#عکسنوشته
#عکسنوشته
از یک جایی به بعد قید خودتو بزنب،خودتو به ندیدن نفهمیدن نشنیدن بزنی
از یک جایی به بعد باور میکنی که برای رسیدن به آرزوهات خیلی دیره اونقدر که جز حسرت چیزی برات نمیمونه
از یک جایی به بعد به این نتیجه میرسی که داستان خوب بودنت تموم شده احساسی بودن سادگی و اعتماد به هرکسی رو باید بذاری کنار
از یک جایی به بعد دیگه میخوای عوض بشی بد بشی سرد بشی دلسنگ و بی اعتماد بشی چون تنهایی کار خودشو کرده
از یک جایی به بعد با گریه و آهنگ هم آروم نمیشی هی با فکر و خیال میمیری و زنده میشی و هی از خودت شرمنده میشی
از یک جایی به بعد از دوست داشتن آدما متنفر میشی چون که کسی دوست نداره و انتقام از خودت رو چاره کار میدونی و اونقدر مغرور میشی که هر کاریم بکنی نمیتونی اون آدم سابق بشی
از یک جایی به بعد خراب و داغون میشی از نشدن ها،نمیشه که بشه میشه کل جریان زندگیت،عادت میکنی که نه نیازی به کسی داشته باشی نه انتظاری از کسی
از یک جایی به بعد مجبوری با واقعیت تلخ زندگی کنار بیای که تاوان یک اشتباه صفر شدنه و یادت نمیره که وقتت را برای کسی که ارزشی برای صرف وقت با تو قائل نیست صرف نکنی
از یه جایی به بعد آدما با کاراشون جوری از چشمات میفتن که باید خاطرشان حذف کنی و چاره ای جز دل کندن و رفتن با سکوت نمیبینی
از یک جایی به بعد اونقدر تحقیر میشی و بی محلی میبینی که باور میکنی هیچ کس شبیه حرفاش نیست و باید باهاشون مثل خودشون رفتار کنی
از یک جایی به بعد باید خودتو تو بلاتکلیفی رها کنی بیخیال رابطه های تکراریت احمق بودنات دلخوشیات درد دلات بریدنات عاشقیات بخشیدنات دلتنگیات و وابستگیات بشی و آخرش میفهمی که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست و تکیه گاهی جز خدا نیست
از یک جایی به بعد قید خودتو بزنب،خودتو به ندیدن نفهمیدن نشنیدن بزنی
از یک جایی به بعد باور میکنی که برای رسیدن به آرزوهات خیلی دیره اونقدر که جز حسرت چیزی برات نمیمونه
از یک جایی به بعد به این نتیجه میرسی که داستان خوب بودنت تموم شده احساسی بودن سادگی و اعتماد به هرکسی رو باید بذاری کنار
از یک جایی به بعد دیگه میخوای عوض بشی بد بشی سرد بشی دلسنگ و بی اعتماد بشی چون تنهایی کار خودشو کرده
از یک جایی به بعد با گریه و آهنگ هم آروم نمیشی هی با فکر و خیال میمیری و زنده میشی و هی از خودت شرمنده میشی
از یک جایی به بعد از دوست داشتن آدما متنفر میشی چون که کسی دوست نداره و انتقام از خودت رو چاره کار میدونی و اونقدر مغرور میشی که هر کاریم بکنی نمیتونی اون آدم سابق بشی
از یک جایی به بعد خراب و داغون میشی از نشدن ها،نمیشه که بشه میشه کل جریان زندگیت،عادت میکنی که نه نیازی به کسی داشته باشی نه انتظاری از کسی
از یک جایی به بعد مجبوری با واقعیت تلخ زندگی کنار بیای که تاوان یک اشتباه صفر شدنه و یادت نمیره که وقتت را برای کسی که ارزشی برای صرف وقت با تو قائل نیست صرف نکنی
از یه جایی به بعد آدما با کاراشون جوری از چشمات میفتن که باید خاطرشان حذف کنی و چاره ای جز دل کندن و رفتن با سکوت نمیبینی
از یک جایی به بعد اونقدر تحقیر میشی و بی محلی میبینی که باور میکنی هیچ کس شبیه حرفاش نیست و باید باهاشون مثل خودشون رفتار کنی
از یک جایی به بعد باید خودتو تو بلاتکلیفی رها کنی بیخیال رابطه های تکراریت احمق بودنات دلخوشیات درد دلات بریدنات عاشقیات بخشیدنات دلتنگیات و وابستگیات بشی و آخرش میفهمی که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست و تکیه گاهی جز خدا نیست
- ۹.۶k
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط