابی جلوش باز بود، اما انگار حواسش به صفحات نبود. موهایش کمی آشفته بود و عینک تهاستکانی روی چشمهاش نشسته بود. یه نگاه گذرا بهم انداخت و سریع چشمهاشو برگردوند به کتاب. منم از ترس خجالت، رفتم سر میز دیگهای.
از اون روز، مدام توی کتابخونه، حیاط، یا سر کلاسهای مشترک میدیدمش. همیشه تنها بود. یه بار توی صف خرید ناهار پشت سر هم ایستاده بودیم. میخواستم یه چیزی بگم، ولی دهنم باز نشد. اون هم فقط یه نگاه سریع بهم انداخت و دوباره سرش رو پایین انداخت. دستهاشو توی جیبش کرده بود و پا به پا میشد.
یه روز بارون شدیدی گرفت. من زیر سقف ورودی دانشکده ایستاده بودم و منتظر بودم بارون کم بشه. دیدم اونم اومد و کنارم ایستاد. فاصلهمون کم بود. بوی خوشی ازش میاومد — بوی صابون ساده و کمی کتاب کهنه.
یه لحظه گفت: «فکر کنم تا فردا هم ادامه داره.»
من از تعجب یه لحظه مکث کردم. بعد گفتم: «آره، بهتره برم کتابخونه رو نگاه کنم.»
همونجا، توی سکوت بارون، کنار هم نشستیم. من مشغول درس خواندن بودم، اونم همینطور. اما هر از گاهی چشمم به دستهاش میافتاد که با دقت ورق میزد. یه بار نگاهمون به هم افتاد. هر دو سریع نگاهمونو برگردوندیم، ولی ته دل خندیدم.
از اون روز، گاهی توی کتابخونه کنار هم مینشستیم. کمکم شروع کردیم به صحبتهای کوتاه: «امتحان فلان درس چه تاریخیه؟»، «این کتاب رو از کجا آوردی؟»، «هوا دوباره داره سرد میشه.»
هر بار که حرف میزد، گوشهی لبش یه ذره بالا میرفت. منم یاد گرفتم که چطور بدون خجالت به چشمانش نگاه کنم — البته نه برای مدت طولانی. یه روز، موقع خداحافظی، یه دفترچهی کوچیک از تو کیفش افتاد. من برداشتم و بهش دادم. دستمون به هم خورد. هر دو سریع دستمونو عقب کشیدیم، ولی اون لحظه برق عجیبی توی قلبم دوید
تابستون اومد. دانشگاه خلوت شده بود. یه عصر که داشتیم از کتابخونه بیرون میاومدیم، تو راهرو ایستاد و گفت: «میتونی فردا بیای کافهی کنار دانشگاه؟ میخوام یه چیزی بهت بگم.»
من فقط سری تکان دادم. اون شب نتونستم بخوابم. فرداش، توی کافه، هر دو مدام با لیوان چایمون بازی میکردیم. بعد از ده دقیقه سکوت، بالاخره گفت: «من... خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم.»
منم گفتم: «منم همینطور.»
دیگه لازم نبود چیز دیگهای بگیم. دستشو اومد روی میز و من دستم رو گذاشم روش. همین کافی بود.
یه ماه بعد، توی پارک دانشگاه نشسته بودیم. هوا خنک بود و برگها شروع کرده بودند به ریختن. هیونووک دستش رو دور شانهم گذاشت و من سرم رو تکیه دادم بهش. صورتش نزدیک شد — نزدیکتر از هر وقت دیگه. نفسش گرم بود و چشمهاش پر از چیزی بود که هیچکدوم نمیتونستیم با کلمات توصیف کنیم. لحظهای درنگ کردیم، فقط نفسهاشون رو حس کردیم که با هم یکی شده بود. بعد، به آرامی صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و یه تماس نرم و پر از احساس بین ما شکل گرفت
#چوی_هیون_ووک #درخواستی
- ۱.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط