مشروب انقد تو خونش زیاد شده بود که چشمای ریندو، ران رو دو
مشروب انقد تو خونش زیاد شده بود که چشمای ریندو، ران رو دوتا میدید و تار شده بود اما بازم میتونست حس کنه که ران چقد بهش نزدیکه اونقدری که حتی میتونه اون رو ببوسه.
مستی بدجوری رو اعصابش تاثیر گذاشته بود که این کار تو ذهنش اومد.. آخه اون برادرش بود. اما اینکارو نکرد دستش دور گردن ران چرخید و زنجیری که ران زیر پیراهنش قایم کرده بود رو بیرون اورد.
همراش یه پلاک صلیب نقره ای هم آویزون بود. چندتا جمله لاتین از کتاب مقدس هم روش نوشته شده بود. این زنجیر دور گردن ران هایتانی که هیچ اعتقادی به مقدسات نداشت عجیب بود. ران قبلا یه بار داستان این گردنبند رو برای داداشش ریندو گفت تما ریندو حالا نمیتونست به یاد بیاره. انگشتای بلندش رو روی خطوط گردنبند کشید و تک ضربه ای با گردنبند زد و با خنده گفت
_ ( اگر من تونستم صدای جیغ زنشو از درد دربیارم اونوقت توهم این گردنبند میدی به من!)
ران پوزخندی عصبی زد. از نظر ریندو این رفتارش خیلی عجیب بود. اونی که هیچوقت نگران هیچ قید و بندی نبود حالا نگران باخت ریندو بود؟!
در حقیقت به جز اینکه یوشیرو بخواد اعصابش خورد کنه و مجبور بشه اول یوشیرو رو بکشه و بعدشم زنشو و هردوشونو تو باغ پشتی دفن کنه به چیزی فکر نمیکرد.
اگه نگران جسادها نبود میذاشت ریندو تا صبح قمار بزنه و ببازه.
اما حالا جای شوخی کردن نبود. نمیتونست بزاره ریندو دستی دستی همچیزو اونم درحالی که از ویسکی مسته به باد بده.
همین الانشم هشت تا جسد تو باغ پشتی پنهون کرده بودن. هشت نفری که به دست ران کشته شده بودن. پنج تا جاسوس و سه تا خیانتکار. اگه گیر میوفتاد نه تنها خودش بلکه داداشش ریندو، کل باندشون و حتی کل زندگیشون به فنا میرفت. حالا جدای اینکه اصن اون دختره کیه.
به یوشیرو نیمومد بتونه یه دختر کله گنده رو نصیب خودش کنه اما کلا در آخرین حالتم یه درصد ممکن بود دختر پشتوانه ای قوی داشته باشه.
نویسنده : ( واکنش کازوتورا : بله دیگه ما اینجا هستیم هاهاهاها...)
انگشتای ریندو هنوزم روی گردنبند خط میکشید. ران اونو از تو دستش بیرون کشید
ران : ( ریندو حالیته داری چه غلطی میکنی دیگه؟!)
مرد با پررویی تمام دست تو جیبش کرد. آدم کم آوردن نبود مخصوصا جلوی داداشش ران. پاکت کارت هایی رو درآورد و مستقیم جلوی صورت ران گرفت. و با لحنی پر از تحقیر گفت.
_ ( آره! آره خیلیم خوب حالیمه دارم چیکار میکنم!)
صدای قهقه مستانه سانزو از اون طرف سالن شنیده شد.
سانزو : ( اوهوهو هایتانی و جقه های قدیمیش!)
ران به خوبی به نقش و نگار کارت خیره شد. همون دسته کارتای معروف ریندو بودن. این دسته کارت ها تو بانتن شهرت افسانه ای داشت. هیچکس نمیدونست چطور اما اما این کارت ها چینش خاصی داشتن.
مهم نبود چندنفر تو بازین و چه بازی میکنن، همیشه کارت های خوب به ریندو میرسید و کارت های بد به طرق مقابل.
انقد از این راه جیب افراد مختلف بانتن رو خالی کرد که آخر سر حقش لو رفت
مستی بدجوری رو اعصابش تاثیر گذاشته بود که این کار تو ذهنش اومد.. آخه اون برادرش بود. اما اینکارو نکرد دستش دور گردن ران چرخید و زنجیری که ران زیر پیراهنش قایم کرده بود رو بیرون اورد.
همراش یه پلاک صلیب نقره ای هم آویزون بود. چندتا جمله لاتین از کتاب مقدس هم روش نوشته شده بود. این زنجیر دور گردن ران هایتانی که هیچ اعتقادی به مقدسات نداشت عجیب بود. ران قبلا یه بار داستان این گردنبند رو برای داداشش ریندو گفت تما ریندو حالا نمیتونست به یاد بیاره. انگشتای بلندش رو روی خطوط گردنبند کشید و تک ضربه ای با گردنبند زد و با خنده گفت
_ ( اگر من تونستم صدای جیغ زنشو از درد دربیارم اونوقت توهم این گردنبند میدی به من!)
ران پوزخندی عصبی زد. از نظر ریندو این رفتارش خیلی عجیب بود. اونی که هیچوقت نگران هیچ قید و بندی نبود حالا نگران باخت ریندو بود؟!
در حقیقت به جز اینکه یوشیرو بخواد اعصابش خورد کنه و مجبور بشه اول یوشیرو رو بکشه و بعدشم زنشو و هردوشونو تو باغ پشتی دفن کنه به چیزی فکر نمیکرد.
اگه نگران جسادها نبود میذاشت ریندو تا صبح قمار بزنه و ببازه.
اما حالا جای شوخی کردن نبود. نمیتونست بزاره ریندو دستی دستی همچیزو اونم درحالی که از ویسکی مسته به باد بده.
همین الانشم هشت تا جسد تو باغ پشتی پنهون کرده بودن. هشت نفری که به دست ران کشته شده بودن. پنج تا جاسوس و سه تا خیانتکار. اگه گیر میوفتاد نه تنها خودش بلکه داداشش ریندو، کل باندشون و حتی کل زندگیشون به فنا میرفت. حالا جدای اینکه اصن اون دختره کیه.
به یوشیرو نیمومد بتونه یه دختر کله گنده رو نصیب خودش کنه اما کلا در آخرین حالتم یه درصد ممکن بود دختر پشتوانه ای قوی داشته باشه.
نویسنده : ( واکنش کازوتورا : بله دیگه ما اینجا هستیم هاهاهاها...)
انگشتای ریندو هنوزم روی گردنبند خط میکشید. ران اونو از تو دستش بیرون کشید
ران : ( ریندو حالیته داری چه غلطی میکنی دیگه؟!)
مرد با پررویی تمام دست تو جیبش کرد. آدم کم آوردن نبود مخصوصا جلوی داداشش ران. پاکت کارت هایی رو درآورد و مستقیم جلوی صورت ران گرفت. و با لحنی پر از تحقیر گفت.
_ ( آره! آره خیلیم خوب حالیمه دارم چیکار میکنم!)
صدای قهقه مستانه سانزو از اون طرف سالن شنیده شد.
سانزو : ( اوهوهو هایتانی و جقه های قدیمیش!)
ران به خوبی به نقش و نگار کارت خیره شد. همون دسته کارتای معروف ریندو بودن. این دسته کارت ها تو بانتن شهرت افسانه ای داشت. هیچکس نمیدونست چطور اما اما این کارت ها چینش خاصی داشتن.
مهم نبود چندنفر تو بازین و چه بازی میکنن، همیشه کارت های خوب به ریندو میرسید و کارت های بد به طرق مقابل.
انقد از این راه جیب افراد مختلف بانتن رو خالی کرد که آخر سر حقش لو رفت
- ۶۰۲
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط