{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.

Part:81
(ویو:میرا)
کسی که تماس گرفته بود...
متئو بود...
حتما کاری که بهش گفته بودم رو انجام داده بود...
تماس رو وصل کردم...
متئو:خانم!
کاری که گفتین،با موفقیت انجام شد!
تو دلم نیشخندی زدم...
+:خوبه.
یه کار دیگه ای هم برات دارم.
با همون لحن همیشه گیش گفت...
متئو:سر تا پا گوشم!
با وجود دلشوره ام بیانش کردم...
+:یه مرد هست...
که قدش تقریبا بین‌۱۶۰ تا ۱۷۰ هست...
چشماش سبز رنگه...
و یه جای بخیه روی گونه ی راستش داره...
بفهم کیه و برای کی کار می‌کنه!
بلافاصله گفت:
متئو:چشم خانم...
خانم کجایین الان؟
کمی تعجب کردم...
+:دارم میرم جلسه.
برای؟
صداش رو صاف کرد...
متئو:عصبانی نشوید لطفا...
من هم اومدم...
+:خوبه.
از پشت گوشی می شد فهمید که تعجب کرده...
متئو:یعنی...
+:نه،خوب شد اومدی.
الآنم منتظر باش.
نفس راحتی پشت گوشی کشید...
متئو:چشم خانم!
و بعدش گوشی رو قطع کردم...
بعد از پنج دقیقه رسیدم...
جلوی ساختمان سه طبقه ی شیک ماشینم رو پارک کردم...
از ماشین پیاده شدم...
ماشین کوک رو پارک شده دیدم...
این یعنی زود تر از من رسیده بود...
با آرامش همیشه گی وارد،وارد ساختمون شدم...
منشی کمی مضطرب شد وقتی که من رو دید...
بعدش تعظیمی کرد...
منشی:خانم از این طرف لطفاً!
و بعد جلو شد و راهنمای راهم شد...
بعد از دو دقیقه دم در بود...
با استرس لب زد:
منشی:بفرمائید...
همینجاست!
وارد دفتر شدم...
همه ی روسا جونگکوک،و پدرخوانده نشسته بودن...
پدرخوانده:بالاخره اومدی!
بشینین!
همه با استرس به غیر از من و کوک،بدون هیچ واکنش خاصی نشستیم...
به خاطر پنجره های بزرگ کشیده نور درخشان ماه وارد اتاق می شد...
و به کمک لامپ،روی میز روشن شده بود...
پدرخوانده شروع به صحبت کرد:
پدرخوانده:رز سیاه!
همه ی نگاه و توجه ها به سمت پدرخوانده رفت...
با همون لحن مسخره همیشه گیش ادامه داد:
پدرخوانده:ما تو رو شناختیم و دلیل به تاج و تخت رسیدنت هم فهمیدیم.
ولی...
باید این برگه رو امضا کنی!
برگه ای روبه روم گذاشت...
روی برگه نوشته شده بود:
۱.انجام معامله های بزرگ به هیچ‌ عنوان مجاز نیست.
۲.حق بستن قرار داد با شرکت های دیگه ای رو نداری.
۳.پولت با بقیه نصف میشه...
دیگه هیچ کدوم از متن های برگه رو نخوندم...
چون چرت و پرت بود...
برگه رو پاره کردم...
همه با تعجب به من نگاه می کردن...
کوک جلوی نیشخند شو گرفت...
و پدرخوانده اخم کرد...
پدرخوانده:رز سیاه...
نذاشتم حرف بزنه...
+:تو نمی تونی برای من حد و مرز تعیین کنی!(سرد و محکم)
همین یه جمله باعث شد،سکوت بدی اتاق رو فرا بگیره...
+:و حالا که من رو شناختید...
جلسه تمومه!
همه نفس هاشون‌ تو سینه شون حبس شده بود...
چون کسی جرعت نداشت،با پدرخوانده اینطوری رفتار کنه...
و بلند شدم...
به سمت در رفتم...
با حرف پدرخوانده دستم روی دستگیره یک در قفل شد...
پدرخوانده:نمی تونی اینجوری رفتار کنی!
حوصله اشو نداشتم...
+:ساکت شو.
و چشمای همه چهار تا شد...
پدرخوانده هم نفس در سینه اش حبس شده بود...
و جونگکوک هم گوشه ی لبش،برای اینکه خوشش اومده بود...
کمی رفت بالا...
من هم رفتم سوار ماشین شدم...
انگار نه انگار که چند دقیقه پیش،چطور رفتاری داشتم...
ولی برازنده اش بود...
...
فردا صبح...
با صدای آلارم گوشی بلند شدم...
که یه دفعه.‌..







تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

بانو حمایت شه💖.https://wisgoon.com/luana_a

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط