《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 153 (๑˙❥˙๑)
نیمهشب سکوت سنگینی توی اتاق خواب عمارت جئون حکمفرما بود
و دختر غرق در خواب یهویی با یه حس مبهم از خواب پرید دستش رو دراز کرد تا گرمای تن جونگکوک رو حس کنه
اما جای اون خالی و سرد بود
یهو دلش ریخت ترس و نگرانی تند نیمخیز شد و با چشمای خوابآلود و نگران به اطراف زل زد اولین جایی که نگاهش چرخید سمت تخت کوچک سول بود اما اون هم خالی بود و ملافههای کوچولوش نامرتب رها شده بود
اخم نگرانی نشست بین ابروها ش قلبش شروع کرد به تند زدن با عجله از تخت اومد پایین و از اتاق خارج شد همونطور که با قدمهای تند از راهروی نیمهتاریک میگذشت صدای زمزمه های آرومی از سمت سالن اصلی شنید
وقتی بالای پلههای بلند عمارت رسید درجا خشکش زد اما این بار از روی آرامش پایین توی سالن بزرگ که فقط با نور ملایم روشن بود جونگکوک رو دید که روی مبل راحتی نشسته و سول رو جوری توی بغلش مچاله کرده بود که انگار تموم دنیاش توی همین یه وجب جا خلاصه شده
ویوا همونطور که به نردههای پله تکیه داده بود
با یه لبخند گرم که آروم جای استرسش رو گرفته بود
بهشون چشم دوخت جونگکوک اصلاً متوجه حضور همسرش نبود تمام حواسش پیش دخترش بود داشت
با یه صدای خیلی بم و مهربون که فقط مخصوص سول بود براش زمزمه میکرد : جون بابایی... چرا بیدار شدی پرنسس؟ خواب بد دیدی؟ نترس بابا جان من اینجام... تا ابد پیشت میمونم که دیگه هیچکس جرعت نکنه اشکتو دربیاره
جونگکوک انگشتای کشیدهش رو آروم روی گونهی نرم سول میکشید و با هر حرفش یه بوسهی کوچولو روی موهای دخترش میگذاشت ویوا
عشق ورزیدن پدر جوان رو به دخترکش میدید
حس کرد تمام اون سختی ها درد ها سکوت کردن ها حالا
ارزش رسیدن به همچین لحظه رو داشت
پدر جوان جوری قربون صدقهی دختر سه سالهش میرفت که انگار داره باارزشترین موجود روی زمین رو ستایش میکنه
سول با اون دستهای کوچولو یه تکه شکلات رو با کلی دقت گذاشت دهن پدرش و بعد جوری از ته دل و با ذوق خندید که چال گونههای کوچولوش معلوم شد
جونگکوک همونطور که شکلات رو مزهمزه میکرد زل زد توی چشمهای براق و مهربون دخترش انگار داشت یه نسخه کوچیکتر از عشق زندگیش رو تماشا میکرد
(๑˙❥˙๑) پارت 153 (๑˙❥˙๑)
نیمهشب سکوت سنگینی توی اتاق خواب عمارت جئون حکمفرما بود
و دختر غرق در خواب یهویی با یه حس مبهم از خواب پرید دستش رو دراز کرد تا گرمای تن جونگکوک رو حس کنه
اما جای اون خالی و سرد بود
یهو دلش ریخت ترس و نگرانی تند نیمخیز شد و با چشمای خوابآلود و نگران به اطراف زل زد اولین جایی که نگاهش چرخید سمت تخت کوچک سول بود اما اون هم خالی بود و ملافههای کوچولوش نامرتب رها شده بود
اخم نگرانی نشست بین ابروها ش قلبش شروع کرد به تند زدن با عجله از تخت اومد پایین و از اتاق خارج شد همونطور که با قدمهای تند از راهروی نیمهتاریک میگذشت صدای زمزمه های آرومی از سمت سالن اصلی شنید
وقتی بالای پلههای بلند عمارت رسید درجا خشکش زد اما این بار از روی آرامش پایین توی سالن بزرگ که فقط با نور ملایم روشن بود جونگکوک رو دید که روی مبل راحتی نشسته و سول رو جوری توی بغلش مچاله کرده بود که انگار تموم دنیاش توی همین یه وجب جا خلاصه شده
ویوا همونطور که به نردههای پله تکیه داده بود
با یه لبخند گرم که آروم جای استرسش رو گرفته بود
بهشون چشم دوخت جونگکوک اصلاً متوجه حضور همسرش نبود تمام حواسش پیش دخترش بود داشت
با یه صدای خیلی بم و مهربون که فقط مخصوص سول بود براش زمزمه میکرد : جون بابایی... چرا بیدار شدی پرنسس؟ خواب بد دیدی؟ نترس بابا جان من اینجام... تا ابد پیشت میمونم که دیگه هیچکس جرعت نکنه اشکتو دربیاره
جونگکوک انگشتای کشیدهش رو آروم روی گونهی نرم سول میکشید و با هر حرفش یه بوسهی کوچولو روی موهای دخترش میگذاشت ویوا
عشق ورزیدن پدر جوان رو به دخترکش میدید
حس کرد تمام اون سختی ها درد ها سکوت کردن ها حالا
ارزش رسیدن به همچین لحظه رو داشت
پدر جوان جوری قربون صدقهی دختر سه سالهش میرفت که انگار داره باارزشترین موجود روی زمین رو ستایش میکنه
سول با اون دستهای کوچولو یه تکه شکلات رو با کلی دقت گذاشت دهن پدرش و بعد جوری از ته دل و با ذوق خندید که چال گونههای کوچولوش معلوم شد
جونگکوک همونطور که شکلات رو مزهمزه میکرد زل زد توی چشمهای براق و مهربون دخترش انگار داشت یه نسخه کوچیکتر از عشق زندگیش رو تماشا میکرد
- ۱.۱k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط