پارت
پارت ۳۵
I:"عالیه، حالا دیگه ولم نمیکنن. راحت شدی؟"
ایتاچی توی راه داشت غر میزد، شیسویی هم که عادت کرده بود بهش پوزخند زد:"بهتر. الان دیگه میدونن یکیو داری بهت نمیچسبن."
ایتاچی نتوانست اه نکشد، ولی گوشه ی لب هایش را لبخند کوچکی میکشید:"دیگه خیلی داری مالک میشیا، چیکار کنم باهات؟"
شیسویی که ذوق و شوق از سر تا پایش میبارید شانه بالا انداخت:"مگه چشه؟"
ایتاچی شانه اش را زد به او:"چش نیس؟ ابرومو تو کل مدرسه بردی."
شیسویی نیشخند زد:"بیخیال. بیا بریم همونجایی که کلی ماهی داشت، یادته یبار منو بردی؟"
I:"اکواریوم؟ ایده بدی نیس."
●
S:"وای این کوسه س؟ خیلی کوچولوعه تو بهشت گنده ترن."
ایتاچی که داشت از کوسه عکس میگرفت بستنی شیسویی را داد دستش:"خب داری میگی بهشت. اینجا زمینه."
بعد راهنما رسید تا در مورد کوسه توضیح دهد:"خب، خوش اومدید به اکواریوم ما. امروز میخوایم راجب کوسه ها بدونیم."
ایتاچی که خیلی برایش جالب نبود چون از قبل راجبشان میدانست، ولی شیسویی نزدیک بود از ذوق منفجر شود.
راهنما ادامه داد:"این کوسه ی بزرگی که اینجا میبینید، از نوع آرواره ایه. خیلی وقته که اینجاست، اسمش کیسامه س."
شیسویی اول خیلی خوشش امده بود:"وای خیلی باحاله، حتما پیره." (خودت ۱۰۰۰۰ سالته بعد به این میگی پیر؟)
شیسویی چسبید به شیشه تا بهتر کوسه را ببیند:"کیسامه منو میبینی؟ منو ببین."
ولی کیسامه شیسویی را به پولکش هم نگرفت، اصلا ادم حسابش نکرد. به جایش دقیقا رفت سمت ایتاچی که خیلی عادی داشت نگاه میکرد. ایتاچی لبخند زد:"سلام." و کمی دست تکان داد.
چشم های کوچولوی کیسامه قد هندونه گشاد شد وقتی ایتاچی را دید، بعد کمی شنا کرد جلوتر و بینی گنده اش را چسباند به شیشه. ایتاچی کمی خندید و دستش را دقیقا گذاشت همانجایی که بینی کیسامه چسبیده بود:"چه خنده داره."
شیسویی بیچاره که کل امید و ارزو هایش به فنا رفته بود چشم هایش چهارتا شد:"چرا منو ندید ولی تو رو داره میبینه؟ منو ببین اهاااای."
ولی هر چی دست تکان داد و ورجه وورجه کرد کیسامه به یه ورش هم نبود و فقط ایتاچی را میدید. ایتاچی کمی زد به شیشه:"شاید ازم خوشش میاد."
و همین حرف کافی بود تا دود از کله ی شیسویی بلند شود:"چه چیز خوریااا، ینی چی که خوشش میاد؟"
و رفت جلوی ایتاچی ایستاد و او را پشتش پنهان کرد:"برو اونور کوسه مادر، ناموس خودمه کوسه کش."
I:"نکن اینکارا رو اینجا شیسویی، زشته."
ولی کیسامه همانجا ماند و پررو پررو زل زد توی تخم چشم های شیسویی. رگ غیرت شیسویی زد بالا:"چته نگاه میکنی؟ برو خانوم کوسه های دورتو دید بزن."
ایتاچی که خنده اش گرفته بود سعی کرد شیسویی را بکشد انطرف:"ولش کن بیا بریم، ببین اونجا دلقک ماهی داره بیا بریم اونا رو ببینیم."
و به زور شیسویی را کشید. شیسویی یک نگاه جهنمی دیگر به کیسامه انداخت و با دوتا انگشتش علامت ارتباط چشمی نشان داد:"حواسم بهت هست چشم چرون هیز."
●
بالاخره از اکواریوم خارج شدند که بروند باغ وحش بغل اکواریوم را ببینند.
S:"یعنی عر واقعا، چقد حیوون دارهههه."
I:"تو که اینا رو تو بهشت دیدی."
S:"هنوزم تازگی داره."
و دوید طرف یک جگوار قرمز که خوبیده بود توی جای خوابش:"این یکی چه خوشرنگه. فقط یکم لاغره. پیشی پیشی پیشیی."
ایتاچی کنار او ایستاد تا جگوار را تماشا کند، بنظرش جالب امد. دوباره راهنما امد که توضیح دهد:"این جگوار تازه به این باغ وحش اومده، بخاطر رنگش اوردیمش. اسمش ناگاتو عه."
ناگاتو یک چشمش را با خواب آلودگی باز کرد.
S:"وای چشاش بنفشه خداا. ایشالا این یکی دیگه منو میبینه."
ولی جگوار شیسویی را به چپش هم نگرفت و زرت رفت طرف ایتاچی. ایتاچی لبخند زد:"چه خبر رفیق؟"
و کمی زیر پوزه ی جگوار را ناز کرد. شیسویی که از حرص عملا داشت نرده ی باغ وحش را میجوید اخم سنگینی کرد:"اخه چراااا؟ منم حیوون دوست دارم خب سمت منم بیاین دیگه."
و به محض اینکه این را گفت یک راکون بوگندو امد نشست جلوی پایش. شیسویی با نهایت بیلاخ توی چشم هایش لب پایینی اش را گاز گرفت:"گوه تو این شانس."
I:"عالیه، حالا دیگه ولم نمیکنن. راحت شدی؟"
ایتاچی توی راه داشت غر میزد، شیسویی هم که عادت کرده بود بهش پوزخند زد:"بهتر. الان دیگه میدونن یکیو داری بهت نمیچسبن."
ایتاچی نتوانست اه نکشد، ولی گوشه ی لب هایش را لبخند کوچکی میکشید:"دیگه خیلی داری مالک میشیا، چیکار کنم باهات؟"
شیسویی که ذوق و شوق از سر تا پایش میبارید شانه بالا انداخت:"مگه چشه؟"
ایتاچی شانه اش را زد به او:"چش نیس؟ ابرومو تو کل مدرسه بردی."
شیسویی نیشخند زد:"بیخیال. بیا بریم همونجایی که کلی ماهی داشت، یادته یبار منو بردی؟"
I:"اکواریوم؟ ایده بدی نیس."
●
S:"وای این کوسه س؟ خیلی کوچولوعه تو بهشت گنده ترن."
ایتاچی که داشت از کوسه عکس میگرفت بستنی شیسویی را داد دستش:"خب داری میگی بهشت. اینجا زمینه."
بعد راهنما رسید تا در مورد کوسه توضیح دهد:"خب، خوش اومدید به اکواریوم ما. امروز میخوایم راجب کوسه ها بدونیم."
ایتاچی که خیلی برایش جالب نبود چون از قبل راجبشان میدانست، ولی شیسویی نزدیک بود از ذوق منفجر شود.
راهنما ادامه داد:"این کوسه ی بزرگی که اینجا میبینید، از نوع آرواره ایه. خیلی وقته که اینجاست، اسمش کیسامه س."
شیسویی اول خیلی خوشش امده بود:"وای خیلی باحاله، حتما پیره." (خودت ۱۰۰۰۰ سالته بعد به این میگی پیر؟)
شیسویی چسبید به شیشه تا بهتر کوسه را ببیند:"کیسامه منو میبینی؟ منو ببین."
ولی کیسامه شیسویی را به پولکش هم نگرفت، اصلا ادم حسابش نکرد. به جایش دقیقا رفت سمت ایتاچی که خیلی عادی داشت نگاه میکرد. ایتاچی لبخند زد:"سلام." و کمی دست تکان داد.
چشم های کوچولوی کیسامه قد هندونه گشاد شد وقتی ایتاچی را دید، بعد کمی شنا کرد جلوتر و بینی گنده اش را چسباند به شیشه. ایتاچی کمی خندید و دستش را دقیقا گذاشت همانجایی که بینی کیسامه چسبیده بود:"چه خنده داره."
شیسویی بیچاره که کل امید و ارزو هایش به فنا رفته بود چشم هایش چهارتا شد:"چرا منو ندید ولی تو رو داره میبینه؟ منو ببین اهاااای."
ولی هر چی دست تکان داد و ورجه وورجه کرد کیسامه به یه ورش هم نبود و فقط ایتاچی را میدید. ایتاچی کمی زد به شیشه:"شاید ازم خوشش میاد."
و همین حرف کافی بود تا دود از کله ی شیسویی بلند شود:"چه چیز خوریااا، ینی چی که خوشش میاد؟"
و رفت جلوی ایتاچی ایستاد و او را پشتش پنهان کرد:"برو اونور کوسه مادر، ناموس خودمه کوسه کش."
I:"نکن اینکارا رو اینجا شیسویی، زشته."
ولی کیسامه همانجا ماند و پررو پررو زل زد توی تخم چشم های شیسویی. رگ غیرت شیسویی زد بالا:"چته نگاه میکنی؟ برو خانوم کوسه های دورتو دید بزن."
ایتاچی که خنده اش گرفته بود سعی کرد شیسویی را بکشد انطرف:"ولش کن بیا بریم، ببین اونجا دلقک ماهی داره بیا بریم اونا رو ببینیم."
و به زور شیسویی را کشید. شیسویی یک نگاه جهنمی دیگر به کیسامه انداخت و با دوتا انگشتش علامت ارتباط چشمی نشان داد:"حواسم بهت هست چشم چرون هیز."
●
بالاخره از اکواریوم خارج شدند که بروند باغ وحش بغل اکواریوم را ببینند.
S:"یعنی عر واقعا، چقد حیوون دارهههه."
I:"تو که اینا رو تو بهشت دیدی."
S:"هنوزم تازگی داره."
و دوید طرف یک جگوار قرمز که خوبیده بود توی جای خوابش:"این یکی چه خوشرنگه. فقط یکم لاغره. پیشی پیشی پیشیی."
ایتاچی کنار او ایستاد تا جگوار را تماشا کند، بنظرش جالب امد. دوباره راهنما امد که توضیح دهد:"این جگوار تازه به این باغ وحش اومده، بخاطر رنگش اوردیمش. اسمش ناگاتو عه."
ناگاتو یک چشمش را با خواب آلودگی باز کرد.
S:"وای چشاش بنفشه خداا. ایشالا این یکی دیگه منو میبینه."
ولی جگوار شیسویی را به چپش هم نگرفت و زرت رفت طرف ایتاچی. ایتاچی لبخند زد:"چه خبر رفیق؟"
و کمی زیر پوزه ی جگوار را ناز کرد. شیسویی که از حرص عملا داشت نرده ی باغ وحش را میجوید اخم سنگینی کرد:"اخه چراااا؟ منم حیوون دوست دارم خب سمت منم بیاین دیگه."
و به محض اینکه این را گفت یک راکون بوگندو امد نشست جلوی پایش. شیسویی با نهایت بیلاخ توی چشم هایش لب پایینی اش را گاز گرفت:"گوه تو این شانس."
- ۹۶۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط