𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟓
قلبم یکم تند میزد..
سمت اتاق جونگکوک رفتم.
راهرو.. سکوتش بیشتر از همیشه حس میشد. انگار تمام خونه خواب بود..
جلوی در اتاق وایسادم..
نفسم رو حبس کردم.
یه حس عجیب..
یه ترس عجیب..
یه امید کوچیک..
دستم رو اروم بالا اوردم در زدم.
جونگکوک: بیا تو.
صدای جونگکوک از داخل اومد..
یکم گرفته بود.
اتاق تاریک بود.. نور کمی از چراغ خوابش اتاق رو روشن کرده بود..
جونگکوک روی کاناپه بزرگی که گوشه دیوار کنار بالکن بزرگش بود نشسته بود..
یه لیوان توی دستش بود و سر سگش رو نوازش میکرد.. سگ آروم کنارش روی مبل نشسته بود..
چند قدم جلو رفتم..
جونگکوک سرش رو بلند کرد..
یک نگاه گذرا.. اما کافی بود تا چشمای قرمز خیسم رو ببینه.. لعنتی.. چرا باید منو تو این وضعیت ببینه.
جونگکوک چیزی نگفت..
به روی خودش نیاورد.
با صدایی اروم..
جونگکوک: چندتا قرارداد رو تونستی نهایی کنی؟
با صدایی که گرفته بود گفتم..
ا/ت: بیشترشون رو تونستم نهایی کنم.
جونگکوک سرش رو به نشونه تایید تکون داد..
ا/ت: من یکم.. حالم خوب نیست.
اگه میشه فردا صحبت کنیم.
میرم استراحت کنم.
به محض اینکه اینو گفتم خواستم برم سمت در که لیوانش رو روی میز گذاشت.بلند شد و سمت من اومد..
یکم عقب رفتم.
اما جونگکوک جلوتر اومد..
دستم رو اروم گرفت.. نه با زور.. نه با خشم.
فقط یه کشش اروم..
جونگکوک: بیا اینجا..
سمت تخت بزرگش منو برد..
بدون هیچ مقاوتی.. حتی توان مقاومت کردن هم نداشتم..
روی تخت نشستم که جونگکوک یهو جلوم روی یه زانو نشست..
به ارومی دستای سردمو توی دستای گرمش گرفت..
جونگکوک: ارکیده من چرا انقدر پژمرده شده؟
صداش نرم بود..
چیزی نگفتم فقط به دستاش نگاه کردم..
جونگکوک ادامه داد..
صداش پر از محبت بود..
پر از نوازش..
جونگکوک: تو مثل الماس میمونی، میدونی؟ فشار ها تورو میشکنن.. نه؟
اما تو.. محکمتر از هر فشاری هستی..
یه لحظه خندم گرفت..
یه خنده کوتاه بغضآلود..
همینطور که اروم میخندیدم.. یه قطره اشک از چشمم جاری شد..
جونگکوک بدون مکث دستش رو بالا اورد..
به ارومی اشک روی گونمو پاک کرد.. م
دستش رو نوازشوار روی گونم کشید..
جونگکوک: ا/ت.. منو نگاه کن.
نمیتونستم.. نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم.. سرمو پایین انداختم..
اما یهو لبای داغشو پشت دستم حس کردم..
یه بوسه اروم.. گرم.
جونگکوک: ارکیدهی من..
تو هیچوقت تنها نیستی..هیچوقت.
هیچوقت هم قرار نیست تحمل بشی.
تو.. انتخاب شدی.
اون از کجا میدونست..
کی بهش گفته بود..
اروم سرمو بالا اوردم تو چشماش نگاه کردم..
فقط چند لحظه نگاه کردم.. دلم میخواست تا اخر عمرم توی چشمای مشکیش نگاه کنم..
اون حرفها..اون همه حرف که باعث شد قلب یخزدم گرم بشه..
کمکم راحتتر تونستم نفس بکشم..
دیگه اون فشار رو حس نمیکردم..
فقط یه خستگی عمیق..
نیاز عجیبی به اینکه یهجای امن پیدا کنم..
لب هام اروم لرزید..
ا/ت: جونگکوک..
صدام خسته بود.. اما نرم بود..
جونگکوک یه لبخند زد..
لبخندی که هر لحظه ارومترم میکرد.
یه نفس عمیق کشیدم ادامه دادم..
ا/ت: بیا کنارم بشین..
جونگکوک اروم بلند شد کنارم روی تخت نشست..
بیصدا.. نزدیک.. طوری که گرمای بدنش خیلی سریع حس کردم..
یکم سرم رو بالا اوردم..
تو چشمام خیره بود.. نه عجول.. نه سنگین.
فقط نرم و عمیق..
یهو خندم گرفت..
خندهای که از سر خجالت بود..
جونگکوک بلافاصله لبخندش عمیق تر شد..
و بعد اونم اروم شروع کرد خندیدن..
خندش بلند نبود.. اروم بود.
خندهای که گرم واقعی بود بعد از دیدن اروم شدن کسی که دوسش داری..
خیلی زود.. اتاق پر شده بود از خنده های منو جونگکوک..
برای چند ثانیه.. نه وایولت وجود داشت..
نه حرفهاش..
نه اون زخم..
فقط این اتاق بود نور ملایمش..
و صدای خنده دو نفری که انگار بالاخره نفس کشیدن رو یاد گرفته بودن..
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟓
قلبم یکم تند میزد..
سمت اتاق جونگکوک رفتم.
راهرو.. سکوتش بیشتر از همیشه حس میشد. انگار تمام خونه خواب بود..
جلوی در اتاق وایسادم..
نفسم رو حبس کردم.
یه حس عجیب..
یه ترس عجیب..
یه امید کوچیک..
دستم رو اروم بالا اوردم در زدم.
جونگکوک: بیا تو.
صدای جونگکوک از داخل اومد..
یکم گرفته بود.
اتاق تاریک بود.. نور کمی از چراغ خوابش اتاق رو روشن کرده بود..
جونگکوک روی کاناپه بزرگی که گوشه دیوار کنار بالکن بزرگش بود نشسته بود..
یه لیوان توی دستش بود و سر سگش رو نوازش میکرد.. سگ آروم کنارش روی مبل نشسته بود..
چند قدم جلو رفتم..
جونگکوک سرش رو بلند کرد..
یک نگاه گذرا.. اما کافی بود تا چشمای قرمز خیسم رو ببینه.. لعنتی.. چرا باید منو تو این وضعیت ببینه.
جونگکوک چیزی نگفت..
به روی خودش نیاورد.
با صدایی اروم..
جونگکوک: چندتا قرارداد رو تونستی نهایی کنی؟
با صدایی که گرفته بود گفتم..
ا/ت: بیشترشون رو تونستم نهایی کنم.
جونگکوک سرش رو به نشونه تایید تکون داد..
ا/ت: من یکم.. حالم خوب نیست.
اگه میشه فردا صحبت کنیم.
میرم استراحت کنم.
به محض اینکه اینو گفتم خواستم برم سمت در که لیوانش رو روی میز گذاشت.بلند شد و سمت من اومد..
یکم عقب رفتم.
اما جونگکوک جلوتر اومد..
دستم رو اروم گرفت.. نه با زور.. نه با خشم.
فقط یه کشش اروم..
جونگکوک: بیا اینجا..
سمت تخت بزرگش منو برد..
بدون هیچ مقاوتی.. حتی توان مقاومت کردن هم نداشتم..
روی تخت نشستم که جونگکوک یهو جلوم روی یه زانو نشست..
به ارومی دستای سردمو توی دستای گرمش گرفت..
جونگکوک: ارکیده من چرا انقدر پژمرده شده؟
صداش نرم بود..
چیزی نگفتم فقط به دستاش نگاه کردم..
جونگکوک ادامه داد..
صداش پر از محبت بود..
پر از نوازش..
جونگکوک: تو مثل الماس میمونی، میدونی؟ فشار ها تورو میشکنن.. نه؟
اما تو.. محکمتر از هر فشاری هستی..
یه لحظه خندم گرفت..
یه خنده کوتاه بغضآلود..
همینطور که اروم میخندیدم.. یه قطره اشک از چشمم جاری شد..
جونگکوک بدون مکث دستش رو بالا اورد..
به ارومی اشک روی گونمو پاک کرد.. م
دستش رو نوازشوار روی گونم کشید..
جونگکوک: ا/ت.. منو نگاه کن.
نمیتونستم.. نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم.. سرمو پایین انداختم..
اما یهو لبای داغشو پشت دستم حس کردم..
یه بوسه اروم.. گرم.
جونگکوک: ارکیدهی من..
تو هیچوقت تنها نیستی..هیچوقت.
هیچوقت هم قرار نیست تحمل بشی.
تو.. انتخاب شدی.
اون از کجا میدونست..
کی بهش گفته بود..
اروم سرمو بالا اوردم تو چشماش نگاه کردم..
فقط چند لحظه نگاه کردم.. دلم میخواست تا اخر عمرم توی چشمای مشکیش نگاه کنم..
اون حرفها..اون همه حرف که باعث شد قلب یخزدم گرم بشه..
کمکم راحتتر تونستم نفس بکشم..
دیگه اون فشار رو حس نمیکردم..
فقط یه خستگی عمیق..
نیاز عجیبی به اینکه یهجای امن پیدا کنم..
لب هام اروم لرزید..
ا/ت: جونگکوک..
صدام خسته بود.. اما نرم بود..
جونگکوک یه لبخند زد..
لبخندی که هر لحظه ارومترم میکرد.
یه نفس عمیق کشیدم ادامه دادم..
ا/ت: بیا کنارم بشین..
جونگکوک اروم بلند شد کنارم روی تخت نشست..
بیصدا.. نزدیک.. طوری که گرمای بدنش خیلی سریع حس کردم..
یکم سرم رو بالا اوردم..
تو چشمام خیره بود.. نه عجول.. نه سنگین.
فقط نرم و عمیق..
یهو خندم گرفت..
خندهای که از سر خجالت بود..
جونگکوک بلافاصله لبخندش عمیق تر شد..
و بعد اونم اروم شروع کرد خندیدن..
خندش بلند نبود.. اروم بود.
خندهای که گرم واقعی بود بعد از دیدن اروم شدن کسی که دوسش داری..
خیلی زود.. اتاق پر شده بود از خنده های منو جونگکوک..
برای چند ثانیه.. نه وایولت وجود داشت..
نه حرفهاش..
نه اون زخم..
فقط این اتاق بود نور ملایمش..
و صدای خنده دو نفری که انگار بالاخره نفس کشیدن رو یاد گرفته بودن..
- ۹۴۱
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط