و کم کم چشات تار شد ....
و کم کم چشات تار شد ....
وقتی بیدار شدی توی بیمارستان بودی یه اتاق خیلی لوکس که بالای درش نوشته بود وی آی پی از روی تخت بلند شدی که پرستار رو صدا کنی که یهو یه سرگیجه ی شدید سراغت اومد و افتادی روی زمین تو اون لحظه جی درو باز کرد و با دیدن وضعیت تو سریع سراغت اومد
علامت ا.ت+
علامت جی_
_ا.ت چرا بلند شدی از روی تخت
+میخواستم پرستار رو صدا کنم که یهو افتادم زمین
جی برآید استایل بغلت کرد و گذاشتت روی تخت و پتو رو روت کشید
+ممنون برای اینکه برای بار دوم نجاتم دادی
_خواهش میکنم از این به بعد حتی اگه پدرم مستقیم بهت کار داشته باشه که فکر نکنم دیگه کار داشته باشه حق نداری اینطوری خودتو اذیت کنی ناسلامتی من پسرشم
+سعی خودمو میکنم الان میخوام برم سر کار دیرم شده
_لازم نیست
+برای چی ؟
_ دیگه نمیخواد به شرکت برگردی
+خیلی ممنون جوک خنده داری بود ولی دیگه دیره باید برگردم سرکارم
سرم تو از دستت کشیدی بیرون و خواستی بلند شی که از اتاقت بری بیرون که جی بازوت رو گرفت و به طرف خودش کشید
_دیگه باید برای همیشه از اون شرکت خداحافظی کنی
+چی میگی ؟زده به سرت ؟
_نه کاملا راست میگم پرونده ی تو رو از شرکت پدرم بیرون آوردم و دیگه نمیتونی توی شرکت کار کنی
+چی میگی جی مگه من عروسک خیمه شب بازیتم من با کلی زحمت تونستم توی اون شرکت استخدام شم این شرکت آرزوی من بود درآمد من بود تو داری کل آرزوی بچگی من رو نابودی میکنی لطفاً بزار من توی اون شرکت کار کنم ازت خواهش میکنم من من قول میدم دیگه باهات با احترام صحبت کنم هر کاری بگی انجام میدم فقط بزار توی اون شرکت کار کنم (گریه)
_لازم نیست گریه کنی از این به بعد باید توی شرکت من کار کنی
بازوت رو از دست جی که حصارت کرده بود بیرون کشیدی و شروع کردی به داد و بیداد کردن
+اصلا میدونی چیه تو درک نمیکنی، درک نمیکنی چون همیشه در اسایش بودی همیشه در رفاه بودی نمیدونی گرسنگی و تا شب بیدار موندن برای کار پیدا کردن یعنی چی نمیدونی بلاتکلیفی در شهر و زندگیت یعنی چی، چون همه چی همیشه مال تو بوده و الان احساس میکنی میتونی آدم ها رو هم مال خودت کنی ولی من از اون ادماش نیستم تو نمیتونی منو کنترل کنی میفهمی چی میگم
سریع از اتاق بیرون رفتی و خودتو به آسانسور رسوندی از شدت استرس قلبت داشت از دهنت بیرون میومد سریع خودتو به خروجی بیمارستان رسوندی یه تاکسی گرفتی و به سمت شرکت حرکت کردی میخواستی بری شرکت تا بتونی موضوع و سوءتفاهم رو به رئیس بگی تا دوباره استخدام بشی تاکسی به مقصد رسید پول رو به راننده دادی و سریع پیاده شدی شرکت مثل همیشه شلوغ بود اما تا وقتی وارد شرکت شدی یکدفعه کل شرکت ساکت شد و همه ی نگاه ها روی تو رفت زن و مرد همه دم گوش همدیگه پچ پچ میکردن و با نگاه های آزار دهنده و چپ چپ باعث شدن از شدت خجالت و استرس و حس کنی داری از درون منجر میشی استرس کل وجود تو گرفته بود از شدت فشار و استرسی که داشتی احساس میکردی هر لحظه نفست بند میاد نمیدونستی منشأ اینهمه نگاه بد از کجا میاد هر لحظه ذهنت سناریو های مختلفی میساخت دور و برت رو نگاه کردی و میخواستی به نگاه ها توجه نکنی و خودتو به آسانسور برسونی که یکدفعه لونا روبه روت سبز میشه برای یه لحظه احساس میکنی دوستت کنارت هست و یه کم از استرست کم میشه اما هنوز حتی فرصت نکردی قیافهی عصبانی لونا رو درست هضم کنی که یکدفعه دستش رو بالا میاره و سیلی محکمی بهت میزنه سرت با شدت به سمت چپ میچرخه و برای چند ثانیه خشکت میزنه چشات از تعجب باز میمونه ابروهات بالا میره و صورتت کمکم سرخ میشه چند لحظه فقط مات و مبهوت به زمین خیره میمونی انگار هنوز نمیتونی باور کنی لونا واقعاً این کارو باهات کرده.............
اول از همه بابت وقفه ی شش ماهم خیلی عذر میخوام شرایطی که پیش اومده بود فشار امتحانات باعث شد که من اصلا وقت نکنم رمانم رو بنویسم و توی تابستان هم یه سری مسائل برام پیش اومد که اصلا نتونستم رمانم رو بنویسم امیدوارم که این پارت بتونه شروع قوی باشه برای پیجمون
#جی #انهایپن #رمان #چند_پارتی
وقتی بیدار شدی توی بیمارستان بودی یه اتاق خیلی لوکس که بالای درش نوشته بود وی آی پی از روی تخت بلند شدی که پرستار رو صدا کنی که یهو یه سرگیجه ی شدید سراغت اومد و افتادی روی زمین تو اون لحظه جی درو باز کرد و با دیدن وضعیت تو سریع سراغت اومد
علامت ا.ت+
علامت جی_
_ا.ت چرا بلند شدی از روی تخت
+میخواستم پرستار رو صدا کنم که یهو افتادم زمین
جی برآید استایل بغلت کرد و گذاشتت روی تخت و پتو رو روت کشید
+ممنون برای اینکه برای بار دوم نجاتم دادی
_خواهش میکنم از این به بعد حتی اگه پدرم مستقیم بهت کار داشته باشه که فکر نکنم دیگه کار داشته باشه حق نداری اینطوری خودتو اذیت کنی ناسلامتی من پسرشم
+سعی خودمو میکنم الان میخوام برم سر کار دیرم شده
_لازم نیست
+برای چی ؟
_ دیگه نمیخواد به شرکت برگردی
+خیلی ممنون جوک خنده داری بود ولی دیگه دیره باید برگردم سرکارم
سرم تو از دستت کشیدی بیرون و خواستی بلند شی که از اتاقت بری بیرون که جی بازوت رو گرفت و به طرف خودش کشید
_دیگه باید برای همیشه از اون شرکت خداحافظی کنی
+چی میگی ؟زده به سرت ؟
_نه کاملا راست میگم پرونده ی تو رو از شرکت پدرم بیرون آوردم و دیگه نمیتونی توی شرکت کار کنی
+چی میگی جی مگه من عروسک خیمه شب بازیتم من با کلی زحمت تونستم توی اون شرکت استخدام شم این شرکت آرزوی من بود درآمد من بود تو داری کل آرزوی بچگی من رو نابودی میکنی لطفاً بزار من توی اون شرکت کار کنم ازت خواهش میکنم من من قول میدم دیگه باهات با احترام صحبت کنم هر کاری بگی انجام میدم فقط بزار توی اون شرکت کار کنم (گریه)
_لازم نیست گریه کنی از این به بعد باید توی شرکت من کار کنی
بازوت رو از دست جی که حصارت کرده بود بیرون کشیدی و شروع کردی به داد و بیداد کردن
+اصلا میدونی چیه تو درک نمیکنی، درک نمیکنی چون همیشه در اسایش بودی همیشه در رفاه بودی نمیدونی گرسنگی و تا شب بیدار موندن برای کار پیدا کردن یعنی چی نمیدونی بلاتکلیفی در شهر و زندگیت یعنی چی، چون همه چی همیشه مال تو بوده و الان احساس میکنی میتونی آدم ها رو هم مال خودت کنی ولی من از اون ادماش نیستم تو نمیتونی منو کنترل کنی میفهمی چی میگم
سریع از اتاق بیرون رفتی و خودتو به آسانسور رسوندی از شدت استرس قلبت داشت از دهنت بیرون میومد سریع خودتو به خروجی بیمارستان رسوندی یه تاکسی گرفتی و به سمت شرکت حرکت کردی میخواستی بری شرکت تا بتونی موضوع و سوءتفاهم رو به رئیس بگی تا دوباره استخدام بشی تاکسی به مقصد رسید پول رو به راننده دادی و سریع پیاده شدی شرکت مثل همیشه شلوغ بود اما تا وقتی وارد شرکت شدی یکدفعه کل شرکت ساکت شد و همه ی نگاه ها روی تو رفت زن و مرد همه دم گوش همدیگه پچ پچ میکردن و با نگاه های آزار دهنده و چپ چپ باعث شدن از شدت خجالت و استرس و حس کنی داری از درون منجر میشی استرس کل وجود تو گرفته بود از شدت فشار و استرسی که داشتی احساس میکردی هر لحظه نفست بند میاد نمیدونستی منشأ اینهمه نگاه بد از کجا میاد هر لحظه ذهنت سناریو های مختلفی میساخت دور و برت رو نگاه کردی و میخواستی به نگاه ها توجه نکنی و خودتو به آسانسور برسونی که یکدفعه لونا روبه روت سبز میشه برای یه لحظه احساس میکنی دوستت کنارت هست و یه کم از استرست کم میشه اما هنوز حتی فرصت نکردی قیافهی عصبانی لونا رو درست هضم کنی که یکدفعه دستش رو بالا میاره و سیلی محکمی بهت میزنه سرت با شدت به سمت چپ میچرخه و برای چند ثانیه خشکت میزنه چشات از تعجب باز میمونه ابروهات بالا میره و صورتت کمکم سرخ میشه چند لحظه فقط مات و مبهوت به زمین خیره میمونی انگار هنوز نمیتونی باور کنی لونا واقعاً این کارو باهات کرده.............
اول از همه بابت وقفه ی شش ماهم خیلی عذر میخوام شرایطی که پیش اومده بود فشار امتحانات باعث شد که من اصلا وقت نکنم رمانم رو بنویسم و توی تابستان هم یه سری مسائل برام پیش اومد که اصلا نتونستم رمانم رو بنویسم امیدوارم که این پارت بتونه شروع قوی باشه برای پیجمون
#جی #انهایپن #رمان #چند_پارتی
- ۶۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط