{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتیم بنایی میکردیم!

داشتیم بنایی میکردیم!
رفتم زنگ همسایه را زدم
گفتم: ببخشید استمبولی دارید؟

گفت: نه قرمه سبزی داریم
اوستا بنا که همونجا وسط کوچه سوار بیل شد رفت
دیدگاه ها (۱)

دیگه به درجه ای رسیدم کههر مشکلی تو زندگیم پیش میاد اینقدر ب...

تو ای زیبا که دل سنگ داریخخخخخخخخخخخخخخخخخخخمیخواستم یه پست ...

حق این دانش آموز صفر است یا بیست؟...1-درکدام جنگ ناپلئون مر...

دختره توپروفایلش نوشته دختری هستم که باهر نفسم 10تا پسر میم...

پارت ۴ (سرنوشت)

وقتی داداشت ناتنیت بود پارت سومویو تهیونگ رفتیم بار که معامل...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

پارت 9.......

داستان عشق تک نفره

پارت ۵لبخندی زدم میز صبحانه نشستم نون تست رو برداشتم و کمی ر...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:8ویو جونگکوک ...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

#قلبی_در_دو_بدنP3 بازم حسودیم شد ولی گفتم به چپم بگیرمتوی فک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط