من خدا را،
من خدا را،
خودم دیدم،،،!
با مهتاب قدم مےزد؛
.
دست در دست ستاره ها،،،
آسمان را وجب مے زد؛
.
مهتاب را ،
روے شانه هاےکوه گذاشت،،،
برکه را آبےو سفیدرنگ مے زد؛
.
من خودم دیدم
در کنار آب نشست...!
با صداے جیرجیرک ها
و قورباغه ها
ساز زندگےمےزد؛
.
کمے هم آنطرف تر رفت
و بین شقایق ها،،،
در هوا،،،
عطر خوشبوے عاشقے مے زد؛
.نزدیکتر که رسید
به بوم نقاشیه من...!!!
قلب من
از همیشه،
تندتر مے زد،،،
.
او تنهایے
مرا خوب فهمیده بود،،،!
آرام اشک هاےمرا کنار مے زد؛
خودم دیدم،،،!
با مهتاب قدم مےزد؛
.
دست در دست ستاره ها،،،
آسمان را وجب مے زد؛
.
مهتاب را ،
روے شانه هاےکوه گذاشت،،،
برکه را آبےو سفیدرنگ مے زد؛
.
من خودم دیدم
در کنار آب نشست...!
با صداے جیرجیرک ها
و قورباغه ها
ساز زندگےمےزد؛
.
کمے هم آنطرف تر رفت
و بین شقایق ها،،،
در هوا،،،
عطر خوشبوے عاشقے مے زد؛
.نزدیکتر که رسید
به بوم نقاشیه من...!!!
قلب من
از همیشه،
تندتر مے زد،،،
.
او تنهایے
مرا خوب فهمیده بود،،،!
آرام اشک هاےمرا کنار مے زد؛
- ۱.۶k
- ۱۵ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط