پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۳♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۳♡)
آیرین در حالی که سعی میکرد ولوم صداش رو پایین نگه داره تا پسر هشت ماهش رو که جدیدا خیلی نق میزد، از خواب بیدار نکنه با بیقراری جواب داد. آیرین : آره اوپا منم تهیونگ پیش توعه؟
در اون لحظه تمام تمرکزش رو به انرژی کائنات داده بود تا جواب ;آره اینجاست رو از بوگوم بشنوه! اما خب مثل همیشه قانون جاذبه جایی که باید کار نمی کرد. بوگوم : تهیونگ؟ نه پیش من نیست امروز تعطیله ما سر کار نرفتیم. اتفاقی افتاده؟ آیرین که حالا تمام امیدش ناامید شده بود و از دل نگرانی حالت تهوع پیدا کرده بود روی کاناپه فرود اومد و با یک دست چشمهایش رو پوشوند و با صدای ضعیف و نگرانش توضیح داد آیرین : صبح زود نمیدونم چش شده بود. عجیب غریب رفتار میکرد....بعدم...
بغض به لحنش رخنه کرد پس سعی کرد توده ی سنگین توی گلوش رو پایین بده یهو از خونه زد بیرون.... انگار که داشت... از یه چیزی فرار می...کرد آه لرزونی کشید و حال بدش رو به مخاطب پشت خط منتقل کرد از اون موقع تا این ساعت شب برنگشته. او پا... گوشیش رو جا گذاشته...هیچ خبری هم ازش نیست... دارم دیوونه میشم
دستی به گونه اش که مورد هجوم اشک قرار گرفته بود کشید و به درخشش حلقهی در صفحه ی مات تلویزیون خاموش خیره شد آیرین : به خاطر روون نمیتونم برم بیرون دنبالش بگردم... هیچوقت سابقه نداشت اینطوری بیخبر بذاره بره... سکوت مرد پشت خط که نشون از نگرانیش میداد، به دلواپسی آیرین دامن زد تهیونگ همیشه مرد با ملاحظهای .بود مراقب و محتاط بود و هیچ وقت خودش مسئله ای برای نگرانی و سلب آرامش نمیشد اما حالا... آیرین هر لحظه گمانهای بدتر و احتمالات وحشتناک تری از این بی خبری میساخت بوگوم : به خانوادهاش زنگ زدی؟
مرد با احتیاط اما نگرانی مشهودی پرسید آیرین دوباره اشکهای جوشیده اش رو پاک کرد و بینیش رو بالا کشید نه...خودت که میدونی... مامانش با من رابطه ی خوبی نداره... نمیخوام پدرش رو هم الکی نگران کنم... با صدای تحلیل رفته ای جواب داده بود. البته فکر نمیکنم رفته باشه دگو چون یکشنبهی قبل تهیونگ روون رو با خودش برد پیش مادرش... بوگوم که به خوبی میتونست حال بد آیرین رو از پشت خط حس کنه سعی کرد با لحن امیدواری بگه بوگوم : تهیونگ رو نشناختی؟ یهو کارای عجیب غریب میکنه! اصلا شاید میخواد سوپرایزت کنه احیانا سالگردی یا تولدی چیزی نزدیک نیست؟ میدونی که برای سوپرایز کردن تو چقدر دیوونه بازی در میاره؟
آیرین که تک تک سلولهای وجودش به این احتمالات خوب
نویسنده ایوا
آیرین در حالی که سعی میکرد ولوم صداش رو پایین نگه داره تا پسر هشت ماهش رو که جدیدا خیلی نق میزد، از خواب بیدار نکنه با بیقراری جواب داد. آیرین : آره اوپا منم تهیونگ پیش توعه؟
در اون لحظه تمام تمرکزش رو به انرژی کائنات داده بود تا جواب ;آره اینجاست رو از بوگوم بشنوه! اما خب مثل همیشه قانون جاذبه جایی که باید کار نمی کرد. بوگوم : تهیونگ؟ نه پیش من نیست امروز تعطیله ما سر کار نرفتیم. اتفاقی افتاده؟ آیرین که حالا تمام امیدش ناامید شده بود و از دل نگرانی حالت تهوع پیدا کرده بود روی کاناپه فرود اومد و با یک دست چشمهایش رو پوشوند و با صدای ضعیف و نگرانش توضیح داد آیرین : صبح زود نمیدونم چش شده بود. عجیب غریب رفتار میکرد....بعدم...
بغض به لحنش رخنه کرد پس سعی کرد توده ی سنگین توی گلوش رو پایین بده یهو از خونه زد بیرون.... انگار که داشت... از یه چیزی فرار می...کرد آه لرزونی کشید و حال بدش رو به مخاطب پشت خط منتقل کرد از اون موقع تا این ساعت شب برنگشته. او پا... گوشیش رو جا گذاشته...هیچ خبری هم ازش نیست... دارم دیوونه میشم
دستی به گونه اش که مورد هجوم اشک قرار گرفته بود کشید و به درخشش حلقهی در صفحه ی مات تلویزیون خاموش خیره شد آیرین : به خاطر روون نمیتونم برم بیرون دنبالش بگردم... هیچوقت سابقه نداشت اینطوری بیخبر بذاره بره... سکوت مرد پشت خط که نشون از نگرانیش میداد، به دلواپسی آیرین دامن زد تهیونگ همیشه مرد با ملاحظهای .بود مراقب و محتاط بود و هیچ وقت خودش مسئله ای برای نگرانی و سلب آرامش نمیشد اما حالا... آیرین هر لحظه گمانهای بدتر و احتمالات وحشتناک تری از این بی خبری میساخت بوگوم : به خانوادهاش زنگ زدی؟
مرد با احتیاط اما نگرانی مشهودی پرسید آیرین دوباره اشکهای جوشیده اش رو پاک کرد و بینیش رو بالا کشید نه...خودت که میدونی... مامانش با من رابطه ی خوبی نداره... نمیخوام پدرش رو هم الکی نگران کنم... با صدای تحلیل رفته ای جواب داده بود. البته فکر نمیکنم رفته باشه دگو چون یکشنبهی قبل تهیونگ روون رو با خودش برد پیش مادرش... بوگوم که به خوبی میتونست حال بد آیرین رو از پشت خط حس کنه سعی کرد با لحن امیدواری بگه بوگوم : تهیونگ رو نشناختی؟ یهو کارای عجیب غریب میکنه! اصلا شاید میخواد سوپرایزت کنه احیانا سالگردی یا تولدی چیزی نزدیک نیست؟ میدونی که برای سوپرایز کردن تو چقدر دیوونه بازی در میاره؟
آیرین که تک تک سلولهای وجودش به این احتمالات خوب
نویسنده ایوا
- ۱۵.۰k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط