رمان دریای عشق
رمان دریای عشق
پارت ۱۶
ویو یونا
به طور وحشیانه لبم رو میخورد و می بوسید . متوجه کم آوردن نفسم شد
یونا : تهیونگ لطفاً ، باید برم رزی منتظرمه
تهیونگ : این بار رو میگذرم
آروم پاشدم و از اتاق بیرون رفتم . پاشدم آرایشی ملایم کردم و یه لباس مجلسی پوشیدم ( اسلاید دوم ) آروم و بیصدا از خونه خارج شدم . تهیونگ تو اتاقش بود و متوجه من نشد . من و یه خونه شدیم
آنا : اینجا برای پسر خالمه ، یه پارتی بزرگ امیدوارم خوشتون بیاد
مست بودم و داشتم بین پسرا میرقصیدم که یکی منو از جمعیت کشید بیرون بغلم کرد و منو وارد ماشین کرد . رسیدیم عمارت
( به دلیل اینکه پارت ۱۶ گزارش نشه این تیکه سانسور میشود )
چشمام رو باز کردم . ل.خ.ت بودم ، تهیونگ هم ل.خ.ت بود . جیغی کشیدم ، تهیونگ از خواب پرید
یونا : دیشب چی شد ؟ چرا من ل.خ.ت.م
تهیونگ : هفته بعد میریم پیش دکتر که بفهمیم بچه ای تو راه هست یا نه
یونا :گمشو از اتاقم بیرون
تهیونگ : اینجا اتاق منه
گونم قرمز شد . پتو رو دورم پیچیدم و رفتم تو اتاقم یه لباسی بپوشم . لونا بهم زنگ زد
لونا : آبجی ، رئیس باند اسب شوهرته
یونا : میدونم
لونا : پس چرا هنوز فرار نکردی ؟
یونا : خواهر من .... عاشقش شدم
لونا : تو عاشق یه قاتل شدی
یونا : اون منو دوست نداره
لونا : آبجی خودت میدونی کی اعتراف کنی ولی امیدوارم اون هم دوست داشته باشه
با لونا خداحافظی کردم ، تهیونگ وارد اتاق شد
تهیونگ : فسقلی ، امروز برو خونه پدرت و فردا شب برگرد . یادت باشه که وقتی که برگشتی این لباس تنت باشه
یه جعبه دستش بود
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
پارت ۱۶
ویو یونا
به طور وحشیانه لبم رو میخورد و می بوسید . متوجه کم آوردن نفسم شد
یونا : تهیونگ لطفاً ، باید برم رزی منتظرمه
تهیونگ : این بار رو میگذرم
آروم پاشدم و از اتاق بیرون رفتم . پاشدم آرایشی ملایم کردم و یه لباس مجلسی پوشیدم ( اسلاید دوم ) آروم و بیصدا از خونه خارج شدم . تهیونگ تو اتاقش بود و متوجه من نشد . من و یه خونه شدیم
آنا : اینجا برای پسر خالمه ، یه پارتی بزرگ امیدوارم خوشتون بیاد
مست بودم و داشتم بین پسرا میرقصیدم که یکی منو از جمعیت کشید بیرون بغلم کرد و منو وارد ماشین کرد . رسیدیم عمارت
( به دلیل اینکه پارت ۱۶ گزارش نشه این تیکه سانسور میشود )
چشمام رو باز کردم . ل.خ.ت بودم ، تهیونگ هم ل.خ.ت بود . جیغی کشیدم ، تهیونگ از خواب پرید
یونا : دیشب چی شد ؟ چرا من ل.خ.ت.م
تهیونگ : هفته بعد میریم پیش دکتر که بفهمیم بچه ای تو راه هست یا نه
یونا :گمشو از اتاقم بیرون
تهیونگ : اینجا اتاق منه
گونم قرمز شد . پتو رو دورم پیچیدم و رفتم تو اتاقم یه لباسی بپوشم . لونا بهم زنگ زد
لونا : آبجی ، رئیس باند اسب شوهرته
یونا : میدونم
لونا : پس چرا هنوز فرار نکردی ؟
یونا : خواهر من .... عاشقش شدم
لونا : تو عاشق یه قاتل شدی
یونا : اون منو دوست نداره
لونا : آبجی خودت میدونی کی اعتراف کنی ولی امیدوارم اون هم دوست داشته باشه
با لونا خداحافظی کردم ، تهیونگ وارد اتاق شد
تهیونگ : فسقلی ، امروز برو خونه پدرت و فردا شب برگرد . یادت باشه که وقتی که برگشتی این لباس تنت باشه
یه جعبه دستش بود
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
- ۶۹۱
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط