𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟵
[ویو ا.ت]
دو روز بود که اون حس سنگین و خفهکننده رهام نمیکرد.
هر جا که میرفتم، چه موقع برگشتن از سالن تمرین و چه زمانی که برای خرید یه قهوه ساده تو خیابون قدم میزدم، سنگینی نگاهی رو از دور روی شونههام حس میکردم.
سایهای با پالتوی تیره و کلاه لبهدار مشکی که همیشه با فاصلهای مشخص تعقیبم میکرد.
وحشت عجیبی به جونم افتاده بود؛ و داشت طاقتم کم کم تموم میشد. امشب باید این بازی تعقیب و گریز رو تموم میکردم.
وقتی از آکادمی بیرون اومدم، سنگینی قدمهاش رو پشت سرم حس کردم. به جای اینکه به سمت هتل برم، مسیرم رو به سمت یکی از کوچههای قدیمی، باریک و بنبست کردم.
بارون به آرومی میبارید و کف سنگفرش کوچه رو لیز کرده بود.
وارد کوچه شدم و سریع پشت زاویهی تاریک یک دیوار سنگی پناه گرفتم.
کوچه خلوت خلوت بود فقط چند سطل زباله و دیوارهای سنگی قدیمی.
نگاهم به اطراف افتاد.
یه بطری شیشهای کنار سطل زباله افتاده بود.
اون رو برداشتم.
دستم میلرزید. نفسهام به شماره افتاده بود و صدای کوبش قلبم رو تو گوشهام میشنیدم.
صدای قدمهای سریع و نگرانش نزدیک و نزدیکتر شد.
با عجله پیچید داخل کوچه، انگار از اینکه ناگهانی منو گم کرده ، دستپاچه شده بود.
بدون اینکه یه ثانیه فرصت به خودم یا اون بدم، با تموم شجاعتی که تو وجودم باقی مونده بود از پشت دیوار بیرون پریدم.
قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده یا صورتم رو ببینه، بطری شیشهای رو بالا بردم و با تموم قدرت به پشت سرش کوبیدم.
صدا و ضربهی محکمی در سکوت کوچه پیچید.
بطری شیشهای ترک خورد و مردِ روبهروم، بدون اینکه حتی بتونه صدایی از گلوش خارج کنه، زانوهاش سست شد و سنگین روی زمین مرطوب و سنگی کوچه سقوط کرد و بیهوش شد.
ا.ت: نه..نه..
بدنم به شدت میلرزید. نفسنفسزنان عقب رفتم و به بدنی که روی زمین افتاده بود نگاه کردم.
با ترس و دستپاچگی جلو رفتم، زانو زدم و با دستهای لرزونم، لبهی کلاه مشکیاش رو گرفتم و به عقب کشیدم تا چهرهاش رو ببینم.
صورتش بین موهای مشکیش پنهون شده بود.
آروم موهاش رو کنار زدم.
با دیدن صورتی که زیر نور ضعیف چراغبرق کوچه نمایان شد، جیغ خفهای کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم. چشمام از حدقه بیرون زده بود و تموم وجودم یخ کرد.
صدام پر از بهت و لرز بود..
ا.ت: ت... تهیونگ؟!
_شرطها:
۸۵ لایک
۴۵ بازنشر
۵۰۰ کامنت
شرطها زیاد نیست، به اندازهست🌚
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟵
[ویو ا.ت]
دو روز بود که اون حس سنگین و خفهکننده رهام نمیکرد.
هر جا که میرفتم، چه موقع برگشتن از سالن تمرین و چه زمانی که برای خرید یه قهوه ساده تو خیابون قدم میزدم، سنگینی نگاهی رو از دور روی شونههام حس میکردم.
سایهای با پالتوی تیره و کلاه لبهدار مشکی که همیشه با فاصلهای مشخص تعقیبم میکرد.
وحشت عجیبی به جونم افتاده بود؛ و داشت طاقتم کم کم تموم میشد. امشب باید این بازی تعقیب و گریز رو تموم میکردم.
وقتی از آکادمی بیرون اومدم، سنگینی قدمهاش رو پشت سرم حس کردم. به جای اینکه به سمت هتل برم، مسیرم رو به سمت یکی از کوچههای قدیمی، باریک و بنبست کردم.
بارون به آرومی میبارید و کف سنگفرش کوچه رو لیز کرده بود.
وارد کوچه شدم و سریع پشت زاویهی تاریک یک دیوار سنگی پناه گرفتم.
کوچه خلوت خلوت بود فقط چند سطل زباله و دیوارهای سنگی قدیمی.
نگاهم به اطراف افتاد.
یه بطری شیشهای کنار سطل زباله افتاده بود.
اون رو برداشتم.
دستم میلرزید. نفسهام به شماره افتاده بود و صدای کوبش قلبم رو تو گوشهام میشنیدم.
صدای قدمهای سریع و نگرانش نزدیک و نزدیکتر شد.
با عجله پیچید داخل کوچه، انگار از اینکه ناگهانی منو گم کرده ، دستپاچه شده بود.
بدون اینکه یه ثانیه فرصت به خودم یا اون بدم، با تموم شجاعتی که تو وجودم باقی مونده بود از پشت دیوار بیرون پریدم.
قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده یا صورتم رو ببینه، بطری شیشهای رو بالا بردم و با تموم قدرت به پشت سرش کوبیدم.
صدا و ضربهی محکمی در سکوت کوچه پیچید.
بطری شیشهای ترک خورد و مردِ روبهروم، بدون اینکه حتی بتونه صدایی از گلوش خارج کنه، زانوهاش سست شد و سنگین روی زمین مرطوب و سنگی کوچه سقوط کرد و بیهوش شد.
ا.ت: نه..نه..
بدنم به شدت میلرزید. نفسنفسزنان عقب رفتم و به بدنی که روی زمین افتاده بود نگاه کردم.
با ترس و دستپاچگی جلو رفتم، زانو زدم و با دستهای لرزونم، لبهی کلاه مشکیاش رو گرفتم و به عقب کشیدم تا چهرهاش رو ببینم.
صورتش بین موهای مشکیش پنهون شده بود.
آروم موهاش رو کنار زدم.
با دیدن صورتی که زیر نور ضعیف چراغبرق کوچه نمایان شد، جیغ خفهای کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم. چشمام از حدقه بیرون زده بود و تموم وجودم یخ کرد.
صدام پر از بهت و لرز بود..
ا.ت: ت... تهیونگ؟!
_شرطها:
۸۵ لایک
۴۵ بازنشر
۵۰۰ کامنت
شرطها زیاد نیست، به اندازهست🌚
- ۱۳.۵k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط