میزاد است

ﺁﺩمیزاد است ﺩﯾﮕﺮ ...

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ...

ﻫﯽ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ اندازد ...

به مسیری که طی کردنش ...

به راهی که آمده ...

تمام صحنه زندگیش سکانس به سکانس ...

از جلوی چشمانش میگذرد ...

نمیخواهد باور کند که گذشته...

گذشته شاید هم درگذشته ...

راه بازگشت نداردقصه تمام شده ...

از فصلی به فصل دیگر رفته ...

باید حال را دریابد وگرنه آن هم از دست میرود...

اما هی ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...

ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﺭﺍ ...

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ قدیم .تلخی و شیرینیش را ...

کسی نیست بگوید به این آدمیزاد ...

بلند شو خودت و قلبت را بتکان...

بگذار گذاشته هایت بریزند ...

فقط از میان آن ها تجربه هایت را بردار ...

آدم است دیگر گاهی یادش میرود ...

بعضی از خاطرات ارزش به خاطر سپردن ندارند ...

مثل تفاله چای باید ریختشان دور!!!!
دیدگاه ها (۲۴)

درمیان دستهای به ظاهر مهربان...اما عاری از مـــهـردرمیان قلب...

گاهی اوقات می ایستی ...بـه روزهـایت نگاه می کنی ...به اشکهای...

گاهی وقتها خاطرات به سراغت می آیند ...حتی درخواب ... برموهای...

وقتی می روی ...تمام چیزهای عادی ...یادگاری می شوند ...حساس م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط