《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 154 (๑˙❥˙๑)
لبخند محوی روی لبای جونگکوک نشست دستش رو کشید روی موهای نرم سول و با یه صدای گرم و آروم گفت : پرنسس بابا این چشمای مهربونت... دقیقاً شبیه مامانته همونقدر براق همونقدر قشنگ
سول که انگار از شنیدن اسم مامانش و تعریفهای بابا به وجد اومده بود با کنجکاوی بامزهای دستای کوچولوش رو گذاشت
روی گونههای جونگکوک صورتش رو آورد جلو و با اون صدای نازک و بچهگونهاش پرسید : بابایی... تو مامانی لو خیلی دوست میدالی ؟
سوال کنجکاو بپرسید و باعث شد
نگاه جونگکوک سمته پله ها کشید بشه جایی که عشقش ایستاده و داشت تماشاشون میکنه ...
و با یه حس عمیق و لبریز از عشق پیشونیش رو به پیشونی کوچولوی دخترش تکیه داد چشماش رو بست
و با صدایی که از ته دلش میاومد زیر لب زمزمه کرد : بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی پرنسسم... خیلی بیشتر از اونی که بتونم براش کلمه پیدا کنم مامانت اون خورشیدی بود که شب تاریکی دنیای منو روشن کرد
ویوا که اون بالا ایستاده بود و تمام این حرفها رو میشنید حس کرد قلبش از اون همه حجم عشق داره ذوب میشه
با نگاهی پر از عشق به دو معجزه زندگیش خیره شد تماشای قد و بالای جونگکوک و شیطنتهای ظریف سول تمام اون درد ها سوءتفاهم و جدایی تلخرو توی دلش محو میکرد
بغض به گلوش جنگ زد اما اینبار اون بغض درد ناراحت رنج نبود
بغض عجیبی که مخلوطی از آرامش و هیجان شادی بود
اما دختر با قدرتی که اون بغض رو قورت داد
با قدمهای آروم و بیصدا پلهها پله ها رو طی کرد وقتی مقابل اونا ایستاد برای اینکه
جو پر احساسشون رو کمی تلطیف کند با لحنی که به ظاهر شاکی بود اما از چشماش محبت میبارید گفت : هی حسودیم شد... ببین پدر و دختر اینجوری خلوت کردین منو تنها گذاشتین
سول با شنیدن صدای مادرش لبخند شیرینی زد و سرش رو بیشتر روی سینهی پهن و گرم پدرش فشرد
ویوا کنار شوهرش نشست و دستش رو نرم لای موهای دخترش کشید
جونگکوک که تا آن لحظه غرق در نوازش موهای سول بود
سرش رو بلند کرد نگاهش توی نگاه ویوا گره خورد با همان صدای بم و خشدار گفت : سول که بیدار شد.. گفت ترو هم بیدار نکنه... برای همین آوردمش پایین تا تو راحت بخوابی...تو چرا بیداری؟
ویوا که هنوز جملات پر از احساس جونگکوک که از بالای پلهها شنیده بود توی ذهنش مثل زنگ اکو میشد دیگه نتونست
(๑˙❥˙๑) پارت 154 (๑˙❥˙๑)
لبخند محوی روی لبای جونگکوک نشست دستش رو کشید روی موهای نرم سول و با یه صدای گرم و آروم گفت : پرنسس بابا این چشمای مهربونت... دقیقاً شبیه مامانته همونقدر براق همونقدر قشنگ
سول که انگار از شنیدن اسم مامانش و تعریفهای بابا به وجد اومده بود با کنجکاوی بامزهای دستای کوچولوش رو گذاشت
روی گونههای جونگکوک صورتش رو آورد جلو و با اون صدای نازک و بچهگونهاش پرسید : بابایی... تو مامانی لو خیلی دوست میدالی ؟
سوال کنجکاو بپرسید و باعث شد
نگاه جونگکوک سمته پله ها کشید بشه جایی که عشقش ایستاده و داشت تماشاشون میکنه ...
و با یه حس عمیق و لبریز از عشق پیشونیش رو به پیشونی کوچولوی دخترش تکیه داد چشماش رو بست
و با صدایی که از ته دلش میاومد زیر لب زمزمه کرد : بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی پرنسسم... خیلی بیشتر از اونی که بتونم براش کلمه پیدا کنم مامانت اون خورشیدی بود که شب تاریکی دنیای منو روشن کرد
ویوا که اون بالا ایستاده بود و تمام این حرفها رو میشنید حس کرد قلبش از اون همه حجم عشق داره ذوب میشه
با نگاهی پر از عشق به دو معجزه زندگیش خیره شد تماشای قد و بالای جونگکوک و شیطنتهای ظریف سول تمام اون درد ها سوءتفاهم و جدایی تلخرو توی دلش محو میکرد
بغض به گلوش جنگ زد اما اینبار اون بغض درد ناراحت رنج نبود
بغض عجیبی که مخلوطی از آرامش و هیجان شادی بود
اما دختر با قدرتی که اون بغض رو قورت داد
با قدمهای آروم و بیصدا پلهها پله ها رو طی کرد وقتی مقابل اونا ایستاد برای اینکه
جو پر احساسشون رو کمی تلطیف کند با لحنی که به ظاهر شاکی بود اما از چشماش محبت میبارید گفت : هی حسودیم شد... ببین پدر و دختر اینجوری خلوت کردین منو تنها گذاشتین
سول با شنیدن صدای مادرش لبخند شیرینی زد و سرش رو بیشتر روی سینهی پهن و گرم پدرش فشرد
ویوا کنار شوهرش نشست و دستش رو نرم لای موهای دخترش کشید
جونگکوک که تا آن لحظه غرق در نوازش موهای سول بود
سرش رو بلند کرد نگاهش توی نگاه ویوا گره خورد با همان صدای بم و خشدار گفت : سول که بیدار شد.. گفت ترو هم بیدار نکنه... برای همین آوردمش پایین تا تو راحت بخوابی...تو چرا بیداری؟
ویوا که هنوز جملات پر از احساس جونگکوک که از بالای پلهها شنیده بود توی ذهنش مثل زنگ اکو میشد دیگه نتونست
- ۲.۷k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط