P
P1
بیو هانی
خستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه درو باز کردم دیدم مامانم داره با تلفن حرف میزنه یا خوابالودگی گفتم: مامان چرا بیدازی مامانم با استرس گفت : دارم با همکارم حرف میزنم الان میخوابم
گفتم باشه و رفتم توی اتاقم برام مهم نبود چیکار میکنه چون مادر واقعیم نیست 😐کن یتیمه و تا حالا هم... کی این موقع شب اومده اخه رفتم بیرون و دیدم مامانم داره نگام میکنه و دست تو دست یه مرده گفتم: مامان چه خبره گفت : عزیزم از این به بعد ایشون رو بابا صدا کن
برای من عادی که یهو یکی بیاد بگی این ننه باباته هیچ واکنشی نشون ندادم و سلام کردمو رفتم تو اتاق
خب کجا بودی داشتم میگفتم تا حالا... دوباره صدای در اومد اینبار صدای در اتاقم بود رفتم درو باز کردم مامانم بود 😪گفت : عزیزم میخواستم راجب یه چیز دیگه هم بگم
گفتم: بگو.. گوش میدم
گفت: راجب شوهرم اون یه.. یه پسر داره
یه نگاهی بهش انداختم گفتم: میخوام خونه مجردی بگیرم برای کارم
گفت: شنیدی چی گفتم... اون
گفتم: اره شنیدم یه پسر داره یعنی منم یه داداش دارم و این دقیقا چیزیه که ازش متنفرم فهمیدی....
یهو حضور یکیو تو اتاقم حس کردم نگاه کردم به در اتاق یه پسر قد بلند وایساده و داره با نیش خند نگام میکنه اون موهای طلایی رنگش روی گردش رو پرونده بود و با رنگ چشمای سیاهش در تضاد بود با صدای مامانم به زمان حال برگشتم : هینا.. معرفی میکنم جیمین برادر جـ.....
با پرخاشگری گفتم: من برادر ندارم مامان فهمیدی دیگه نگو برادرت من فردا میرمو دنبال خونه میگردم تا اونموقع هم خونه ی جیما میمونم
کیفم رو برداشتم رو رفتم سمت در جلوی در وایساده بود من تا سینه هاش بودم نگاش کردم و گفتم: بدرود جیـ... میـ... ن
ن رو محکم گفتم و تنه زدم و از در رفتم بیرون اون مرد گفت: ًکجا میـ...
محلش مدادمو از خونه رفتم بیرون جیمین افتاد دنبالم و دستم رو گرفت تو چشماش نگاه کردمو گفتم.: ولم کن همین حالا
محل ندادو دستمو محکم فشار داد اما عصبانیتم بهم قلبه کرد رو محکم دستمو کشیدم چشماش گرد شده بود اما گفت : ببین نمیخوام بابام رو ناراحت کنم الانم میری تو مستمری سر سفره ی شام فهمیدی
گفتم : کدوم شام ساعت 3صبحه ها باید برم خدافظ
سریع رفتم و سوار موتور شدم رفتم خونه ی جیما در زدم و درو باز کرد با تعجب نگام کرد : چی شده هینا؟
گفتم مادر نا تنظیم رفته شوهر کرده
گفت : بیا تو مفصل برام توضیح بده چی شده
رفتم تو نشستم رو کاناپه و گفتم: بعد اون یه پسر داره اسمش جیمینه هنوز نیومده فاز سال خونه برداشته و بهم دستور میدههههه
گفت: گفتی اسمش چین؟
گفتم جیمین گفت: الان اطلاعاتش رو میارم برات
جیما تو کار هکره و هرچی بخوای پیدا میکنه و تو پلیس نیویورک کار میکنه و یهو گفت: خودشه... اون صاحب یه شرکت بزرگه و یه دوست دختر داشته که وقتی فهمید یتیمه ازش جدا شد.. پشمام یه داداش بزرگ ترم داره به اسم جونگ کوک.. هینا گاوت زایید فردا هم قراره داداشش برگرده کره
من با عصبانیت گفتم: لعنتی یکی کم بود دوتا نره قول تو زندگیمه
مثل هشدار بهم نگاه کردو گفت: نزدیک جیمین نشو اگه یهو عاشق شی...
من پریدم وسط حرفش و گفتم: نه نه نه اصلا فکرش هم نکن
گفت: باشه ببینیم چی میشه بگیر بخواب...
تا پا⃢رت بع⃢د بای⃢
بیو هانی
خستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه درو باز کردم دیدم مامانم داره با تلفن حرف میزنه یا خوابالودگی گفتم: مامان چرا بیدازی مامانم با استرس گفت : دارم با همکارم حرف میزنم الان میخوابم
گفتم باشه و رفتم توی اتاقم برام مهم نبود چیکار میکنه چون مادر واقعیم نیست 😐کن یتیمه و تا حالا هم... کی این موقع شب اومده اخه رفتم بیرون و دیدم مامانم داره نگام میکنه و دست تو دست یه مرده گفتم: مامان چه خبره گفت : عزیزم از این به بعد ایشون رو بابا صدا کن
برای من عادی که یهو یکی بیاد بگی این ننه باباته هیچ واکنشی نشون ندادم و سلام کردمو رفتم تو اتاق
خب کجا بودی داشتم میگفتم تا حالا... دوباره صدای در اومد اینبار صدای در اتاقم بود رفتم درو باز کردم مامانم بود 😪گفت : عزیزم میخواستم راجب یه چیز دیگه هم بگم
گفتم: بگو.. گوش میدم
گفت: راجب شوهرم اون یه.. یه پسر داره
یه نگاهی بهش انداختم گفتم: میخوام خونه مجردی بگیرم برای کارم
گفت: شنیدی چی گفتم... اون
گفتم: اره شنیدم یه پسر داره یعنی منم یه داداش دارم و این دقیقا چیزیه که ازش متنفرم فهمیدی....
یهو حضور یکیو تو اتاقم حس کردم نگاه کردم به در اتاق یه پسر قد بلند وایساده و داره با نیش خند نگام میکنه اون موهای طلایی رنگش روی گردش رو پرونده بود و با رنگ چشمای سیاهش در تضاد بود با صدای مامانم به زمان حال برگشتم : هینا.. معرفی میکنم جیمین برادر جـ.....
با پرخاشگری گفتم: من برادر ندارم مامان فهمیدی دیگه نگو برادرت من فردا میرمو دنبال خونه میگردم تا اونموقع هم خونه ی جیما میمونم
کیفم رو برداشتم رو رفتم سمت در جلوی در وایساده بود من تا سینه هاش بودم نگاش کردم و گفتم: بدرود جیـ... میـ... ن
ن رو محکم گفتم و تنه زدم و از در رفتم بیرون اون مرد گفت: ًکجا میـ...
محلش مدادمو از خونه رفتم بیرون جیمین افتاد دنبالم و دستم رو گرفت تو چشماش نگاه کردمو گفتم.: ولم کن همین حالا
محل ندادو دستمو محکم فشار داد اما عصبانیتم بهم قلبه کرد رو محکم دستمو کشیدم چشماش گرد شده بود اما گفت : ببین نمیخوام بابام رو ناراحت کنم الانم میری تو مستمری سر سفره ی شام فهمیدی
گفتم : کدوم شام ساعت 3صبحه ها باید برم خدافظ
سریع رفتم و سوار موتور شدم رفتم خونه ی جیما در زدم و درو باز کرد با تعجب نگام کرد : چی شده هینا؟
گفتم مادر نا تنظیم رفته شوهر کرده
گفت : بیا تو مفصل برام توضیح بده چی شده
رفتم تو نشستم رو کاناپه و گفتم: بعد اون یه پسر داره اسمش جیمینه هنوز نیومده فاز سال خونه برداشته و بهم دستور میدههههه
گفت: گفتی اسمش چین؟
گفتم جیمین گفت: الان اطلاعاتش رو میارم برات
جیما تو کار هکره و هرچی بخوای پیدا میکنه و تو پلیس نیویورک کار میکنه و یهو گفت: خودشه... اون صاحب یه شرکت بزرگه و یه دوست دختر داشته که وقتی فهمید یتیمه ازش جدا شد.. پشمام یه داداش بزرگ ترم داره به اسم جونگ کوک.. هینا گاوت زایید فردا هم قراره داداشش برگرده کره
من با عصبانیت گفتم: لعنتی یکی کم بود دوتا نره قول تو زندگیمه
مثل هشدار بهم نگاه کردو گفت: نزدیک جیمین نشو اگه یهو عاشق شی...
من پریدم وسط حرفش و گفتم: نه نه نه اصلا فکرش هم نکن
گفت: باشه ببینیم چی میشه بگیر بخواب...
تا پا⃢رت بع⃢د بای⃢
- ۱۸.۲k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط