{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چیزی نمانده 

چیزی نمانده 
ماه 
میان سکوت فرو میمیرد
آسمان از ستاره تهی میشود
چیزی نمانده
تو از خواب برخیزی
پرده پنجره رنگ ببازد
کوچه پر شود از گام و صدا و سایه
چیزی نمانده
سرم را کف دستم بگذارم...

چه بنویسم؟
چیزی نمانده از تو جدا شوم و 
دلم پوکه فشنگی گردد
شلیک شده ....

 

از : بروژ آکرهای
دیدگاه ها (۱)

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدندمن هیچ نگفتمزیرا من کمونیست ...

می‌خواهم از این خاطره حرف بزنمحالا ولی خیلی محو است- انگار چ...

ممکن است...ممکن است چند روز دیگرجیبهایم پر شود از برفممکن اس...

یک ساعت تمامبدون اینکه یک کلام حرف بزنمبه روی اش نگاه کردمفر...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 45["ویو سلین"]و بعد از پنج سال.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط