رمان دریای عشق
رمان دریای عشق
پارت ۸
ویو یونا
برگشتم اتاقم و در حال گریه خوابم برد
( جهش زمانی به فردا صبح )
لونا : یونا ، پاشو ، پاشو
از سر جام پا شدم و دست و صورتم رو شستم . لونا روی تختم نشسته بود و به من نگاه میکرد
لونا : جای کبودی هات درد میکنه ؟
یونا : کمی
لونا : دلم نمیخواد آبجی کوچولوم از پیشم بره
رفتم پیشش و بغلش کردم
یونا : بهم قول بده هرروز بیایی پیشم
لونا : باشه ، زود آماده شو که قراره بری برای انتخاب لباس عقد
پاشدم و نظامی ایستادم
یونا : چشم فرمانده
خندیدیم . یه آرایش ملایم کردم و یه لباس ساده پوشیدم . از اتاقم خارج شدم و از پله ها پایین اومدم . فقط مادر تهیونگ بود .
م/ت: دخترم ، سوار ماشین شو
سوار ماشین شدیم بعد از چند مین وارد یه موزون بزرگ شدیم . داشتیم لباس انتخاب میکردیم .
م/ت : چه عروس ساکتی دارم . میخوام نظرت رو بدونم . این خوبه ؟
یونا : خوبه ولی این بهتره
یه لباس بین لباس ها نشان دادم
م/ت : راست میگی ، عروسم چه سلیقه خوبی داره . برو واسه پرو
رفتم که پرو کنم . لباس تو تنم بینظیر بود . رفتم سمت مادر تهیونگ
م/ت: همین رو بر میدارم . شبیه الماس شده عروسم
نیشخندی زدم. لباس رو در آوردم و سوار ماشین شدیم .
م/ت : دخترم ، نوبت لباس تهیونگه ، تهیونگ منتظرته ، من کاری واسم پیش اومده . تو انتخاب کت و شلوار بهش کمک کن . یادت باشه ، چیزی انتخاب نکنی که که چند دختر از ازدواج تو افسرده بشن . خنده ای کردم، دلیل خندم رو نمی دونستم . بعد از چند مین رسیدیم . با مادر تهیونگ خداحافظی کردم و چشمم به تهیونگ خورد . وارد مرکز خرید شدیم .
یونا : این خوبه ، به رنگ پوستت هم میخوره
لباس رو ازم گرفت و رفت که پرو کنه . اومد بیرون ، لعنتی بهش میخورد
یونا : همین رو میگیریم ، زود لباس عوض کن که کار دارم
تهیونگ : بیا اینجا
یونا : اول لباس عوض کن
تهیونگ : بیا
رفتم تو و از بالا تنه لخت بود . داشت بهم نزدیک میشد و من عقب میرفتم . خوردم به دیوار و دستاش رو دو طرفم گزاشت
یونا : یه سوال دارم
تهیونگ : بپرس کوچولو
یونا : چرا شرط کمک به مادرم ، ازدواج با من بود ؟
تهیونگ : چون پدر و مادرم یه وارث میخواستن ، من هم از فرصت استفاده کردم
ویو تهیونگ
دلم میخواست بهش بگم که عاشقشم و اون دنیامه ، کسی هست که از جونم برام مهم تره . دستم رو از دیوار برداشتم . دوید بیرون ، لباسم رو عوض کردم و از مرکز خرید بیرون اومدیم . رسوندمش خونش و خودم برگشتم شرکت که کار های عقب مانده رو کنم
شرط
لایک : ۱۰
کامنت : ۱۰
بازنشر : ۴
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
پارت ۸
ویو یونا
برگشتم اتاقم و در حال گریه خوابم برد
( جهش زمانی به فردا صبح )
لونا : یونا ، پاشو ، پاشو
از سر جام پا شدم و دست و صورتم رو شستم . لونا روی تختم نشسته بود و به من نگاه میکرد
لونا : جای کبودی هات درد میکنه ؟
یونا : کمی
لونا : دلم نمیخواد آبجی کوچولوم از پیشم بره
رفتم پیشش و بغلش کردم
یونا : بهم قول بده هرروز بیایی پیشم
لونا : باشه ، زود آماده شو که قراره بری برای انتخاب لباس عقد
پاشدم و نظامی ایستادم
یونا : چشم فرمانده
خندیدیم . یه آرایش ملایم کردم و یه لباس ساده پوشیدم . از اتاقم خارج شدم و از پله ها پایین اومدم . فقط مادر تهیونگ بود .
م/ت: دخترم ، سوار ماشین شو
سوار ماشین شدیم بعد از چند مین وارد یه موزون بزرگ شدیم . داشتیم لباس انتخاب میکردیم .
م/ت : چه عروس ساکتی دارم . میخوام نظرت رو بدونم . این خوبه ؟
یونا : خوبه ولی این بهتره
یه لباس بین لباس ها نشان دادم
م/ت : راست میگی ، عروسم چه سلیقه خوبی داره . برو واسه پرو
رفتم که پرو کنم . لباس تو تنم بینظیر بود . رفتم سمت مادر تهیونگ
م/ت: همین رو بر میدارم . شبیه الماس شده عروسم
نیشخندی زدم. لباس رو در آوردم و سوار ماشین شدیم .
م/ت : دخترم ، نوبت لباس تهیونگه ، تهیونگ منتظرته ، من کاری واسم پیش اومده . تو انتخاب کت و شلوار بهش کمک کن . یادت باشه ، چیزی انتخاب نکنی که که چند دختر از ازدواج تو افسرده بشن . خنده ای کردم، دلیل خندم رو نمی دونستم . بعد از چند مین رسیدیم . با مادر تهیونگ خداحافظی کردم و چشمم به تهیونگ خورد . وارد مرکز خرید شدیم .
یونا : این خوبه ، به رنگ پوستت هم میخوره
لباس رو ازم گرفت و رفت که پرو کنه . اومد بیرون ، لعنتی بهش میخورد
یونا : همین رو میگیریم ، زود لباس عوض کن که کار دارم
تهیونگ : بیا اینجا
یونا : اول لباس عوض کن
تهیونگ : بیا
رفتم تو و از بالا تنه لخت بود . داشت بهم نزدیک میشد و من عقب میرفتم . خوردم به دیوار و دستاش رو دو طرفم گزاشت
یونا : یه سوال دارم
تهیونگ : بپرس کوچولو
یونا : چرا شرط کمک به مادرم ، ازدواج با من بود ؟
تهیونگ : چون پدر و مادرم یه وارث میخواستن ، من هم از فرصت استفاده کردم
ویو تهیونگ
دلم میخواست بهش بگم که عاشقشم و اون دنیامه ، کسی هست که از جونم برام مهم تره . دستم رو از دیوار برداشتم . دوید بیرون ، لباسم رو عوض کردم و از مرکز خرید بیرون اومدیم . رسوندمش خونش و خودم برگشتم شرکت که کار های عقب مانده رو کنم
شرط
لایک : ۱۰
کامنت : ۱۰
بازنشر : ۴
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
- ۸۷۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط