𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟖
امروز میخواستم یکم در مورد این مدرسه بیشتر اطلاعات داشته باشم
ذاتا صبح به اعصابم ری*ده شده بود نمیخواستم بیشتر از این ریده بشه..
تو حیاط مدرسه داشتم قدم میزدم
آقای کای با به مرد سیاه پوست داشت حرف میزد
دوباره یاد خواب دیشب افتادم
واقعا آقای کای شباهت زیادی با اون مرد داشت
فقط چشماش...
چشماش هیچوقت از یادم نمیره
یعنی ممکنه آقای کای یه ارتباطی با خوابی که دیدم داشته باشه..؟
نه بابا...انقدر با فکر و خیال خوابیدم حتما اینجوری شده
رفتم روی یکی از صندلی های گوشه حیاط نشستم
حوصلم کمی سر رفته بود
میخواستم پاشم برم کله همه پسرای مدرسه رو از جاشون بکنم
خودمم دلیلشو نمیدونم
ناگهان دستی روی شونم قرار گرفت
برگشتم و...
با کایرا مواجه شدم
مدتی میشد ندیدمش
اونم اومد کنارم روی صندلی نشست
کایرا لبخندی زد و گفت:
کایرا : سلام...چطوری؟!
ورا : چه عجب یه یادی از ما کردی..
قهقهه ای ملایم زد و ادامه داد..
کایرا : سرم یکم شلوغ بود خو..
چشمامو تیز کردم و گفتم :
ـ از چه نظر ؟
نگاهشو سریع ازم گرفت
کایرا : ولش
طرز حرف زدنش کمی مشکوک بود اما قرار نبود زیاد بهش گیر بدم
منم نگاهمو ازش گرفتم و به یه جای نامعلوم دادم
که کایرا دوباره به حرف اومد..
ـ شنیدم از این به بعد با سال ششمیا میری سر درس
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
ورا : درست شنیدی..
یکم نزدیک گوشم شد
ـ و همچنین شنیدم جونگکوک توی کلاس درس پیشت نشسته
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟖
امروز میخواستم یکم در مورد این مدرسه بیشتر اطلاعات داشته باشم
ذاتا صبح به اعصابم ری*ده شده بود نمیخواستم بیشتر از این ریده بشه..
تو حیاط مدرسه داشتم قدم میزدم
آقای کای با به مرد سیاه پوست داشت حرف میزد
دوباره یاد خواب دیشب افتادم
واقعا آقای کای شباهت زیادی با اون مرد داشت
فقط چشماش...
چشماش هیچوقت از یادم نمیره
یعنی ممکنه آقای کای یه ارتباطی با خوابی که دیدم داشته باشه..؟
نه بابا...انقدر با فکر و خیال خوابیدم حتما اینجوری شده
رفتم روی یکی از صندلی های گوشه حیاط نشستم
حوصلم کمی سر رفته بود
میخواستم پاشم برم کله همه پسرای مدرسه رو از جاشون بکنم
خودمم دلیلشو نمیدونم
ناگهان دستی روی شونم قرار گرفت
برگشتم و...
با کایرا مواجه شدم
مدتی میشد ندیدمش
اونم اومد کنارم روی صندلی نشست
کایرا لبخندی زد و گفت:
کایرا : سلام...چطوری؟!
ورا : چه عجب یه یادی از ما کردی..
قهقهه ای ملایم زد و ادامه داد..
کایرا : سرم یکم شلوغ بود خو..
چشمامو تیز کردم و گفتم :
ـ از چه نظر ؟
نگاهشو سریع ازم گرفت
کایرا : ولش
طرز حرف زدنش کمی مشکوک بود اما قرار نبود زیاد بهش گیر بدم
منم نگاهمو ازش گرفتم و به یه جای نامعلوم دادم
که کایرا دوباره به حرف اومد..
ـ شنیدم از این به بعد با سال ششمیا میری سر درس
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
ورا : درست شنیدی..
یکم نزدیک گوشم شد
ـ و همچنین شنیدم جونگکوک توی کلاس درس پیشت نشسته
ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط