Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..²⁶
فرقهی خیر..»
هوای سالنِ سنگیِ فرقهی خیر سنگین بود.
نه از شلوغی—از نگرانی.
آینا هنوز برنگشته بود.
و این، برای کسانی که او را میشناختند، کافی بود تا سکوت از بین برود و اضطراب آرامآرام در میان جمع پخش شود.
یکی از اعضا با صدایی پایین گفت:
کسی میدونه چه کسی بهش حمله کرده؟»
هیچکس جواب نداد.
دیگری، با اخم و خستگی، قدمی جلو آمد.
فقط اینو میدونیم که آینا ناپدید شده و ردِ درستی ازش نداریم.»
و کسی که نجاتش داده؟»
این را زنی از میان جمع پرسید. صدایش نگران بود، نه مشکوک.
چرا باید کسی وسط اون موقعیت بهش کمک کنه؟»
چند نفر نگاهشان را از هم دزدیدند.
هیچکس پاسخ قطعی نداشت.
فقط حدس، فقط تردید، فقط ترسی مبهم که زیر پوست همه میدوید.
شاید آدمی از بیرون بوده.»
شاید هم یکی از خودشونه.»
نه…» مردی مسنتر سر تکان داد. «فعلاً هیچ چیزی معلوم نیست. فقط باید پیداش کنیم.»
بحثها آرام نبودند، اما خصمانه هم نبودند.
آنها از چیزی خبر نداشتند.
نه از پشت پرده، نه از بازی اصلی، نه از حقیقتی که در تاریکی جابهجا میشد.
برای فرقهی خیر، همهچیز هنوز سؤال بود.
آیا آینا هنوز زنده بود؟
آیا کسی او را برده بود؟
و اگر نجاتش داده بودند، چرا؟
نامی که شنیده نمیشد، پشتِ همهی این سؤالها ایستاده بود.
اما آنها نمیدانستند.
فقط نگران بودند.
فقط دنبالِ آینا میگشتند.
🦋🪶
⟩⟩ Beyond Fate....
part..²⁶
فرقهی خیر..»
هوای سالنِ سنگیِ فرقهی خیر سنگین بود.
نه از شلوغی—از نگرانی.
آینا هنوز برنگشته بود.
و این، برای کسانی که او را میشناختند، کافی بود تا سکوت از بین برود و اضطراب آرامآرام در میان جمع پخش شود.
یکی از اعضا با صدایی پایین گفت:
کسی میدونه چه کسی بهش حمله کرده؟»
هیچکس جواب نداد.
دیگری، با اخم و خستگی، قدمی جلو آمد.
فقط اینو میدونیم که آینا ناپدید شده و ردِ درستی ازش نداریم.»
و کسی که نجاتش داده؟»
این را زنی از میان جمع پرسید. صدایش نگران بود، نه مشکوک.
چرا باید کسی وسط اون موقعیت بهش کمک کنه؟»
چند نفر نگاهشان را از هم دزدیدند.
هیچکس پاسخ قطعی نداشت.
فقط حدس، فقط تردید، فقط ترسی مبهم که زیر پوست همه میدوید.
شاید آدمی از بیرون بوده.»
شاید هم یکی از خودشونه.»
نه…» مردی مسنتر سر تکان داد. «فعلاً هیچ چیزی معلوم نیست. فقط باید پیداش کنیم.»
بحثها آرام نبودند، اما خصمانه هم نبودند.
آنها از چیزی خبر نداشتند.
نه از پشت پرده، نه از بازی اصلی، نه از حقیقتی که در تاریکی جابهجا میشد.
برای فرقهی خیر، همهچیز هنوز سؤال بود.
آیا آینا هنوز زنده بود؟
آیا کسی او را برده بود؟
و اگر نجاتش داده بودند، چرا؟
نامی که شنیده نمیشد، پشتِ همهی این سؤالها ایستاده بود.
اما آنها نمیدانستند.
فقط نگران بودند.
فقط دنبالِ آینا میگشتند.
🦋🪶
- ۱.۴k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط