{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرد به زنش گفت:

پیرمرد به زنش گفت:

بیا یادی از گذشته های دور کنیم

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم

……

پیرزن قبول کرد

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

…پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام
دیدگاه ها (۵)

به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش را در راه ایران از ...

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد ..فقط پولدارا میتونستن او...

در جنگ جهانی دوم وقتی که قوای متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن...

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امروز چرا نیومدی؟» ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕 🎀🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این دیگه زیادی شبیه...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت دوم: «قرار»روز بعد، اِما از صبح ه...

فیک تهکوک وارث زار

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

قسمت چهارده

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط