p
p6
بیو هینا
جیمین : (لعنتی.. عاشقش.. شدم )
هینا: ویه چرا اینجوری نگاه میکنه چرا میخندیییی
جیمین : چی نه ببخشید منظوری نداشتم
قشنگ معلومه اضافم بهتره خوشحال بزارمشون و برم
نگاه کردم به جیما و دستشو گرفتمو رفتم مادرم اومدو یه بغل داد اما پسش زدم جون بدون من خوشحال تره اما موقع رفتن جیما وایسادن گفت : نمیخوای به جیمین بگی با ماشین دنبالمون نیاد
نگاه کنارم کردم دیدم داره دنبالم میاد.. با همون اشک تو ی چشمام بهش گفتم : تو نمیخوای ولم کنید نه 😑
جیمین: نه
رفتم اما بازم میومد گفتم : چیکارم داری
جیمین نگاهم کرد و گفت: بیا خونه ی من اون پسره میاد دنبالت
من گفتم : اون پسری که میگی دوست صمیمی یه منه بی خدا حافظ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو بار نشسته بودمو نوشیدنی میخوردم ولی کمکم داشتم هوشیاریم از دست میدادم همینجور داشتم به جیمین و اون بوسه ی لعنتی فک میکردم که دیدم لیام اومد کنارم نشسته لیوانو گرفتو گفت: بسه انقدر نخور
بهش نگاه کردم : خوبی؟ دماغت سالمه؟
گف خوبم اما نمیتونم جلوت دووم بیارم
منو برد به یه هتل و اتاق گرفت منو پرت کرد رو تخت اما هرچی تقلا میکردم از روم بلند نمیشد داشت دکمه های لباسم رو باز میکرد سوتینم معلوم ششده بود..
بیو جیمین
داشتم قهوعه میخوردم که یه پیام رو گوشیم دیدم
رفیق: هی اون دختری که میگفتی یه پسری به زور بردش سمت هتل مجنون
سریع بلند شدمو رفتم اونجا اتاق رو پیدا کردم درو باز کردم دیدم نداره لباسای دخترمو در میاره خونم به جوش اومده بود رفتمو یکی دیگه خوابوندم توی گوشش و هینا رو که ترسیده بود رو بردم بیرون نشوندمش تو ماشین و بهش نگاه کردم ترس و توی چشماش میدیدم که یهو زد زیر گریه رفتمو بغلش کردم گفتم: هیش اروم باش تموم شد الان من اینجام
بردمش خونه ی خودم به لباس دادم وقتی رفت پوشیدن اومد دیدم براش خیلی بزرگه.. خیلی بامزه شده بود
گذاشتم تو تخت من بخوابه منم بغل دستش که صدای یه رعد و برف بلندی اومد هینا هم ترسیدم به بغل من پناه اورده خوابید....
ت⃢ا پا⃢رت بع⃢د بای⃢🤪
بیو هینا
جیمین : (لعنتی.. عاشقش.. شدم )
هینا: ویه چرا اینجوری نگاه میکنه چرا میخندیییی
جیمین : چی نه ببخشید منظوری نداشتم
قشنگ معلومه اضافم بهتره خوشحال بزارمشون و برم
نگاه کردم به جیما و دستشو گرفتمو رفتم مادرم اومدو یه بغل داد اما پسش زدم جون بدون من خوشحال تره اما موقع رفتن جیما وایسادن گفت : نمیخوای به جیمین بگی با ماشین دنبالمون نیاد
نگاه کنارم کردم دیدم داره دنبالم میاد.. با همون اشک تو ی چشمام بهش گفتم : تو نمیخوای ولم کنید نه 😑
جیمین: نه
رفتم اما بازم میومد گفتم : چیکارم داری
جیمین نگاهم کرد و گفت: بیا خونه ی من اون پسره میاد دنبالت
من گفتم : اون پسری که میگی دوست صمیمی یه منه بی خدا حافظ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو بار نشسته بودمو نوشیدنی میخوردم ولی کمکم داشتم هوشیاریم از دست میدادم همینجور داشتم به جیمین و اون بوسه ی لعنتی فک میکردم که دیدم لیام اومد کنارم نشسته لیوانو گرفتو گفت: بسه انقدر نخور
بهش نگاه کردم : خوبی؟ دماغت سالمه؟
گف خوبم اما نمیتونم جلوت دووم بیارم
منو برد به یه هتل و اتاق گرفت منو پرت کرد رو تخت اما هرچی تقلا میکردم از روم بلند نمیشد داشت دکمه های لباسم رو باز میکرد سوتینم معلوم ششده بود..
بیو جیمین
داشتم قهوعه میخوردم که یه پیام رو گوشیم دیدم
رفیق: هی اون دختری که میگفتی یه پسری به زور بردش سمت هتل مجنون
سریع بلند شدمو رفتم اونجا اتاق رو پیدا کردم درو باز کردم دیدم نداره لباسای دخترمو در میاره خونم به جوش اومده بود رفتمو یکی دیگه خوابوندم توی گوشش و هینا رو که ترسیده بود رو بردم بیرون نشوندمش تو ماشین و بهش نگاه کردم ترس و توی چشماش میدیدم که یهو زد زیر گریه رفتمو بغلش کردم گفتم: هیش اروم باش تموم شد الان من اینجام
بردمش خونه ی خودم به لباس دادم وقتی رفت پوشیدن اومد دیدم براش خیلی بزرگه.. خیلی بامزه شده بود
گذاشتم تو تخت من بخوابه منم بغل دستش که صدای یه رعد و برف بلندی اومد هینا هم ترسیدم به بغل من پناه اورده خوابید....
ت⃢ا پا⃢رت بع⃢د بای⃢🤪
- ۷.۳k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط