{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴


از همان شبی که توبیراما و هاشیراما فهمیدند مادارا یک برادر کوچک تر دارد، رقابت بدتر شد. هاشیراما میخواست سر به تن مادارا نباشد و توبیراما میخواست سر به تن ایزونا نباشد.
T:"حالا حتما منم باید بیام تا باشگاه؟"
هاشیراما همانطور که وسایلش را میریخت تو ساک سر تکان داد:"بجنب بپوش. سنجوها کم نمیارن. همه موتورسوارا میان نمیشه ما نریم."
توبیراما سعی کرد درست لباس هایش را انتخاب کند. هاشیرامای شلخته هم که تا لحظه اخر داشت لباس هایش را اتو میکرد. بعد دویدند توی پارکینگ و هاشیراما سوار موتورش شد.
H:"بپر بالا."
توبیراما هم نشست پشتش تا راه بیفتند.

H:"یا علی، حالا اگه گذاشتن رد شیم."
هوشیراما به زور بلا از بین جمعیت طرفدار هایش رد شد و بالاخره توبیراما را کشید توی باشگاه. همانطور که نفس نفس میزد اطراف باشگاه را نگاه کرد:"انگار هنوز نیومدن."
پس تصمیم گرفتند بروند توی زمین تمرین. ولی به محض اینکه هاشیراما در را باز کرد...
Iz:"نه مادارا، داری بد میپیچی."
M:"کنترلش در رفت از دستم."
Iz:"...فقط تعادلت یکم ایراد"
ولی حرفش قطع شد وقتی چشمش از پشت کلاه به توبیراما و هاشیراما افتاد، نیشخند روی لب هایش نشست:"نگاه کن مادارا مهمون داریم."
مادارا ترمز گرفت تا نگاه کند، هنوز کلاه کاسکت سرش بود. از موتورش پیاده شد:"به به، اقای...چی بودی...اها سنجو. و شما؟"
و نگاهی به توبیراما انداخت. توبی اخم کرد:"توبیرامام."
M:"عا، اقای توبیرامام."
توبیراما که حرصش گرفته بود هوف کرد:"منظورم اینه که توبیراما ام."
چشم های مادارا طوری چین خورد که معلوم بود دارد پشت ان کلاه پوزخند میزند:"میدونم، داشتم سر به سرت میذاشتم."
هاشیراما که از اولش هم از مادارا خوشش نمیامد با کنایه گفت:"خب، شما افتخار اشنایی نمیدی اقای کلاه به سر؟"
مادارا سرش را کمی کج کرد، بعد کلاه کاسکتش را دراورد. و انجا بود که هاشیراما فهمید مادارا در واقع موهایش بلند است‌ و انها را زیر کلاه جمع میکرده. و البته فهمید که فرم صورت خوب و چهره ی خوشتیپی دارد. خیلی بی دلیل، از همان نگاه اول، قلب هاشیراما شروع کرد تند تند زدن.(عقدکنون شیرینی میدم)
M:"خب سنجو، بیا دوباره اشنا شیم. من مادارام."
هاشیراما سعی کرد چهره ی اخمویش را به خودش بگیرد ولی برق توی چشم هایش چیز دیگری میگفت:"اسمم هاشیراماس."
توبیراما که طرز نگاه هاشیراما کامل برایش جا افتاده بود نتوانست پوزخند نزند، خودش هم با مادارا دست داد. بعد مادارا برادرش را کشید جلو:"اینم یکی یدونم ایزوناس."
ایزونا هم برای اینکه بی ادبی نباشد کلاه کاسکتش را برداشت:"سلام، اره من برادر مادارام."
و دوباره پشمی برای هاشیراما و توبیراما نماند. ایزونا هم موی بلند داشت ولی چهره اش نرم تر و کمی بانمک تر از مادارا بنظر میرسید.
هاشیراما با ایزونا دست داد، ولی توبیراما؟ خودتان حدس بزنید.
Iz:"هوی اقای...توبیراما. دستم خسته شد."
و با این حرف او را از هپروت کشید بیرون، توبیراما هول هولکی دست داد.

و از همانجایی که دوبرادر سنجوی گل گلابمان، دوتا دسته گل اوچیهای مارا دیدند، اوضاع شروع شد. ما که میدانیم، از همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق همان دوتا اوچیهایی شدند که ازشان نفرت داشتند.
ولی انها فعلا این را قبول نداشتند، الان نه.
این هفتمین لیوان ابجویی بود که هاشیراما میرفت بالا:"لعنتی، انتظار نداشتم این شکلی باشه."
توبیراما هم که دست کمی از برادرش نداشت سکسکه ای کرد:"هوم، منم. داداشش خیلی گوگولی بود اول فکر کردم دختره."
H:"ازش خوشت اومده؟"
ابجوی توبیراما پرید توی گلویش:"(سرفه)...نههههه. کی گفته؟"
H:"جون عمت."
و خودش سه جرئه دیگر نوشید، توبیراما پرسید:"تو چی، از مادارا خوشت اومده؟"
حالا نوبت هاشیراما بود که از ابجو خفه شود:"این دیگه چه سوالیه؟!"
دیدگاه ها (۶)

پارت ۵سر زنگ ناهار، همه توی سالن غذاخوری با کسانی که میشناخت...

ملت دیگه دارن رد میدن😂امام حسین اخه؟ نت اون بدبختو دیگه چرا

دیگه انقد این اهنگه رو شنیدم که...😐تیکی تیکی تیکیییی

پارت ۴بالاخره بعد از کلی بدبختی سر اینکه شیسویی مثل چراغ خوا...

پارت ۳توبیراما نشسته بود جلوی میزش و با چشم هایی که خنده ازش...

پارت ۱ (اصلا عکس درست حسابی ازشون نداشتم پس فعلا با همین پیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط