یکی از لذت هایی که دیگه نیست این بود که یـه وقتایی که از
یکی از لذت هایی که دیگه نیست این بود که یـه وقتایی که از سرما دستام قرمز میشد
تا چشمات بهشون میفتاد میگرفتیشون تو دستات و هــــــا میکردی و میگفتی :
باز تو دستکشات یادت رفت دختر ؟
ولی نمیدونستی که من از قصد اونارو ته کیفم قایم میکردم
چه لذتی داشت دیدن نگرانی تو برای من
تا چشمات بهشون میفتاد میگرفتیشون تو دستات و هــــــا میکردی و میگفتی :
باز تو دستکشات یادت رفت دختر ؟
ولی نمیدونستی که من از قصد اونارو ته کیفم قایم میکردم
چه لذتی داشت دیدن نگرانی تو برای من
- ۵۹۵
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط