طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پارت 47
بعد از برگشتن از پاریس، همهچیز دوباره شلوغ شد.
کارها، جلسهها و برنامههای جدید شروع شده بود.
اما یه چیز فرق کرده بود...
مانلی دیگه احساس نمیکرد تازه وارد این جمع شده.
حالا وقتی وارد شرکت میشد، چند نفر با لبخند بهش سلام میکردن و حتی گاهی قبل از اینکه چیزی بگه، یکی از اعضا براش قهوه میآورد.
اون روز، مانلی مشغول مرتب کردن عکسهای پاریس بود.
روی صفحهی لپتاپ، عکسهای زیادی بود.
خیابونها، کافهها، طراحیها...
و البته عکسهایی که با بقیه گرفته بود.
تهیونگ وارد اتاق شد.
ـ هنوز داری عکسها رو نگاه میکنی؟
مانلی لبخند زد.
ـ آره. دارم انتخاب میکنم کدومها رو نگه دارم.
تهیونگ نزدیک شد.
ـ این یکی خوبه.
به یکی از عکسها اشاره کرد.
عکسی بود که همه کنار هم خندیده بودن.
ـ آره، اینو دوست دارم.
ـ چرا؟
مانلی کمی فکر کرد.
ـ چون همه توی این عکس خودشونن.
تهیونگ لبخند زد.
ـ تو همیشه دنبال همین چیزی، نه؟
ـ چی؟
ـ لحظههای واقعی.
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ شاید.
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ اون عکسی که من گرفتم رو نگه داشتی؟
مانلی وانمود کرد که یادش نمیاد.
ـ کدوم؟
ـ همونی که خودت توش هستی.
ـ آها...
تهیونگ منتظر جواب موند.
مانلی لبخند زد.
ـ آره، نگه داشتم.
ـ چرا؟
ـ چون برای اولین بار یکی دیگه از من عکس گرفت.
تهیونگ چند ثانیه ساکت شد.
بعد گفت:
ـ پس باید بیشتر این کارو بکنم.
مانلی خندید.
ـ یعنی دوربین رو ازم میگیری؟
ـ شاید.
ـ خطرناکه.
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه عکسهای بد بگیری.
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
ـ غیرممکنه.
همون لحظه یکی از اعضا وارد شد.
ـ مزاحم شدم؟
هر دو سریع برگشتن.
مانلی گفت:
ـ نه.
عضو گروه نگاهی به هر دوشون کرد و لبخند کوچیکی زد.
ـ باشه...
و رفت.
مانلی و تهیونگ به هم نگاه کردن و خندیدن.
اما هیچکدوم متوجه نشدن که بقیه کمکم دارن تغییر کوچیک بینشون رو میبینن.
پارت 47
بعد از برگشتن از پاریس، همهچیز دوباره شلوغ شد.
کارها، جلسهها و برنامههای جدید شروع شده بود.
اما یه چیز فرق کرده بود...
مانلی دیگه احساس نمیکرد تازه وارد این جمع شده.
حالا وقتی وارد شرکت میشد، چند نفر با لبخند بهش سلام میکردن و حتی گاهی قبل از اینکه چیزی بگه، یکی از اعضا براش قهوه میآورد.
اون روز، مانلی مشغول مرتب کردن عکسهای پاریس بود.
روی صفحهی لپتاپ، عکسهای زیادی بود.
خیابونها، کافهها، طراحیها...
و البته عکسهایی که با بقیه گرفته بود.
تهیونگ وارد اتاق شد.
ـ هنوز داری عکسها رو نگاه میکنی؟
مانلی لبخند زد.
ـ آره. دارم انتخاب میکنم کدومها رو نگه دارم.
تهیونگ نزدیک شد.
ـ این یکی خوبه.
به یکی از عکسها اشاره کرد.
عکسی بود که همه کنار هم خندیده بودن.
ـ آره، اینو دوست دارم.
ـ چرا؟
مانلی کمی فکر کرد.
ـ چون همه توی این عکس خودشونن.
تهیونگ لبخند زد.
ـ تو همیشه دنبال همین چیزی، نه؟
ـ چی؟
ـ لحظههای واقعی.
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ شاید.
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ اون عکسی که من گرفتم رو نگه داشتی؟
مانلی وانمود کرد که یادش نمیاد.
ـ کدوم؟
ـ همونی که خودت توش هستی.
ـ آها...
تهیونگ منتظر جواب موند.
مانلی لبخند زد.
ـ آره، نگه داشتم.
ـ چرا؟
ـ چون برای اولین بار یکی دیگه از من عکس گرفت.
تهیونگ چند ثانیه ساکت شد.
بعد گفت:
ـ پس باید بیشتر این کارو بکنم.
مانلی خندید.
ـ یعنی دوربین رو ازم میگیری؟
ـ شاید.
ـ خطرناکه.
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه عکسهای بد بگیری.
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
ـ غیرممکنه.
همون لحظه یکی از اعضا وارد شد.
ـ مزاحم شدم؟
هر دو سریع برگشتن.
مانلی گفت:
ـ نه.
عضو گروه نگاهی به هر دوشون کرد و لبخند کوچیکی زد.
ـ باشه...
و رفت.
مانلی و تهیونگ به هم نگاه کردن و خندیدن.
اما هیچکدوم متوجه نشدن که بقیه کمکم دارن تغییر کوچیک بینشون رو میبینن.
- ۱۷۲
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط