{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نومیدی

چ دانستم ک این سودا مرا زین سان کند مغموم....
دلم را دوزخی سازد...دو چشمم را کند جیحون...
چ دانستم ک سیلابی مرا ناگاه برباید....
چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پرخون....
زند موجی بر ان کشتی ک تخته تخته بشکافد...
ک هر تخته فرو ریزد ب گردش های گوناگون...
نهنگی هم برارد سر... خورد ان اب دریا را...
چنان دریای بی پایان شود بی اب چون هامون....
شکافد نیز ان هامون نهنگ بحرفرسا را....
کشد در قعر خود ناگاه...ب دست قهر چون قارون....
چ دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم...
---------------------
ک خوردم از دهان بندی از این دریا کفی افیون....
دیدگاه ها (۵۲)

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون!

#چه‌دانستم‌که‌این‌سودا‌مرا‌زین‌سان‌کند‌مجنوندلم را دوزخی ساز...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط