{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《 ازدواج نافرجام 》

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 152 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

«یک سال بعد»
سئول کره جنوبی

عمارت بزرگ جئون که تا همین چند وقت پیش مثل یه قلعه‌ی سنگی سرد و سوت‌وکور بود و فقط صدای تیک‌تاک ساعت‌های گرون‌قیمتش توی راهروهای بلندش می‌پیچید
حالا جوری تغییر کرده بود که باورکردنی نبود
دیگه خبری از اون سکوت سنگین و اتاق‌های تاریک نبود پرده‌های مخمل تیره کنار رفته بودن و نور خورشید سئول روی کف‌پوش‌های براق سالن می‌رقصید
اما قشنگ‌ترین تغییر صدای خنده‌های ریز و پاهای کوچولویی بود که روی پارکت‌ها می‌دوید سول با اون موهای لخت و چشمای کنجکاو شده بود نبض تپنده‌ی این خونه
صدای جیغ شادی سول از توی سالن بازی می‌اومد : بابایی... بدو نمی‌تونی منو بگیری
جونگکوک که دیگه خبری از اون باندهای روی سرش نبود و فقط یه زخم کوچیک مردونه گونه اش یادگار اون شب تلخ نیویورک مونده بود با یه خنده‌ ای بلند دنبال سول می‌دوید
اون رئیس مقتدر و سرد شرکت حالا روی زانوهاش کف سالن دنبال دخترش می‌گشت و جوری از ته دل می‌خندید که انگار تموم دنیا رو بهش دادن
ویوا همون‌طور که دم در آشپزخونه ایستاده بود و یه فنجون قهوه‌ی گرم توی دستش بود
با لبخندی که دیگه هیچ غمی توش نبود به این صحنه خیره شده بود نگاهش بین قد بلند و شونه‌های پهن جونگکوک و شیطنت‌های تموم‌نشدنی سول می‌چرخید
جونگکوک یهو سول رو از کمر گرفت بلندش کرد و توی هوا چرخوند صدای قهقهه‌ی سول توی کل عمارت پیچید و دیوارها رو از حس زندگی پر کرد جونگکوک جوری که انگار باارزش‌ترین جواهر عالم رو توی دستش داره سول رو به سینه‌ش چسبوند و از دور به ویوا چشمک زد
عمارت جئون دیگه
فقط یه ساختمون لوکس ارثی خانوادگی نبود حالا یه خونه بود خونه‌ای که توش عشق بلندتر از هر سکوتی
زور تعطیل مثل همیشه با ناز کردنای سول ناز کشیدنای جونگکوک گذشت
شب بعد از شام پدر و مادر خسته از بازیگوشی دختر شون به تخت پناه بردن
دیدگاه ها (۰)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 153 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩نی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 154 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩لب...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 151 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 150 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩دو...

افسانه خون و گلقسمت ۳: سایه‌های در کمینمراسم تموم شد و همه ر...

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۳: ردِپایِ غریبههمزمان در گوشه‌ای د...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط