{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۵♡⁠)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۵♡⁠)

پس همون‌طور که با یک دست روون رو بغل گرفته بود با دست دیگه بیشتر به بازوی تهیونگ فشار آورد آیرین : مامانت اینا خوبن؟
تهیونگ پاش رو از پله پایین آورد و اخمی کرد: مامانم؟
آیرین نگاهش رو در چشمهای تهیونگ چرخوند و درحالی که قلبش در حال بالا اومدن بود با بی طاقتی اعتراض کرد چی شده تهیونگ؟ یه روز کامل ولمون کردی و بیخبر‌ رفتی الآنم با این حال برگشتی. چیزی شده؟ تهیونگ بلافاصله و بی‌توجه به نگرانی آیرین پرسید مامانم سئول زندگی میکنه درسته؟ تو شهرک هانیبال؟ آیرین چند بار پلک زد و انگار که یه ترکیب عجیب غریب شنیده جواب داد مامانت؟ شهرک هانیبال؟ منظورت همون شهرک محافظت شده مخصوص سرمایه داراست؟
بعد خندهی ناباوری کرد کیم تهیونگ تو مثل اینکه واقعا یه چیزی تو سرت خورده تهیونگ با بداخلاقی اخمی کرد و قدمی به جلو برداشت و کاری کرد تا آیرین کمی عقب بره: پرسیدم مامانم کجا زندگی میکنه آیرین یا جواب بده یا رو مخم نرو! انگار که منتظر کوچکترین محرک برای انفجار باشه فریاد کشید در حالی که رگای گردنش برآمده شده بود یک شبه کل زندگیم زیر و رو شده نمیفهمم چی خوابه چی بیداریه نمیدونم ،مردم زندهم تو خواب مصنوعیم یا كما اما هر چيه باعث میشه عقلم رو از دست بدم پس تو این شرایط كوفتيو بدتر نکن! روون که از فریاد پدرش بغض کرده بود و حالا کهکشان چشمهاش در حال لرزیدن ،بود لب برچید و سرش رو توی گودی گردن مادرش پنهان کرد.شاید فکر میکرد پدرش اون رو دعوا میکنه
آیرین که خودش رو مستحق همچین رفتاری نمیدید متقابلا اخم کرد و داد زد : معلوم هست امروز چه مرگت شده؟ از صبح انگار یه آدم دیگه شدی! تا چند دیقه پیش داشتم از نگرانی و ترس جون میدادم تو خوب میدونی چقدر تنها بودن توی شبا برام ترسناکه اونم وقتی که تازه به این محله اومدیم و کسی رو نمیشناسیم اما تو انقدر بی مسئولیتی که بی خبر ولمون میکنی و میری و بعدشم فقط بلدی داد بزنی! متاسفم برات که حتی دوستت بیشتر از تو نگران ماست تهیونگ خیلی زود نسبت به برق اشکی که توی چشم‌های آیرین نشسته بود احساس گناه کرد و دید که اون سر کوچیک پسر بچه ی توی بغلش رو نوازش کرد و به سمت اتاقی که کنار آشپزخونه قرار داشت رفت و در رو بست. تهیونگ دستی به صورتش کشید و همونجا روی اولین پله نشست. خیره به حلقه ی توی ،انگشتش باهاش بازی میکرد و غرق افکارش بود. وقتی ۱۶ ساله بود یک ماه کامل توی فروشگاه نزدیک خونه شون دو شیفت کار میکرد تا بتونه یکی از همین حلقه ها بخره
توی اون سن فکر میکرد حلقه میتونه معجزه کنه. میتونه یه اتصال نامرئی و ابدی بین خودشون ایجاد کنه. با یادآوری عشق عمیق و پاکی که به آیرین داشت، لبخند تلخی زد و دوباره دستی به صورتش کشید و به زمین خیره
شد. هیچ ایده ای نداشت که چه اتفاقی افتاده. اما هنوز قسمتی از قلبش بابت دیدن کسی که زمانی عشق زیادی بهش داشت و بابت ترک ،کردنش درد زیادی تحمل کرده بود هیجان زده بود.
دیدگاه ها (۰)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۶♡⁠)⁩کرده بود هیجان زده بود ام...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۷♡⁠)⁩فریاد میکشید و براش مهم ن...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۴♡⁠)⁩نیاز داشت روی حرفه های بو...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۳♡⁠)⁩آیرین در حالی که سعی میکر...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_2···دبیرستانو که تموم کرد ، به پدر و...

FORCED LOVEPart:3───روز سوم تمرین بود.تهیونگ صبح زود در اتاق...

FORCED LOVEPart:4شب در آپارتمان.... روی مبل نشسته بودم و مدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط