I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:80
(ویو:میرا)
نوشته بود...
جلسه ی معرفی رز سیاه...
نیم ساعت دیگر شروع میشه!
هردو بهم نگاهی کردیم...
می دونستیم،که این فقط یه جلسه ی معرفی ساده نیست...
می تونه شروع دوباره ی،جنگ جدیدی بشه!
_:یاقوت...
نگاهش کمی نگران شده بود...
+:یعنی اون مرده...
ربطی داره؟
کمی فکر کرد...
_:شاید...
چون دیروز هم من دیدمش.
وقتی که اون جمله رو گفت...
نگران شدم...
بعد همزمان گفتیم:
_.+:مراقب خودت باش!
بعد انگاری که تعجب کرده بودیم...
فقط سری برای هم تکون دادیم...
چند لحظه سکوت شد...
_:بریم...
نباید دیر بشه!
دستش رو به سمتم گرفت...
بعد گرفتمش...
+:بریم.
با هم دیگه راه افتادیم...
خرید هام رو از دستم گرفت،و جوری راه می رفت...
که بتونم همراهش بیام و خسته نشم...
_:پانسمان زخمت رو عوض کردی؟
گوشه ی لبم کمی تکون خورده بود...
با وجود این همه درگیری...
یادش مونده بود...
+:آره!
سری به معنای فهمیدن تکون داد...
_:خوبه.
بعد از اینکه،از مرکز خرید اومدیم بیرون...
تا ماشین همراهم اومد...
خرید هام رو داخل ماشینم گذاشت...
بوسه ای روی سرم گذاشت...
_:مواظب خودت باش یاقوتم!
من هم لبخندی زدم...
روی نوک پاهام وایسادم و بوسه ای روی گونه اش زدم...
+:تو هم همینطور!
بعد با همان حالت شوک زدگیش،تنهاش گذاشتم، و سوار ماشین شدم...
شروع به حرکت کردم...
لوکیشن رو روشن کردم...
چشمام به خیابون بود...
ولی فکرم همه اش درگیر اون مرد بود...
کی بود؟
آدم کیه؟
چرا دو روزه من و کوک رو دنبال میکنه؟
که با صدای گوشیم از افکارم بیرون اومد...
کسی که تماس گرفته...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:80
(ویو:میرا)
نوشته بود...
جلسه ی معرفی رز سیاه...
نیم ساعت دیگر شروع میشه!
هردو بهم نگاهی کردیم...
می دونستیم،که این فقط یه جلسه ی معرفی ساده نیست...
می تونه شروع دوباره ی،جنگ جدیدی بشه!
_:یاقوت...
نگاهش کمی نگران شده بود...
+:یعنی اون مرده...
ربطی داره؟
کمی فکر کرد...
_:شاید...
چون دیروز هم من دیدمش.
وقتی که اون جمله رو گفت...
نگران شدم...
بعد همزمان گفتیم:
_.+:مراقب خودت باش!
بعد انگاری که تعجب کرده بودیم...
فقط سری برای هم تکون دادیم...
چند لحظه سکوت شد...
_:بریم...
نباید دیر بشه!
دستش رو به سمتم گرفت...
بعد گرفتمش...
+:بریم.
با هم دیگه راه افتادیم...
خرید هام رو از دستم گرفت،و جوری راه می رفت...
که بتونم همراهش بیام و خسته نشم...
_:پانسمان زخمت رو عوض کردی؟
گوشه ی لبم کمی تکون خورده بود...
با وجود این همه درگیری...
یادش مونده بود...
+:آره!
سری به معنای فهمیدن تکون داد...
_:خوبه.
بعد از اینکه،از مرکز خرید اومدیم بیرون...
تا ماشین همراهم اومد...
خرید هام رو داخل ماشینم گذاشت...
بوسه ای روی سرم گذاشت...
_:مواظب خودت باش یاقوتم!
من هم لبخندی زدم...
روی نوک پاهام وایسادم و بوسه ای روی گونه اش زدم...
+:تو هم همینطور!
بعد با همان حالت شوک زدگیش،تنهاش گذاشتم، و سوار ماشین شدم...
شروع به حرکت کردم...
لوکیشن رو روشن کردم...
چشمام به خیابون بود...
ولی فکرم همه اش درگیر اون مرد بود...
کی بود؟
آدم کیه؟
چرا دو روزه من و کوک رو دنبال میکنه؟
که با صدای گوشیم از افکارم بیرون اومد...
کسی که تماس گرفته...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۹۵
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط