Part
Part¹⁵
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
چند ساعت گذشته بود. تو اتاق کوچیک مونده بودم، خیره به دیواری که حتی ترک هم نداشت. اما تو ذهنم، هزار تا ترک ایجاد شده بود.
هر صحنه، هر خندهی جیسونگ، مثل خنجر بود.
یه صدای آروم در زدم:
+میتونم بیام تو؟
_بیا.
هیونجین وارد شد. تو دستش یه لیوان نوشیدنی داغ بود.
+فقط یه چیزه سادهست... واسه آروم شدن.
لیوانو گرفتم و یه قلپ خوردم. مزهش شیرین بود ولی تهمزهای از تلخی داشت. مثل حالِ دلم.
_هیونجین... چرا من؟ چرا من باید وسط این بازی باشم؟
+چون تو فرق داری. چیزایی توی تو هست که اونا میخوان... ولی هنوز خودتم نمیدونی.
نگاهش محکم بود. طوری نگام کرد که انگار باورم داشت... حتی بیشتر از خودم.
+اما از اینجا به بعد، باید انتخاب کنی.
+یا فرار کنی و بگذاری اونا همهچیو ببرن...
+یا بایستی و از اونچه که هستی، دفاع کنی.
سکوت کردم... ولی بعد بلند شدم.
_میجنگم. نه فقط برای خودم، برای هر کسی که مثل من بازیچه شد.
_دیگه نمیخوام قربانی باشم.
لبخند زد.
+پس وقتشه شروع کنیم.
ویو چان
ما سه نفر نشستیم دور میز. هیونجین نقشه رو باز کرد.
+اونا تو پایگاه شمالی نگهداری اطلاعات دارن. اگه بتونیم اونجا نفوذ کنیم، همهچیو دربارهی فلیکس و پروژهی سریشون میفهمیم.
_اونجا امنیتش خیلی بالاست. رمز عبور چند مرحلهای، نگهبان، دوربین...
فلیکس خم شد سمت نقشه.
_من میرم.
ما دوتا با تعجب نگاش کردیم.
_من تنها کسیام که تو سیستمشون ثبت نشده. چهرهم برای دوربینها ناشناسه. اگه یکی بخواد نفوذ کنه، منم.
+ولی...
_گفتم که... دیگه فرار نمیکنم.
چشم تو چشم هیونجین شدم.
اون لحظه، یه اعتماد جدید بینمون شکل گرفت.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
چند ساعت گذشته بود. تو اتاق کوچیک مونده بودم، خیره به دیواری که حتی ترک هم نداشت. اما تو ذهنم، هزار تا ترک ایجاد شده بود.
هر صحنه، هر خندهی جیسونگ، مثل خنجر بود.
یه صدای آروم در زدم:
+میتونم بیام تو؟
_بیا.
هیونجین وارد شد. تو دستش یه لیوان نوشیدنی داغ بود.
+فقط یه چیزه سادهست... واسه آروم شدن.
لیوانو گرفتم و یه قلپ خوردم. مزهش شیرین بود ولی تهمزهای از تلخی داشت. مثل حالِ دلم.
_هیونجین... چرا من؟ چرا من باید وسط این بازی باشم؟
+چون تو فرق داری. چیزایی توی تو هست که اونا میخوان... ولی هنوز خودتم نمیدونی.
نگاهش محکم بود. طوری نگام کرد که انگار باورم داشت... حتی بیشتر از خودم.
+اما از اینجا به بعد، باید انتخاب کنی.
+یا فرار کنی و بگذاری اونا همهچیو ببرن...
+یا بایستی و از اونچه که هستی، دفاع کنی.
سکوت کردم... ولی بعد بلند شدم.
_میجنگم. نه فقط برای خودم، برای هر کسی که مثل من بازیچه شد.
_دیگه نمیخوام قربانی باشم.
لبخند زد.
+پس وقتشه شروع کنیم.
ویو چان
ما سه نفر نشستیم دور میز. هیونجین نقشه رو باز کرد.
+اونا تو پایگاه شمالی نگهداری اطلاعات دارن. اگه بتونیم اونجا نفوذ کنیم، همهچیو دربارهی فلیکس و پروژهی سریشون میفهمیم.
_اونجا امنیتش خیلی بالاست. رمز عبور چند مرحلهای، نگهبان، دوربین...
فلیکس خم شد سمت نقشه.
_من میرم.
ما دوتا با تعجب نگاش کردیم.
_من تنها کسیام که تو سیستمشون ثبت نشده. چهرهم برای دوربینها ناشناسه. اگه یکی بخواد نفوذ کنه، منم.
+ولی...
_گفتم که... دیگه فرار نمیکنم.
چشم تو چشم هیونجین شدم.
اون لحظه، یه اعتماد جدید بینمون شکل گرفت.
#huynlix
- ۱۴۷
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط