پارته
#پارته9
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا اهمیتی نداد و ایستاد منتظر وایساد که یهو یارو گفت
؟؟؟: هانا؟
هانا با شنیدن اسمش سرش رو بالا آرود و.... پسر عموش سایرو رو دید که برای ادامه تحصیل رفته بود اسپانیا. هانا هم تا دیدش رفت پرید بغلش.
هانا: سایرووووووو!« با داد»
سایرو هم متقابل بغلش می کنه و یه لبخند آروم و مهربون می زنه.
سایرو: دلم برات تنگ شده بود.
با یه لحن آروم و مهربون
هانا: خفه شو! تو یهو رفتی منو دست بابام گذاشتی اصلاً با خودت فکر کردی چه بلایی سر من میاره؟!
هانا سرش رو تو گردن سایرو فرو می کنن محکمتر بغلش می کنه.
سایرو: ببخشد ولی بابام از قبل برام بلیت گرفته بود و باید می رفتم.
هانا از بغلش بیرون میاد و با یه حالت مهربون لبخند می زنه
هانا: اشکالی نداره ولی چرا الان اینجای؟ توی شرکت بابام؟ تو که از اینجا متنفری؟
لبخند سایرو پهن تر میشه بعد یه دست هانا رو می بوسه.
سایرو: اومدم دیدن پرنسسی که قرار پادشاه بشم...
با یه لحن آروم و جذاب
هانا سرخ شد و یادش اومد که به سایرو قول ازدواج داد بود
فلش بک
هانا تنها توی یه کوچه گریه می کرد و پاش رو گرفته بود. اون از عمارت فرار کرد بود و این زخم مال زمانی بود که از نگهبانا فرار می کرد که خورد زمین و بعد زود بلند شد و ادامه داد به دویدن.
و الان توی یه کوچه بود توی یه منطقه که نمی شناخت تنها و بودن هیچ کس.
دیدگاه سایرو 4 ساله.
داشتم با توپم بازی می کردم که محکم شوت زدم رفت سمت ورودی یه کوچه رفتم دنبال و وقتی خم شدم دیدم یه دختر با لباس پفی صورتی و موهای که به عقب بسته شده بود داشت گریه می کرد... یکم که نزدیک تر شدم دیدم این همون دختره هست که عموم از روسیه آورد آه فکر کنم الان میشه دختر عموم.
سایرو: هی
بهش نزدیک شدم اونم تا من رو دید چسبید به دیوار و یه دستش رو جلو برد و با دست دیگش چشماش چپش رو پوشنده بود خیلی به نظر ترسید و آسیب دیده بود.
سایرو: حالت خوبه؟...
کافی بود همین رو بپرسم که اشک و ترس بیشتر شد.
دیدگاه راوی
هانا با ترس خودش رو بیشتر به دیوار چسبوند و با ترس به پسرک نگاه کرد چون فکر می کرد می خواد اون رو به پدرش تحویل بده.
هانا: نزدیک نشو!...
صداش از ترس و بغض می لرزید.
دیدگاه سایرو
لعنتی چرا آنقدر ازم می ترسه چرا اینطوریه؟
مهمتر از همه چرا آنقدر بی پناه بود که رفته بود توی یه کوچه تنها قایم شده بود و گریه می کنه؟
سایرو: ازت محافظت می کنم!
سایرو با عزم و جدیت گفت
دخترک هم تا این حرف رو شنید آروم شد و چشماش برق زد و با صدای تعجب و مشکوک به من نگاه کرد.
هانا: واقعا؟...
سایرو: آره!
یهو صورت سایرو سرخ میشه و با دستپاچگی میگه.
سایرو: ف-فقد... باید... ب-...باهام.... ازدواج کنی....
سایرو خیلی آروم گفت آمد حس کرد که دخترک شنید.
هانا: اما... من 6 سالمه و تو 4 سال
دخترک با یه لحن بی گناه و بامزه گفت جوری که دارم ضعف رفت...
سایرو: سن فقد یه عدد!
محکم گفتم...و بعد صدای خنده دخترک که از خوشحالی بود رو شنیدم...
پایان فلش بک
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا اهمیتی نداد و ایستاد منتظر وایساد که یهو یارو گفت
؟؟؟: هانا؟
هانا با شنیدن اسمش سرش رو بالا آرود و.... پسر عموش سایرو رو دید که برای ادامه تحصیل رفته بود اسپانیا. هانا هم تا دیدش رفت پرید بغلش.
هانا: سایرووووووو!« با داد»
سایرو هم متقابل بغلش می کنه و یه لبخند آروم و مهربون می زنه.
سایرو: دلم برات تنگ شده بود.
با یه لحن آروم و مهربون
هانا: خفه شو! تو یهو رفتی منو دست بابام گذاشتی اصلاً با خودت فکر کردی چه بلایی سر من میاره؟!
هانا سرش رو تو گردن سایرو فرو می کنن محکمتر بغلش می کنه.
سایرو: ببخشد ولی بابام از قبل برام بلیت گرفته بود و باید می رفتم.
هانا از بغلش بیرون میاد و با یه حالت مهربون لبخند می زنه
هانا: اشکالی نداره ولی چرا الان اینجای؟ توی شرکت بابام؟ تو که از اینجا متنفری؟
لبخند سایرو پهن تر میشه بعد یه دست هانا رو می بوسه.
سایرو: اومدم دیدن پرنسسی که قرار پادشاه بشم...
با یه لحن آروم و جذاب
هانا سرخ شد و یادش اومد که به سایرو قول ازدواج داد بود
فلش بک
هانا تنها توی یه کوچه گریه می کرد و پاش رو گرفته بود. اون از عمارت فرار کرد بود و این زخم مال زمانی بود که از نگهبانا فرار می کرد که خورد زمین و بعد زود بلند شد و ادامه داد به دویدن.
و الان توی یه کوچه بود توی یه منطقه که نمی شناخت تنها و بودن هیچ کس.
دیدگاه سایرو 4 ساله.
داشتم با توپم بازی می کردم که محکم شوت زدم رفت سمت ورودی یه کوچه رفتم دنبال و وقتی خم شدم دیدم یه دختر با لباس پفی صورتی و موهای که به عقب بسته شده بود داشت گریه می کرد... یکم که نزدیک تر شدم دیدم این همون دختره هست که عموم از روسیه آورد آه فکر کنم الان میشه دختر عموم.
سایرو: هی
بهش نزدیک شدم اونم تا من رو دید چسبید به دیوار و یه دستش رو جلو برد و با دست دیگش چشماش چپش رو پوشنده بود خیلی به نظر ترسید و آسیب دیده بود.
سایرو: حالت خوبه؟...
کافی بود همین رو بپرسم که اشک و ترس بیشتر شد.
دیدگاه راوی
هانا با ترس خودش رو بیشتر به دیوار چسبوند و با ترس به پسرک نگاه کرد چون فکر می کرد می خواد اون رو به پدرش تحویل بده.
هانا: نزدیک نشو!...
صداش از ترس و بغض می لرزید.
دیدگاه سایرو
لعنتی چرا آنقدر ازم می ترسه چرا اینطوریه؟
مهمتر از همه چرا آنقدر بی پناه بود که رفته بود توی یه کوچه تنها قایم شده بود و گریه می کنه؟
سایرو: ازت محافظت می کنم!
سایرو با عزم و جدیت گفت
دخترک هم تا این حرف رو شنید آروم شد و چشماش برق زد و با صدای تعجب و مشکوک به من نگاه کرد.
هانا: واقعا؟...
سایرو: آره!
یهو صورت سایرو سرخ میشه و با دستپاچگی میگه.
سایرو: ف-فقد... باید... ب-...باهام.... ازدواج کنی....
سایرو خیلی آروم گفت آمد حس کرد که دخترک شنید.
هانا: اما... من 6 سالمه و تو 4 سال
دخترک با یه لحن بی گناه و بامزه گفت جوری که دارم ضعف رفت...
سایرو: سن فقد یه عدد!
محکم گفتم...و بعد صدای خنده دخترک که از خوشحالی بود رو شنیدم...
پایان فلش بک
- ۱۱.۱k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط