پارت
پارت ۵
سر زنگ ناهار، همه توی سالن غذاخوری با کسانی که میشناختند مینشستد و هنگام خوردن صحبت میکردند. این وسط، فقط ایتاچی بود که تنهایی مینشست. همیشه خودش تنهایی غذا میخورد. ولی ایندفعه نه، او برای اولین بار یک میز دونفره انتخاب کرد، چون شیسویی را داشت.
S:"وای چه باحالهه، چقدم شلوغه."
ایتاچی سینی سیبزمینی سرخ کرده هایش را کشید جلو:"همه چی اینجا خیلی برات جالبه، نه؟"
شیسویی با ذوق سر تکان داد. بعد چند لحظه ایتاچی را نگاه کرد که غذا میخورد قبل از اینکه بپرسد:"ایتاچی، تو زورت به کیلیان نمیرسه؟"
سیبزمینی ایتاچی پرید توی گلویش، شروع کرد سرفه کردن:"اینو دیگه...چرا میپرسی؟"
شیسویی شانه بالا انداخت:"اخه ازش دوری میکنی و هیچی بهش نمیگی، نکنه...ازش میترسی؟"
ایتاچی مسخره کرد، یک جرئه از نوشابه اش خورد:"نه بابا، اتفاقا حسابی زورم بهش میرسه. ولی نمیتونم باهاش دعوا راه بندازم."
شیسویی با کنجکاوی خم شد جلوتر:"چرا؟"
پس ایتاچی توضیح داد:"بابای کیلیان و بابای من دوتا شرکت همکارن. پس اگه من با پسرش دعوا کنم، ارتباط شرکتا به هم میخوره و ورشکست میشیم. کیلیان اینو میدونه و هی سواستفاده میکنه."
چیزی ته دل شیسویی تکان خورد، مثل عصبانیت. ابروهای تیره اش درهم رفتند:"که اینطور."
چند لحظه سکوت، بعد ناگهان شیسویی پیشنهادی داد:"چطوره بادیگارد شخصیت بشم؟"
دوباره نوشابه پرید توی گلوی ایتاچی:"ه...ها؟"
ولی به محض اینکه شیسویی خواست جواب دهد، کف دست یکی کوبیده شد روی میز. کی بود؟ کیلیان. با قیافه ی از خود راضی ای به ایتاچی زل زد.
Ki:"بچه ها نگا کنین، بچه خرخونه داره با خودش حرف میزنه."
و دوست های کیلیان شروع کردند خندیدن و مسخره کردن. ایتاچی اه کشید و زیر لب گفت:"بازم این یاروعه. حلال زاده که چی بگم...حروم زاده س."
Ki:"چی گفتی؟"
و خواست بنشیند روی صندلی روبروی ایتاچی چون فکر میکرد کسی انجا نیست. اگر شیسویی سریع پرواز نمیکرد، کیلیان روی او مینشست. شیسویی دست هایش را مشت کرد:"کثافت روانی، اونجا جای من بود."
ولی کیلیان صدایش را نمیشنید، با نهایت پررویی یکی از سیبزمینی های ایتاچی را برداشت و گذاشت توی دهانش:"چه پسر خوبی، به من از خوراکی هاش میده. این کارا از...یه دیوونه بعید نیس."
و دوباره دوستانش شروع کردند خندیدن. شیسویی به ایتاچی نگاه کرد، مشخص بود او دارد جلوی خودش را میگیرد تا چیزی به کیلیان نگوید. داشت خودش را بخاطر شرکت پدرش فدا میکرد. پس اعصاب شیسویی ریخت به هم، انگشتش را اورد بالا:"دیگه زیادی داری گی میخوری."
و با یک تکان انگشت، کیلیان را از صندلی پرت کرد پایین. کل سالن فرو رفت توی سکوت. بچه قلدر پولدار مدرسه، کیلیان، روی زمین افتاده بود. نه تنها خود کیلیان شوکه شد، بلکه دوستانش هم شوکه شدند. کیلیان نگاه خطرناک و پر از شکی به ایتاچی انداخت:"کار تو بود؟ چجوری بدون اینکه بهم دست بزنی...هلم دادی؟"
همه ی نگاه ها رفت روی ایتاچی، او سریع از روی صندلی بلند شد:"چی؟ نه کار من نبود."
کیلیان از روی زمین بلند شد:"تقاصشو پس میدی پسره ی عجیب غریب."
و دوید سمت ایتاچی، خواست به او مشت بزند. ولی قبل از اینکه ایتاچی کاری کند، مشت کیلیان در هوا ثابت ماند.
Ki:"چی، نمیتونم دستمو تکون بدم."
کار شیسویی بود، او چنان محکم مچ دست کیلیان را گرفته بود که بدنش هم قفل کرده بود. هیچکس شیسویی را نمیدید، ولی او همه چی را دیده بود:"تا وقتی من اینجام...کسی به ایتاچی زور نمیگه."
سر زنگ ناهار، همه توی سالن غذاخوری با کسانی که میشناختند مینشستد و هنگام خوردن صحبت میکردند. این وسط، فقط ایتاچی بود که تنهایی مینشست. همیشه خودش تنهایی غذا میخورد. ولی ایندفعه نه، او برای اولین بار یک میز دونفره انتخاب کرد، چون شیسویی را داشت.
S:"وای چه باحالهه، چقدم شلوغه."
ایتاچی سینی سیبزمینی سرخ کرده هایش را کشید جلو:"همه چی اینجا خیلی برات جالبه، نه؟"
شیسویی با ذوق سر تکان داد. بعد چند لحظه ایتاچی را نگاه کرد که غذا میخورد قبل از اینکه بپرسد:"ایتاچی، تو زورت به کیلیان نمیرسه؟"
سیبزمینی ایتاچی پرید توی گلویش، شروع کرد سرفه کردن:"اینو دیگه...چرا میپرسی؟"
شیسویی شانه بالا انداخت:"اخه ازش دوری میکنی و هیچی بهش نمیگی، نکنه...ازش میترسی؟"
ایتاچی مسخره کرد، یک جرئه از نوشابه اش خورد:"نه بابا، اتفاقا حسابی زورم بهش میرسه. ولی نمیتونم باهاش دعوا راه بندازم."
شیسویی با کنجکاوی خم شد جلوتر:"چرا؟"
پس ایتاچی توضیح داد:"بابای کیلیان و بابای من دوتا شرکت همکارن. پس اگه من با پسرش دعوا کنم، ارتباط شرکتا به هم میخوره و ورشکست میشیم. کیلیان اینو میدونه و هی سواستفاده میکنه."
چیزی ته دل شیسویی تکان خورد، مثل عصبانیت. ابروهای تیره اش درهم رفتند:"که اینطور."
چند لحظه سکوت، بعد ناگهان شیسویی پیشنهادی داد:"چطوره بادیگارد شخصیت بشم؟"
دوباره نوشابه پرید توی گلوی ایتاچی:"ه...ها؟"
ولی به محض اینکه شیسویی خواست جواب دهد، کف دست یکی کوبیده شد روی میز. کی بود؟ کیلیان. با قیافه ی از خود راضی ای به ایتاچی زل زد.
Ki:"بچه ها نگا کنین، بچه خرخونه داره با خودش حرف میزنه."
و دوست های کیلیان شروع کردند خندیدن و مسخره کردن. ایتاچی اه کشید و زیر لب گفت:"بازم این یاروعه. حلال زاده که چی بگم...حروم زاده س."
Ki:"چی گفتی؟"
و خواست بنشیند روی صندلی روبروی ایتاچی چون فکر میکرد کسی انجا نیست. اگر شیسویی سریع پرواز نمیکرد، کیلیان روی او مینشست. شیسویی دست هایش را مشت کرد:"کثافت روانی، اونجا جای من بود."
ولی کیلیان صدایش را نمیشنید، با نهایت پررویی یکی از سیبزمینی های ایتاچی را برداشت و گذاشت توی دهانش:"چه پسر خوبی، به من از خوراکی هاش میده. این کارا از...یه دیوونه بعید نیس."
و دوباره دوستانش شروع کردند خندیدن. شیسویی به ایتاچی نگاه کرد، مشخص بود او دارد جلوی خودش را میگیرد تا چیزی به کیلیان نگوید. داشت خودش را بخاطر شرکت پدرش فدا میکرد. پس اعصاب شیسویی ریخت به هم، انگشتش را اورد بالا:"دیگه زیادی داری گی میخوری."
و با یک تکان انگشت، کیلیان را از صندلی پرت کرد پایین. کل سالن فرو رفت توی سکوت. بچه قلدر پولدار مدرسه، کیلیان، روی زمین افتاده بود. نه تنها خود کیلیان شوکه شد، بلکه دوستانش هم شوکه شدند. کیلیان نگاه خطرناک و پر از شکی به ایتاچی انداخت:"کار تو بود؟ چجوری بدون اینکه بهم دست بزنی...هلم دادی؟"
همه ی نگاه ها رفت روی ایتاچی، او سریع از روی صندلی بلند شد:"چی؟ نه کار من نبود."
کیلیان از روی زمین بلند شد:"تقاصشو پس میدی پسره ی عجیب غریب."
و دوید سمت ایتاچی، خواست به او مشت بزند. ولی قبل از اینکه ایتاچی کاری کند، مشت کیلیان در هوا ثابت ماند.
Ki:"چی، نمیتونم دستمو تکون بدم."
کار شیسویی بود، او چنان محکم مچ دست کیلیان را گرفته بود که بدنش هم قفل کرده بود. هیچکس شیسویی را نمیدید، ولی او همه چی را دیده بود:"تا وقتی من اینجام...کسی به ایتاچی زور نمیگه."
- ۹۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط