Met him for the first time
★Met him for the first time....
Part one....
(February 14 , 2025)
خسته شده بود از اینکه نصف دوستاش همه توی رابطه بودن و اون حتی بعد این همه سال حتی یدونه دوست پسر هم نداشت . بیست و پنج سالش بود و دختر سرکشی بود و همینطور مغرور .... تا سن بیست و یک سالگی هر کاپلی رو میدید چندشش میشد اما بعد از اون دیگه واقعا احساس تنهایی میکرد ....
_______
+هی نگو که امشب هم با اون پسرهی زشت میری بیرون
دوستش لینا پشت تلفن لبخندی زد و همزمان با ذوق و شوق اماده میشد
×اول اینکه به اون نگو زشت چون واقعا خوشتیپه دوم هم معلومه که باهاش میرم بیرون . یادت رفته امروز ولنتاینه ابله
+هاهاهاها ، نخیر یادم نرفته ولی مثل اینکه تو یادت رفته که همین ابلهی که میگی تا همین سن یدونه دوست پسر هم نداشته
×خب تقصیر خودته بهت که گفتم یکی از دوستای جونسونگ هست که از تو خوشش اومده تازشم پسر خیلی خوبی هم هست
+حرفتو برای بار هزارم نشنیده میگیره خدافظظظظ
بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از دوستش باشه تماس رو قطع کرد و هوف بلندی کشید . بعد چند دقیقه بلند شد و توی آینه نگاهی به خودش کرد و دستی به صورتش کشید
+هوفففف . خیله خب فقط میرم یه جا که مست کنم و خودمو خالی کنم ..
همچنان که غر میزد شروع کرد به پوشیدن لباساش و موهای خوش رنگشو سشوار کرد و میکاپ خوشگل و سادهای کرد
_______
_هی جونسونگ امشبم با لینا بیرونی؟
جونسونگ از پشت تلفن خنده ای کرد و شروع کرد به استایل کردن موهاش
÷معلومه که میرم پیش خوشگل ترین و زییا ترین و پرنسس تر....
_خیلی خب باشه فهمیدم ... خب حالا قضیهی اون دوستش چیشد؟
÷نمیدونم لینا راحبش چیزی بهم نگفته اما مطمئنم تیتی سخت تر از این حرفاست که بخواد قبولت کنه پسر ...
کریس از پشت تلفن هوف کلافه ای کشید و چشماشو بست
÷هی پسر من باید برم ، عشقم پشت خطه فعلاا
قبل از اینکه حرفی بزنه تلفنشو انداخت روی میز جلوش و بلند شد و سمت اتاق خواب شیک و لوکسش رفت و شروع کرد به اماده شدن
_______
+هی ههجون واسم سه تا بطری سوجو بیار پسرررررررر
در حالی که به شدت عصبی بود به سمت دوستش که یکی از کارکنای اون رستوران بود فریاد زد و به اطرافش که همه با پارتنراشون اومده بودن نگاه کرد
+خب که چی ؟ عاشق میشین که چی بشه؟ تهش مثل یه تیکه استخون مرغ اضافه ولتون کنه؟
با حرصی که داشت اینا رو زیر لب به زبون اورد و همون لحظه ههجون با سینی توی دستش و غذا به سمتش اومد
°خواهشا مثل اسب همه رو نخور که تهش اینجا ولو بشی و بالا بیاری
دختر با یادآوری سری قبلی که به اینجا اومده بود مشت فرضیش رو بالا اورد و همون لحظه ههجون در رفت .
+آخ بالاخره من و عشقم توی تمام تنهاییام در کنار هممم
در حالی که اینو میگفت یکی از بطری های سوجو رو در دستش گرفت و اونو به گونههای نرم و سرخش چسبوند
+حالا وقتشه تنهایی بریم فضااا
_______
حوصله نداشت ماشین ببره ، گرچه از آپارتمانش تا رستوران کلا ده دقیقه راه بود و تصمیم داشت پیاده بره . تموم این مدت دستشو داخل کت چرم مشکیش فرو برده بود و زوجهایی که دست در دست هم بودن نگاه میکرد .
چی میشد اگه اون دختر بهش جواب مثبت رو میداد و یه بار سعی میکرد باهاش حرف بزنه ؟
بیخیال افکارش شد و نمیدونست کی رسید دم در رستوران . با باز کردن در و صدا در اومدن زنگولهی بالای در ، همه روشونو به سمت در چرخوندن ، کریس بدون توجه به مردم روی میز دو نفرهی کنار پنجره نشست.
با صدای داد از اون طرف رستوران روشو برگردوند و خیره شد .
_______
Part one....
(February 14 , 2025)
خسته شده بود از اینکه نصف دوستاش همه توی رابطه بودن و اون حتی بعد این همه سال حتی یدونه دوست پسر هم نداشت . بیست و پنج سالش بود و دختر سرکشی بود و همینطور مغرور .... تا سن بیست و یک سالگی هر کاپلی رو میدید چندشش میشد اما بعد از اون دیگه واقعا احساس تنهایی میکرد ....
_______
+هی نگو که امشب هم با اون پسرهی زشت میری بیرون
دوستش لینا پشت تلفن لبخندی زد و همزمان با ذوق و شوق اماده میشد
×اول اینکه به اون نگو زشت چون واقعا خوشتیپه دوم هم معلومه که باهاش میرم بیرون . یادت رفته امروز ولنتاینه ابله
+هاهاهاها ، نخیر یادم نرفته ولی مثل اینکه تو یادت رفته که همین ابلهی که میگی تا همین سن یدونه دوست پسر هم نداشته
×خب تقصیر خودته بهت که گفتم یکی از دوستای جونسونگ هست که از تو خوشش اومده تازشم پسر خیلی خوبی هم هست
+حرفتو برای بار هزارم نشنیده میگیره خدافظظظظ
بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از دوستش باشه تماس رو قطع کرد و هوف بلندی کشید . بعد چند دقیقه بلند شد و توی آینه نگاهی به خودش کرد و دستی به صورتش کشید
+هوفففف . خیله خب فقط میرم یه جا که مست کنم و خودمو خالی کنم ..
همچنان که غر میزد شروع کرد به پوشیدن لباساش و موهای خوش رنگشو سشوار کرد و میکاپ خوشگل و سادهای کرد
_______
_هی جونسونگ امشبم با لینا بیرونی؟
جونسونگ از پشت تلفن خنده ای کرد و شروع کرد به استایل کردن موهاش
÷معلومه که میرم پیش خوشگل ترین و زییا ترین و پرنسس تر....
_خیلی خب باشه فهمیدم ... خب حالا قضیهی اون دوستش چیشد؟
÷نمیدونم لینا راحبش چیزی بهم نگفته اما مطمئنم تیتی سخت تر از این حرفاست که بخواد قبولت کنه پسر ...
کریس از پشت تلفن هوف کلافه ای کشید و چشماشو بست
÷هی پسر من باید برم ، عشقم پشت خطه فعلاا
قبل از اینکه حرفی بزنه تلفنشو انداخت روی میز جلوش و بلند شد و سمت اتاق خواب شیک و لوکسش رفت و شروع کرد به اماده شدن
_______
+هی ههجون واسم سه تا بطری سوجو بیار پسرررررررر
در حالی که به شدت عصبی بود به سمت دوستش که یکی از کارکنای اون رستوران بود فریاد زد و به اطرافش که همه با پارتنراشون اومده بودن نگاه کرد
+خب که چی ؟ عاشق میشین که چی بشه؟ تهش مثل یه تیکه استخون مرغ اضافه ولتون کنه؟
با حرصی که داشت اینا رو زیر لب به زبون اورد و همون لحظه ههجون با سینی توی دستش و غذا به سمتش اومد
°خواهشا مثل اسب همه رو نخور که تهش اینجا ولو بشی و بالا بیاری
دختر با یادآوری سری قبلی که به اینجا اومده بود مشت فرضیش رو بالا اورد و همون لحظه ههجون در رفت .
+آخ بالاخره من و عشقم توی تمام تنهاییام در کنار هممم
در حالی که اینو میگفت یکی از بطری های سوجو رو در دستش گرفت و اونو به گونههای نرم و سرخش چسبوند
+حالا وقتشه تنهایی بریم فضااا
_______
حوصله نداشت ماشین ببره ، گرچه از آپارتمانش تا رستوران کلا ده دقیقه راه بود و تصمیم داشت پیاده بره . تموم این مدت دستشو داخل کت چرم مشکیش فرو برده بود و زوجهایی که دست در دست هم بودن نگاه میکرد .
چی میشد اگه اون دختر بهش جواب مثبت رو میداد و یه بار سعی میکرد باهاش حرف بزنه ؟
بیخیال افکارش شد و نمیدونست کی رسید دم در رستوران . با باز کردن در و صدا در اومدن زنگولهی بالای در ، همه روشونو به سمت در چرخوندن ، کریس بدون توجه به مردم روی میز دو نفرهی کنار پنجره نشست.
با صدای داد از اون طرف رستوران روشو برگردوند و خیره شد .
_______
- ۶۵۷
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط